پرسشکده مرجع پرسش و پاسخ فارسی ایران

مسئله‌ی مهم آن است که هرگز از سؤال‌کردن دست برندارید. برای هر حس کنجکاوی، یک پاسخ وجود دارد.

نمی دانید؟! بپرسید!

می دانید؟! پاسخ دهید!


چرا خداوند باید عادل باشد؟ اصلا چرا باید ناقص نباشد؟ من سوالاتی از این قبیل دارم آیا اعمال من مشکل دارد چرا که انسان باید در اصول دین به یقین برسد. برای مدتی که درگیر امتحانات بودم و به دنبال این مسایل نرفتم چه طور ایراد دارد؟ در مسایل دینی شکاکیت دارم قبلا در احکام و الان بیشتر در عقاید نسبت به خدا و پیامبر و دیگر مسایل خصوصا با ورود به دانشگاه بیشتر شد.

1 پاسخ 1


1ـ باید متوجّه بود که هر پدیده ای در عالم هستی علّتی و حکمتی دارد ؛ که شک در اعتقادات نیز از این امر مستثنی نیست. گاه شک در اعتقادات می تواند نعمتی از جانب خدای حکیم باشد که بنده ی خود را از این طریق به سوی یقینهای بالاتری سوق می دهد ؛ لذا شک از هر سنخی که باشد می تواند باعث رشد و ترقّی انسان شود ، البته به شرط آنکه انسان از شک خود نتیجه نگیرد. برخی افراد به محض اینکه در چیزی شک می کنند بی درنگ حکم می کنند که آن چیز وجود ندارد یا باطل است ؛ درحالی که شک نه یقین است و نه انکار ، بلکه در بین این دو قرار دارد ؛ لذا شخص شاکّ تا دلیلی بر اثبات یا ردّ هر کدام از دو سمت مساله نداشته باشد منطقاً نمی تواند یکی را بر دیگری ترجیح دهد.
امّا علّت شک در اعتقادات معمولاً سه چیز است ؛ در برخی افراد ، علّت شک ، شرایط فیزیولوژیکی بدن است ؛ تغییرات زیاد هورمونی که در دوران نوجوانی و جوانی در بدن رخ می دهد معمولاً عوارضی چون شکّاکیّت ، اضطراب و واسواس عملی یا فکری را در پی دارد که این عوارض معمولاً تا بیست سالگی از بین می روند مگر اینکه شخص با بها دادن بیش از اندازه به این امور مانع از زوال طبیعی آنها شود. در این صورت این نوع شکّها حالت وسواسی پیدا نموده تا سنین بالاتر نیز ادامه پیدا می کنند و چه بسا به انکار اعتقادات منجر شوند. همچنین ممکن است در برخی افراد ، این تغییرات هورمونی با تأخیر همراه بوده تا سنین بالاتر از بیست سالگی نیز برسد. بنا بر این ، لازم است که حضرت عالی ، تاریخچه ی این عامل را در مورد دوست خود بررسی نمایید. اگر منشاء شکهای ایشان این عامل باشد راه برطرف نمودن آن ، بی اعتنایی نمودن به شکّ است. و حتّی در موارد شدید نیاز است که شخص به روان پزشک مراجعه نموده و درمان دارویی نماید.
علّت دوم شک در اعتقادات ، تمایل پنهانی نفس به امور دنیوی است که با اعتقاد به خدا و قیامت و دیگر امور دینی در تضادّ است ؛ لذا نفس سعی می کند با ایجاد شک در این گونه اعتقادات ، راه خود را باز نماید. امّا از آنجا که فریب نفس بسیار مخفیانه است ، انسان اکثر اوقات متوجّه ترفندهای آن نمی شود. گاه اینگونه امیال نفسانی ، چنان خود را استتار می کنند که شخص ، شک نفسانی خود را ناشی از حسّ حقیقت جویی می پندارد. در چنین شکهایی انسان معمولاً با انواع مغالطات از براهین عقلی فرار می کند و انتظار دارد که خدا برای او معجزه یا نشانه ای نشان دهد.برای اینکه معلوم شود شک انسان از این عامل ریشه گرفته است یا نه ، باید منصفانه امیال و اعمال و خواستهای درونی خود را کاوید ؛ اگر در این کاوش دقیق ، انسان متوجّه شد که امیالی در او وجود دارند که خداباوری مانع از بروز آنهاست باید شک خود را منتسب به نفس امّاره کرده با آن به مبارزه برخیزد. این دو گونه از شک ، در حقیقت شکّ علمی نیستند بلکه شکّ روانشناسانه و اخلاقی اند.
