پرسشکده مرجع پرسش و پاسخ فارسی ایران

مسئله‌ی مهم آن است که هرگز از سؤال‌کردن دست برندارید. برای هر حس کنجکاوی، یک پاسخ وجود دارد.

نمی دانید؟! بپرسید!

می دانید؟! پاسخ دهید!


سلام ، من زهرا ۱۶سالمه و دوتا خواهر بزرگتر از خودم دارم ، مادر و پدرم ما رو خیلی دوست دارن مخصوصا مادرم که حتی تو فامیل هم معروف شده به اینکه به بچه هاش خیلی محبت و توجه میکنه ولی با این حال تو خونمون جو جوریه که من اصلا با کسی راحت نیستم که بتونم حرف دلمو بزنم و درکم کنه و مسخره نکنه!یعنی بنظرم محبت و توجه مادر پدر من فقط در حد درآغوش گرفتن و بوسیدنه ماعه , وگرنه از این لحاظ که بخوان به مشکلات روحی رسیدگی کنن توجهی ندارن البته فقط واسه این مورد من ، اینو گفتم که اخر داستان مثل خلیا نگید کمبود محبت داره ! اما اصل داستان اینه که من از بچگی همیشه عاشق همجنس خودم میشم و به جنس مخالف هیچ احساس عاطفی ندارم اما فکر نکنید من همجنس بازم ! هیچ نیاز جنسی به همجنسم ندارم بلکه نیاز به جنس مخالفم در همین مورده وگرنه هیچ نیاز عاطفی ندارم! وقتی هشت سالم بود از یه بازیگر خانم خوشم اومد و بچه که بودم همیشه دوست داشتم اون مادرم بود ولی حالا که بزرگتر شدم اینو نهایت نامردی در حق مامانم دونستم و نگاهم رو عوض کردم که کاش مامانم خصوصیات این بازیگر رو که کاملاااا از همه لحاظ نسبت به این خصوصیات شناخت دارم رو داشت و هر چی که سنم بالاتر میره علاقه ام بهش بیشتر میشه! البته تنها دوست داشتن این خانم نیست وقتی دوم راهنمایی بودم عاشق یکی از معلم هامون شدم و حالا هم که سوم دبیرستانم عاشق یه معلم دیگه ! اما دوست داشتنم نسبت به اونا در حد این بازیگر نیست ،وهمچنان دوست داشتن خیلی زیادم به اون خانم بازیگر از هشت سالگیم تا حالا از بین نرفته بلکه بخاطرش یه مدتی افت تحصیلی هم کردم که خانواده ام ریشه این افت رو اینکه حوصله ام نمیگیره درس بخونم دونستن و حتی این حس و دوست داشتن من رو از همون اول به شوخی و تمسخر گرفتن مخصوصا دوتا خواهر بزرگتر از خودم تا جایی که لقب بد همجنسگرایی رو هم بهم میزنن و میخندن حتی وقتی با ناراحتی اون بازیگر ناراحتم! اما واقعا من از این لحاظ عاشق همجنس هام نمیشم فقط در کنارشون احساس آرامش و بی نیازی میکنم ، مخصوصا وقتی کنار این سلبریتی که عاشقش شدم , چون وقتی از نزدیک میبینمش تو این مدت که پیشش میشم یه احساس وصف نشدنی بهم دست میده , همین که هست و تو یه هوا نفس میکشیم بهم آرامش میده با اینکه مشغول صحبت با دوستاش میشه یا به آدمای دیگه امضا میده و عکس میندازه! ولی اون لحظه احساس خوشبخت ترین آدم دنیا رو دارم, و اینم بگم که تو زندگیم که این همه علاقه شدید به این آدم ها دارم همش دنبال زدن حرفایی هستم که بخندونمشون و بهم بیشتر توجه کنن واقعا نمیدونم چرا؟حتی گاهی متوهم میشم و راجب شون خیالبافی میکنم و واکنش هاشونو پیش بینی میکنم .و اینجا برام چندین تا پرسش پیش اومده که اصلا چرا این همه علاقه و دوست داشتن باید نسبت به یه همجنس وجود داشته باشه؟چرا من در کنار این آدمایی که دوستشون دارم احساس آرامش میکنم؟آیا این علاقه شدید یه بیماریه؟آیا با وجود محبت پدر و مادرم که سر زبون ها هم تو فامیل افتاده این علاقه باز کمبود محبته؟



اولین کسی باشید که به این سوال پاسخ می دهید !


عبارت های جستجو شدهعبارت های جستجو شده

(همجنسگرایی) (همجنس)