پرسشکده مرجع پرسش و پاسخ فارسی ایران

مسئله‌ی مهم آن است که هرگز از سؤال‌کردن دست برندارید. برای هر حس کنجکاوی، یک پاسخ وجود دارد.

نمی دانید؟! بپرسید!

می دانید؟! پاسخ دهید!


با سلام و احترام؛ سوال بنده از چندین بخش تشکیل شده است لطفا درصورت امکان در اسرع وقت پاسخ بفرماید: من دختری چادری- محجبه – معتقد و بظاهر مومنی هستم و شاغل می باشم و بنا به دلیل شغل خود ارتباط مداوم با مدیر دفتر دارم دو هفته پیش بنا به صلاح دید مدیر دوست خودشان را که متاهل و دارای دو پسر 18 و 10 ساله هستند که برای پسر18 ساله خودشان به خواستگاری رفته اند و دکتری روانشناسی دارند و علوم سیاسی خوانده اند و در این حیطه شاغل هستند به دفتر دعوت شدند برای بهبود اوضاع اقتصادی و روانشناسی دفتر؛ که بعد از برگزاری سه جلسه در طول دو هفته گذشته در این هفته ها با حضور تمامی اعضای دفتر باز هم بنا به صلاح دید مدیر و شغل خود باید با ایشون صحبت کرده تا بتوانم نقاط ضعف خود را شناخته و بکمک دوست ایشون بتونم آنها را رفع کنم. بعد از برگزاری آخرین جلسه خدمت دوست مدیر خود رفته و از ایشون خواهش کرده نظر روانشناسی خود را در ارتباط با اخلاق و روحیات بنده بفرمایند و نقاط ضعف بنده را بگویند بعد از چندین و چند بار اصرار بنده که نقاط ضعف بنده را بفرماید و بعد از چندین بار اصرار ایشون که شما نزدیک بنده نشوید و اصلا از ایشون دوری کنم و اصرار بالاخره صحبتهایی کرده که بنده با شوک روبه رو شده و جز سکوت و ناچارا تایید ایشون نمیدانستم چه رفتاری با ایشون داشته باشم . بعد از اصرار که گفتم به عنوان برادربزرگتر بفرماید نقاط ضعف من را تا در رفع آنها تلاش کنم ایشون فرمودند یه اطمینان بدهید که حرف ایشون جایی بازگو نمیشود و بعد از این که بنده به ایشون گفتم مطمئن باشید و ... ایشون گفتند بنده به عنوان دوست و همکار هیچ نوع نقطه ضعفی در شما نمی بینم و همه نقاط قوت است از جمله انرژی زیاد- تلاش برای یادگیری- خوش برخورد – و .... همه ی این نقاط شما باعث شده چون من آدم زیاد خواهی هستم اگر سنم به شما می خورد و یا پسرم هم سن شما بود حتما به خواستگاری شما می آمدیم و من شما را متاسفانه به یکی از نزدیکترین دوستان خود معرفی کردم و اگر شما پسر بودید حتما دوست صمیمی ایشون می شدم و بنده به شما علاقه مند شده و عاشق شما شدم و نمیتوانم در مورد شما صحبتی بکنم ؛ همچنین ایشون گفتن مدیر بنده از دوستشان خواستند که هفته ای سه بار دو ساعت بیایند به دفتر اما بنا به دلیل حضور بنده و دل شیفتگی ایشون از آمدن به دفتر خودداری کرده و شروع به تعریف کردند و .... در انتها نحوه انتخاب همسر آینده را بهم گوشزد کردن و مثالهایی برای خواستگاری پسرشان که رفتند را به بنده گوشزد کردندو بعد از بنده پرسیدن آیا من خوشحال شدم که ایشون به من علاقه مند شدند و نظر خودم را در این باره بگویم که من نیز بناچار مجبور به پاسخگویی شده و گفتم اگر سوء تفاهمی برای شما پیش نیاید من خوشحالم که خصوصیات و رفتارم بصورتی بوده که بتوانم یک دکتر روانشناس من را تایید کند. و در انتها موقع رفتن به بنده گفتن من به شما قول می دهم به شما دیگر فکر نکنم و شما قول بدهید که صحبتها جایی بازگو نشود. و مدیر ما هم در مورد رفتار و نوع صحبتهایی که با بچه های دفتر داشتند از من خواستند که به ایشون نزدیک شوم و بفهم چه سیاستی می خواهند برای بهبود دفتر انجام بدهند. من از این صحبتها چیزی به مدیرمان نگفتم و نمیدونم چیزی بگم؟؟؟؟؟؟ به چه طریق بیان کنم ؟؟؟؟ من با دوست مدیر برای جلسات آینده چطوربرخورد کنم؟؟؟؟

1 پاسخ 1

با سلام.باید اینو در نظر داشته باشید که بنا به اعتراف صریح آقای دکتر ایشون دچار شیفتگی نسبت به شخصیت شما شده اند و این خود دلیل موجهیست بر اینکه جز خوبی و شایستگی چیز دیگری در شما نمی بینند.از قدیم بزرگان گفته اند که انسان عاشق از روی احساس و نه تعقل به معشوق مینگرد. صلاح در این است که سوالات خودتون رو در خارج از محیط کار و با متخصص غیر همکار بیگیری کنید و در محل کار هم بهیچوجه با کسی درمیان نذارید مسایل گذشته را و بی توجه صحبت های فی مابین به کارتان ادامه دهید.


من پاسخ بهتری دارم !


عبارت های جستجو شدهعبارت های جستجو شده