پرسشکده مرجع پرسش و پاسخ فارسی ایران

مسئله‌ی مهم آن است که هرگز از سؤال‌کردن دست برندارید. برای هر حس کنجکاوی، یک پاسخ وجود دارد.

نمی دانید؟! بپرسید!

می دانید؟! پاسخ دهید!


با سلام من پسری ۲۷ ساله ام , که به لطف خدا تونستم در رشته پزشکی در اسفند ۹۴ فارغ التحصیل بشم, در ماه های اخر دوران تحصیلم, توی یکی از بخشها با دختری آشنا شدم که اونم دانشجوی پزشکیه, و اسفند۹۵ فارغ التحصیل میشه, اولش بهش فکر نمیکردم, ولی با دیدن اخلاقش و رفتارش کم کم بهشون علاقمند شدم, وقتی فهمیدم خانوادهشونم خوبن دیگه بیشتر متمایلشون شدم, ولی خب هنوز مشکلات دیگه هم بود , اینکه ایشون محل زندگیشون توی لرستان بود و اصالتن بختیاری بود از طرافای خوزستان, و منم ترکم و ساکن تهران, مسالهرو اول ب خانواده گفتم , اونا مشکلی نداشتن, خانواده من تحصیل کرده نیستن و از نظر اقتصادی شرایط خوبی نداریم, ولی ایشون خانواده تحصیل کرده داره و سطح متوسط اقتصادی دارن, با نظر مثبت خانواده من از ایشون خواستگاری کردم, راستش قبول کرد بیشتر آشنا بشیم , ولی دو روز بعد از صحبتهایی که کردیم گفت قصد ازدواج نداره و شرایطشو نداره, منم خب ناراحت شدم, گفتم چرا اولش قبول کردین ک اشنا بشیم و چرا همون وقت نگفتین , گفتش چون براتون احترام قایلم این کارو نکردم, خلاصه من یک هفته بعد از اون دوباره تلاش کردم , گفتم چن روز بهتون وقت میدم لطفن زود جواب ندین و لطفن با خانواده هم مشورت کنید, گفت باشه و خانوادهش هم گفته بودن هرجور خودت میخای, هر شب باهم چت میکردیم و من کم کم باهاش اشنا میشدم,اونم جوابمو میداد, تا اینکه سر شب دهم گفت نمیتونم ب ازدواج فکر کنم, گفتم چرا؟ گفت که شرایطش مهیا نیست, گفتم منتظر میمونم شرایطتتون مهیا بشه! گفت دوس ندارم کسی رو منتظر بذارم, و یا کسی رو الاف خودم کنم, گفتم نامزد میمونیم بعد دو سال ازدواج میکنیم گفت نمیشه نامزدی رو دوست نداره گفت بهش امیدوار نباشم گفتم من مشکل دارم که قبول نمیکنی؟ گفت شما خیلیم خوبین , همه ازتون تعریف میکنن, ولی مشکل از منه , نه از شما منم گفتم اگه شرایط مهیا بود اون جوابتون چی بود؟ گفت شاید قبول میکردم ولی من دست بردار نبودم دیگه علاقه ام شدیدتر شده بود , بهش گفتم که من چون الان وضعیت مالیم خوب نیست و شما هنوز قصد ازدواج ندارین بهتره چن ماه صبر کنیم تا هم شما بیشتر فکر کنید و هم من تکلیف شغلم معلوم بشه, قبول کرد ولی باز گفت امیدوار نباشم اون بخش تموم شد و بخشامون از هم سوا شد, ولیمن هر شب پا پیش میذاشتم و چت میکردم, بخشی ایشون بود خیلی سنگین بود و پشت سر هم کیشیک میداد و این اذیت میکرد, منم چن باری بهش سر زدم , این رابطه یه کم صمیمی تر شد ولی من ته دلم راضی نبودم , چون چن ماه که نمیشه اینطوری پیش بریم, تا اینکه ایشون یه شب اب پاکی رو ریخت روی دستم , گفت وقتی تکلیف معلومه ادامه این کار درست نیس و اصلن نیازی به فکر کردن بیشتر نیست, خب منم مقاومت نکردم, گفت اگه جوابتم توی این مدت میدادم به خاطر این بود که ناراحت نشی و الا این رابطه باعث وابستگی میشه خوب نیست, کلی برام دعای خوب کرد و از اون شب من موندم فکر و خیالش و همون چن باری که تو بیمارستان باهم قدم زدیم, الان یک ماه از اون شب میگذره, حالا موندم منتظرش بمونم یا برم سراغ یکی دیگه, من الانم بخام کاری برای ازدواج بکنم باید صبر کنم تا وضعیت سربلزیم مشخص بشه که چند ماه طول میکشه, سراغ مورد دیگه هم نمیتونم برم , چون هر لحظه دارم به اون دختر فکر میکنم, موندم چی کار کنم, شایدم دوباره برم سراغش, خواستم راهنماییم بکنید



اولین کسی باشید که به این سوال پاسخ می دهید !


عبارت های جستجو شدهعبارت های جستجو شده

(نامزدی)