امّا عامل سوم شک در اعتقادات ، نداشتن یقین عقلی محکم و استوار است. برای وجود خدا و حقّانیّت نبوّت و امامت و معاد و فروعات آنها ، براهین عقلی متعدّدی ، در سطوح مختلف اقامه شده است. لذا باید تلاش نمود که وجود خدا را با براهینی هرچه محکمتر اثبات نمود ، به گونه ای که شک در آن راه نیابد. برای این منظور روشن است که باید وقت گذاشت و کتابهای مناسبی را مطالعه نمود. اگر اعتقادات انسان از راه برهان عقلیِ محکم باشد در آن صورت از عهده ی دو عامل پیش گفته نیز راحتتر می تواند برآید. امّا با ضعف در این حیطه ، دو عامل قبلی و به خصوص عامل نفسانی که به نوعی در اکثر انسانها ، و بلکه به جز معصومین(ع) و اولیای الهی در همه وجود دارد ، می توانند بسیار خطرناک باشند.
بنا بر این ، کاری که شایسته است حضرت عالی انجام دهید این است که زمانی برای خود اختصاص دهید تا با یک برنامه ریزی درست و منطقی ، اعتقادات را از راه اصولی آن و از طریق کتب معتبر یا با حفظ ارتباط مستمرّ با این نهاد فرابگیرید. البته باید مواظب بود که نفس ، همواره با این کار مخالفت خواهد نمود و سعی خواهد کرد به بهانه های گوناگون راه تحصیل برهان را ببندد. پس قبل از هر چیز برای این کار ، همّتی بزرگ و روحیّه ای حقیقت جو و خستگی ناپذیر لازم است. باید دانست که هر متاعی قیمتی دارد ؛ متاع یقین نیز بهایی دارد ؛ و بهای آن تحمّل رنج مطالعه و تحقیق و تعقّل است. حقیقت همواره در مرتبه ی بالاست ، لذا مثل بالا رفتن از یک آسمانخراش باید از برج علم بالا رفت تا به حقیقت و یقین دست یافت ؛ البته در مراتب میانی این برج بلند ، آسانسورهایی نیز تعبیه شده است ؛ لکن مراتبی از برج یقین را باید از پلّه ی عقل و برهان و با پای همّت طی نمود. دنیای بی ارزش که خداوند متعال آن را متاع قلیل خوانده است ، بی تلاش و همّت به چنگ نمی آید کجا رسد کالای یقین که معصوم(ع) در حقّش فرموده است:« ما اوتى النّاسَ اقلّ مِن الیقین . ـــ به مردم چیزی کمتر از یقین داده نشده است.» درست است که با صرف زمان برای مباحث اعتقادی ممکن است مقداری از بقیّه ی کارها بمانیم ؛ ولی اگر منصفانه به برنامه ی کاری خود دقّت کنیم خواهیم دید که روزانه اوقات زیادی را بی حاصل هدر می دهیم که اگر این اوقات را صرف تحقیق در اعتقادات کنیم یقیناً ضرر نخواهیم کرد. افزون بر اینها ، چه کاری بالاتر از حقیقت جویی وجود دارد که انسان برای آن وقت بگذارد. زندگی در شکّ و یا پوچی حاصل از آن ، چه زندگی خواهد بود که ما برای اوقات آن دل بسوزانیم.به قول برخی حکما یک روز زندگی همراه با یقین کامل ، شرف دارد بر هزاران سال زندگی همراه با شک. « وَ سَمِعَ(ع) رَجُلًا مِنَ الْحَرُورِیَّهِ یَتَهَجَّدُ وَ یَقْرَأُ فَقَالَ نَوْمٌ عَلَى یَقِینٍ خَیْرٌ مِنْ صَلَاهٍ فِی شَکٍّ . ــــــ امیرالمومنین(ع) شنید که مردى از حرویّه (خوارج) شب زنده داری کرده و در حال نماز و قرآن خواندن است، فرمود: با یقین خفتن بهتر از نماز گزاردن با شکّ است. » (نهج‏البلاغه/حکمت97) و امام صادق(ع) فرمود:« نَوْمُ الْعَاقِلِ أَفْضَلُ مِنْ سَهَرِ الْجَاهِل . ــــــــ خواب عاقل بهتر از شب زنده داری جاهل است. » (بحارالأنوار ،ج1 ،ص 154)
