پرسشکده مرجع پرسش و پاسخ فارسی ایران

مسئله‌ی مهم آن است که هرگز از سؤال‌کردن دست برندارید. برای هر حس کنجکاوی، یک پاسخ وجود دارد.

نمی دانید؟! بپرسید!

می دانید؟! پاسخ دهید!


سلام و عرض خسته نباشید خدمت عزیزان جان می خواستم مشکلی رو عرض کنم که ما دوقلو هستیم من و برادر دیگرم من 1 دقیقه از او بزرگ ترم که حتی یک بار هم بروش نیاوردم حالا بماند که چه قدر ما سر بازی باهم دعوا کردیم و...ئلی من کوتاه اومدم توی دلم گفتم اشکال نداره برادرمه دیگه اگه من هواشو نداشته باشم پس کی داشته باشه که حتی یک بار داشتن دوستاش که دوستای منم هستن میزدنش 3 نفر به یک نفر که آقا داشت گریه می کرد و خودشو بغل کرده بود من رفتم اونا رو زدم که دستم هم توی اون ماجرا شکست من خیلی بهش محبت میکنم ولی متاسفانه بگم با خوشبختانه من یکم سن عقلیم نسبت به سنم زیاده خلاصه من همه جوره هواشو دارم و داشتم ولی مشکل از اونجا شروع شد که ما شدیم 14 ساله و تقریبا بزرگ شدیم و مشکل بزرگ تر اینه که از شانس ما من موهام مشکی چشام قهوه ای پوستم هم تقریبا بین سفید و زرد ولی برادرم کاملا برعکس منه موهاش زرد و طلایی پوستش سفید چشم ها آبی حالا مشکل اصلی اینجاست که ببخشید روم نمیشه بگم ولی این دوستای شهوت بازش همش دنبال این بچه ان منم صد بار بهش گفتم ولی حرف تو کلش نمیره که حتی دوستش زنگ زده بود بهش رفته بودن خونش بعد 4 نفری ریختن سرش که من دلم شور میزد رفتم دنبالش و ماجرا رو سر هم آوردم حالا این هم بماند بقیه حتی پدر و مادرم هم بین من و اون فرق میزارن مثلا یک موقع فوتبال نشون میده پدرم برادرمو می شونه توی بغلش و من هیچی من هم دیگه نمی تونم این وعضعیت رو تحمل کنم و از درد این مشکل میرم خونهی مادر بزرگم نوی روستای که 20 کیلومتر از شهرمون دوره که حتی حاضر نیستن 2تومن بدن که با تاکسی خط برم و من مجبورم با دوچرخه این 20 کیلومتر رو برم ولی امان از روزی که برادرم بخواد یک بستنی بخره پدرم 10 تومان برای یک بستنی بهش میده کل عالم و آدم به چشم شهوت به این نگاه میکنن که مثلا آقا یک موی رنگی داره و یک چشم رنگی ولی در صورتی که اخلاق نداره مثلا وقتی توی مدرسه می خوایم بشینیم من دوست دارم برادرم کنار من بشینه که از دیگران دور باشه ولی میره یک گوشه کلاس و همه کلاس میرن پیشش ولی من جلو معلم تنها می مونم بعد چون ما دوقلو هستیم مشکل ژنتیکی داریم که وقتی از هم 3 روز دور باشیم یکی مون بی هوش میشه که این بیهوشی هم نصیب من شده دیگه دارم دیوونه میشم هیشکی از دل من خبر نداره یک روز دیدم بدو بدو زنگ خونه رو زد گفت سریع باز کن منم داشتم تلویزین نگاه می کردم خیلی حراسان و لرزان و گریه کنان یهو اومد تو درو بست اومد بغل من داشت گریه میکرد که بعدا فهمیدم دوستای حاج آقا گرفته بودن داشتن میبردنش برای اونکارا من نازش کردم آرومش کردم نصیحتش کردم ولی همون وضع هسته که هسته تازه هر وقت پول می خواد مشکل داره میاد به من میگه ولی جلوی دیگران انگار من اضافی هستم که حتی یک بار عموم داشت به پدرم می گفت منو اضافه آوردن هی ی ی ی دارم داغون میشم لطفا کمکم کنید





عبارت های جستجو شدهعبارت های جستجو شده

(شهوت)