پرسشکده مرجع پرسش و پاسخ فارسی ایران

مسئله‌ی مهم آن است که هرگز از سؤال‌کردن دست برندارید. برای هر حس کنجکاوی، یک پاسخ وجود دارد.

نمی دانید؟! بپرسید!

می دانید؟! پاسخ دهید!


سلام من دختری هستم 25ساله که مشکلات زیادی را در زندگی ام داشتم مثل داشتن پدر مادر مریض و از دست دادن والدینم ....بعد از از دست دادن والدینم تا جایی که نتوانستم صبر کردم به خدا توکل کردم و وارد حوزه علمیه شدم اما بخاطر تنهایی زیاد ویپ گردی می کردم و اوقات فراقتم را در شبکه های اجتماعی میگذراندم تا اینکه با یک طلبه آشنا شدم که چند سال ازمن کوچیک تر بود چون از من کوچیکتر بود هیچ حس خواصی بهشون نداشتم و فقط در حد سرگرمی و بحث چت میکردم که با گذشت زمان اون طلبه به من وابسته شد.....منم انگار نه انگار باور نمی کردم به این جور عشق ها و رابطه ها تا اینکه به برادر بزرگترم گفتم وقتی به برادرم گفتم گفت پسر بدی معلوم نمیشه نمیدونم چرا بهم اجازه داد باهاش در ارتباط باشم همه چت های مارو می خوند که کم کم اون طلبه ازم خواست باهاش محرم بشم .....منم نمی خواستم اما خیلی اصرار میکرد بطوری که بارها قسمم میداد و میگفت من واقعا قصد ازدواج با تورو دارم و از این جور حرفا بلخره منم بخاطر وضع روحی و تنهایی ام با اون طلبه محرم شدم و اونم به خانوادش گفت اما خانوادش مخالفت میکرد تا اینکه گفت فرهنگ ما بهم نمی خوره و خانوادمم مخالف هستن منم خیلیضربه روحی شدیدی خوردم و حدود یک سال با کلی بیماری ها مبارزه کردم ....بعد چند مدتی گاهی اون و گاهی من به هم پیام میدادیم تا اینکه دوباره ماجرای ما شروع شد و هرکاری کردیم همو فراموش نتونستیم دوباره به خانوادش گفت و نمیدونم چی شد اینبار پدر مادرش قبول کردن و رفتن خواستگاری خانوادمنم قبول کردن ....خب بعد مدتی که با این طلبه یکمی صمیمی شدم و وارد زندگیش فهمیدم خیلی بداخلاقه و بدهن احترام به پدر مادرش ندلره و یه جورایی زیادی عصبیه...منم فقط بخاطر خدا تحمل میکردم تا شاید بهتر بشه که نتیجه داد وحرفام روش تاثیر میگذاشت ...تا اینکه یه روزی مشهد رفت و بعد از برگشتن از مشهد گفت ما باهم خوشبخت نمیشیم اما رضا تو دلم انداخته باهم ازدواج نکنیم ...منم میرم عراق برا جنگ چون از قبل بهم گفته بود عاشق شهادته....بگذریم من هرکاری تونستم نتونستم مانع اش بشم ...حالم به قول خودش رفته عراق تا شهید بشه در صورتی که پدر مادرش رضایت ندلرن ....تکلیف منم که چند سال با احساساتم بازی شد این از منم که بگذریم ....حوزه رو رها کردم بخاطر وضع روحیه ام...حالام کلا کم کم دارم بدبین میشم نسبت به طلبه ها و روحانی ها ....و کم کم حال دعا و مناجات ازمن گرفته میشه ....همش اون طلبه و کاراش یادم میاد و دلم میگیره نمیدونم چکار کنم خودمو خیلی سرگرم میکم اما تنهایی خیلی بهم فشار میاره بطوری که دیگه از همه چی دلسرد شدم بخاطرکه گناه نکنم ماه ها روزه مستحبی گرفتم و همیشه دعا میکردم اما انگار نمیشه دارم داغون میشم لطفا یه راهی نشونم بدین ممنون...



اولین کسی باشید که به این سوال پاسخ می دهید !


عبارت های جستجو شدهعبارت های جستجو شده

()