پرسشکده مرجع پرسش و پاسخ فارسی ایران

مسئله‌ی مهم آن است که هرگز از سؤال‌کردن دست برندارید. برای هر حس کنجکاوی، یک پاسخ وجود دارد.

نمی دانید؟! بپرسید!

می دانید؟! پاسخ دهید!


سلام خدمت شما و ممنون از سایت خوبتون من 24 سالمه و مجرد چند ماه پیش لیسانس حسابداری گرفتم بعد از کلی بیکاری یه کار پیدا کردم حسابداری و یجورایی فروشندگی یه مغازه که به کمک دوستم پیداشد. 1 سال و 6 ماهه که حسابداری یه مغازه ابزارالات رو به عهده دارم. یه مغازه توی یه محل که با این که کوچیک بود اما خوب درامد داشت .. یه مغازه که خونه صاحب مغازه هم کنارش بود. ادمای جدیدی رو توی زندگیم میدیدم. یه رییس خوب داشتم که یک محل ازش تعریف میکردن و انصافا هم ادم خوبی بود یه ادم مسجدی 50ساله و به قولی عادی مثل همه ادما نه خشک و افراطی و نه بی دین خلاصه همونی بود که میخواستم البته هرکسی شاید توی کلی فضایل اخلاقی ،اخلاق بدم داره که ایشونم داره اما خب میشه تحمل کرد. یه حسی فراتر از یه کار به این جایی که میرم دارم انگار خانواده خودمن شاید این که خونشون پیش مغازس تاثیر داره ،چون ناهارم اونجا هستم. گفتم مرد خوبیه رییسم اما بذارید از خانمشم بگم یه خانم که نمیدونم به من محبت داره انقد یا به همه چرا باید یه نفر انقد خوب باشه؟؟؟ (برداشتی که ازش دارم و صحبتایی که باهاش کردم فهمیدم یه ادم دلسوز برای خانوادشه و خیلی دوسشون داره میگه من مسافرت نمیرم تا بچه هام سر و سامون بگیرم همچین ادم و مادر دلسوزی ندیده بودم هرکسی مادر خودشو دوست داره و منم برا مادرم میمیرم اما آدمه دیگه حسودیش میشه ! حسودی به اون پسری که زیر دست این مادره .) گفتم بالا که ناهار اونجام هر روز، شوهرش که همون رییسم باشه ظهرا میره میخوابه و من در مغازشم ،وقت ناهار که میشه خانمش غذا رو اماده میکنه و سفره رو پهن میکنه و میاد پایین جا من تو مغازه وایمیسه تا من ناهار بخورم و نمازمو بخونم ، در صورتی که میتونه غذا رو بیاره پیین تو مغازه بخورم ، اما برای اینکه مزاحمم نشن میبره تو خونش تا اونجا راحت باشم. عصرا هم که میبینه از فلاکس چایی نمیریزم برا خودم ،خودش لیوان چایی نبات میریزه برام میاره ... نمیدونم چرا سایه محبتشو روی سرم حس میکنم یعنی هوامو داره نمیذاره اذیت شم نمیدونم بخاطر اینه که باسوادم یا نه اگر بخوام از فضایل دیگشم بگم یه دفتر میشه اما تمام حرفام خلاصه میشه توی این کلمه که نمیدونم این محبت رو به من داره یا به همه ، هرچی که هست فقط حیف یه همچین ادمایی که حداقل دختر ندارن که یجوری باهاشون رابطمون رو ادامه بدیم نمیدونم این حس لعنتی چیه که همش حسرت حسرت که کاش حداقل مادرزنم این خانم بود. نمیدونم چرا مثل مادر خودم دوستش دارم و این فکر برام مونده که اونم منو مث پسرش قبول داره یا نه این حسو به همه داره؟؟؟ هرچند خنده داره این فکرا شایدم به همه محبت داره نمیدونم اصلا نمیفهمم چرا باید دوسش داشته باشم نمیفهمم و نمیدونم این حس کجا پیداش شده نمیدونم کار درستیه محبت کسی رو تو دل داشتن مث مادر؟ ایا گناهه یکیو مث مادر دوست داشتن؟ جدیدا این حسو پیدا کردما والا قبلا هم این خانم همین جوری بود نمیفهمم چی شد اصلا اینجور این حس توم ایجاد شد شاید حسودی از این همه دلسوزی.... فقط میخوام این حسو توی خودم بکشم یعنی نمیخوام دوسش داشته باشم همین



اولین کسی باشید که به این سوال پاسخ می دهید !


عبارت های جستجو شدهعبارت های جستجو شده