پرسشکده مرجع پرسش و پاسخ فارسی ایران

مسئله‌ی مهم آن است که هرگز از سؤال‌کردن دست برندارید. برای هر حس کنجکاوی، یک پاسخ وجود دارد.

نمی دانید؟! بپرسید!

می دانید؟! پاسخ دهید!


سوال خود را اینجا وارد با عرض سلام دختری بیست و شش ساله هستم از وقتی چشم باز کردم و خوب و بد را شناختم متوجه تفاوتهایی شدم که با دیگران دارم متوجه شدم کانون خانواده ی سه نفره و کوچکمان فضایی پر از تشنج و تنش و صحنه ی درگیریهای لفظی و جسمی میان پدر و مادرم است پدری دارم که اخلاقی تند و خشن دارد و زبانی تلخ و گزنده که به راحتی از پس شکستن صبورترین و مهربان ترین دلها چون دل مادرم برمی آید تقریبا منزوی است هیچ دوست خاصی ندارد و اغلب اوقاتش را در خانه است.کمترین بهانه و کوچکترین رفتار برخلاف میلش کافی است که خشمش را فواران کند از صدای بهم زدن در گفته تا غذا درست کردن و... در چنین زمانی است که از دست و زبانش همه چیز برمیاید.... زبان و دستهایی که رحم و عطوفتی سرشان نمی شود و من بارها آرزو کرده ام ای کاش دنیا نمی آمدم یا ای کاش چشمانم نمی دید و گوشهایم نمی شنید ای کاش چهره ی غمزده و روح افسرده ی مادرم را نمی دیدم .... حیف که مادرم زن صبوری است... حاضر به متارکه نیست اما ...من به اندازه ی او صبور نیستم از زندگی در چنین جهنمی دیگر جان به لب شده ام ... حالتهای افسردگی ام با هر تلنگری در حال تشدید است به تک تک صداهای پدر حساس شده ام از اینکه به خروشی مهیب تبدیل شود از اینکه بهانه ای پیدا شود برای بروز خشمی که تمامی ندارد قلبم در تب و تاب است مادرم کم و بیش این حالتهای مرا می داند و گاهی اشکهایی که سعی در پنهان کردنش را دارم می بیند گاهی به من میگوید که از این خانه بروم و از این محیط دور باشم با خوشحالی استقبال میکنم اما زمانی که تصمیم به رفتن دارم باز منصرفم می کند و می گوید من بدون تو چه کنم و چطور زندگی کنم این است که من باز می مانم و تراژدی زندگیم مدام تکرار می شود.ناگفته نماند بنده از نظر مالی به خاطر کارمند بودنم استقلال کافی را دارم. به خاطر اخلاق پدر روابط اجتماعی و دوستانه ی بسیار کمی داریم(جرات دعوت کردن کسی را نداریم) و چند مدتی است که خواستگارانی هم که برایم می آیند در همان جلسه ی اول منصرف شده و می روند (به این خاطر که از نظر ظاهری شکسته شده ام) در چنین وضعیتی بارها و بارها به درگاه خداوند دعا و تضرع کرده ام و نجات خود و مادرم را از او خواسته ام اما زمان می گذرد ...و وضع زندگیم بدتر و بدتر می شود و من مانده ام بیست و اندی سال است و نمی دانم چرا اینگونه است؟ امیدم را از دست داده ام نمی دانم چرا جواب نمی گیرم زندگی برایم معنی و مفهومش را از دست داده ....ساده بگویم که به زور زنده ام

1 پاسخ 1

دوست عزیز تنها راه تو جدا شدن و استقلال از خانواده ای است که هیچ ارزشی برایت قائل نیستند آنها را بگذار و برو


من پاسخ بهتری دارم !


عبارت های جستجو شدهعبارت های جستجو شده