پرسشکده مرجع پرسش و پاسخ فارسی ایران

مسئله‌ی مهم آن است که هرگز از سؤال‌کردن دست برندارید. برای هر حس کنجکاوی، یک پاسخ وجود دارد.

نمی دانید؟! بپرسید!

می دانید؟! پاسخ دهید!


سلام من یک پسر 14 ساله هستم نماز می خونم روزه میگیرم و... خلاصه از لحاظ دینی مشکلی ندارم من با دوستانم همیشه باهم بودیم و همیشه به سالن های ورزشی می رفتیم بیش از حد مثلا 12 جلسه در هفته بعد یک روز که برای نماز بیدارشدم رفتم وضو گرفتم داشتم با حوله دستمو خشک می کردم یهو دچار بیماری پیچ خوردن بیضه شدم حالا بماند که چگونه پدر و مادرم را آگاه کردم خلاصه من درمان شدم اما دکتر به من گفت زندگی تو 50 پنجاست نباید سالن بری نباید فوتبال بازی نباید دوچرخه سوار بشی نباید..... راستی این مسِله دقیقا برخورد کرده بود با امتحانات ترم مدرسه که همه با خیال راحت درس می خوندن من باید همش دراز میکشیدم مواظب بودم حتی دکتر گفت باید از پله هم بیش از 4 تا بالا نری که پدرم برای خونمون یک بالا بر خرید امتحانات رو به بدبختی دادم و موضوع رو با مدیرممون در میان گذاشتم دستشون درد نکنه من توی نماز خونه امتحان میدادم که پله نداشت حالا مشکل اینجاست من اون موقع انقدر درد داشتم که خود زبان ناخودآگاه موضوع رو برای والدینم تعریف کرد من بچه ای بودم که حتی یک فحش ساده را هم به دوستانم در دعئا نگفتم حالا دوستانم من رو ترک کردن و با من قهرن و کسی با من دیگه دوست نمیشه میرم کلاس زبان هرچی تلاش می کنم دوستی پیدا کنم کسی با من دوست نمیشه همیشه دوستای قبلیم هم هروقت میرن سالن از عمد میان خونمون صدام میکنن یا تلفنی زنگ می زنن میگن مارفتیم سالن خداحافظ باز هم این مشکلی ندارد خدا رو شکر کلاس نهم هستم و معدلم 20 و سال دیگر مدرک تافل خودم رو میگیرم نه این که بچه خرخون باشم و... نه خیلی بادوستام صمیمی بودم حتی دوستام میومدن از من کمک می خواستن یا پدر و مادرشون می گفتن مثلا هر جا میری بچه ماهم ببر ولی الان دنیا برام مثل زندان شده هر چند وقت فکر خودکشی به ذهنم میزنه اما اوو قدر عاقلم که می دونم با این کار مشکل حل نمیشه



اولین کسی باشید که به این سوال پاسخ می دهید !


عبارت های جستجو شدهعبارت های جستجو شده