همچنین باید دانست که راه کسب یقین ، در درجه ی اوّل تعقّل و اقامه برهان است ؛ امّا با این مقدار ، برای همه ، یقین قلبی حاصل نمی شود ؛ یقین قلبی در اکثر افراد ، زمانی حاصل می شود که انسان نفس خود را مطیع عقل نماید ؛ و این امر حاصل نمی شود مگر با تمرین مداوم و نشان دادن عظمت خدا و اولیای او به نفس خود و با ذکر مداوم. لذا باید مدام قدرت و شوکت الهی را در قاب طبیعت به قلب نشان داد و آثار اهل بیت را مطالعه نمود و عجائب و شگفتی های کلام این بزرگواران را مشاهده کرد و شیرینی آنها را چشید. همچنین برای حصول ایمان قلبی به معاد ، باید به یاد مرگ و رستاخیز بود تا نفس رام گردد. همچنین لازم است که انسان کتابهایی با طیفهای گوناگون را مطالعه نماید تا مطالب متناسب با ذوق خود را بیابد چرا که ذوق افراد یکسان نیست ؛ برخی با دلائل کلامی قانع می شوند و بعضی با براهین فلسفی ؛ برخی نیز با لطایف عرفانی آرامش قلبی می یابند.
2ـ خدا کمال محض است.
خدا یعنی موجودی که خالق و علّت همه چیز بوده ، خودش مخلوق و معلول نیست ؛ چرا که اگر مخلوق و معلول بود خالق و علّت او خدا می شد نه خودش ؛ آنگاه بحث منتقل می شد به آن خالق و علّت برتر ، که اگر او هم علّت داشت باز علّتش خدا می شد نه خودش و به این ترتیب از فرض علّت داشتن خدا ، تسلسل علل لازم می آمد که عقلاً محال است. بنا بر این خدا از نظر عقل یعنی علّت العلل. از طرفی هر چیزی که فرض شود ، به حکم عقل ، علّت (وجود دهنده) خواهد داشت ، جز یک چیز ؛ و آن چیز خودِ وجود است. چون وجود دادن به خودِ وجود معنی ندارد ؛ وجود ، خودش وجود است و معنی ندارد که به خودِ وجود ، وجود داده شود. لذا گفته می شود وجودِ خالص ، بدون قید و شرط و بدون حدّ و مرز ، واجب الوجود است ؛ یعنی خودش عین وجود بوده عدم بردار نیست.
بنا بر این ، خدا در نگاه عقل آن موجودی است که عین وجود و محض وجود و وجود محض بوده ، جز وجود ، هیچ نیست. لذا خود بی نیاز از علّت بوده ، علّت (وجود دهنده ی) همه ی چیزهایی است که عین وجود نیستند ؛ لذا نیازمند علّت (وجود دهنده) هستند ؛ مثل انسان که وجود نیست ولی وجود دارد ؛ یعنی انسان بودن مساوی با وجود داشتن نیست و الّا انسان همیشه باید می بود در حالی که زمانی بود که انسان نبود.پس وجود به انسان داده شده تا موجود گشته کما اینکه وجود به سیمرغ یا دیو داده نشده لذا موجود نگشته اند.
3ـ چرا خداوند باید عادل باشد؟
عدل و ظلم دارای معانی متعدّدی هستند که در اینجا مجال پرداختن به همه ی آنها نیست. عدل بنا به برخی از معانی آن در حقیقت ریشه در نقص و نیاز داشته در مورد خداوند متعال کار برد ندارند ؛ برای مثال وقتی گفته می شود فلانی عادل است مقصود این است که حقّ خدا و مردم را مراعات می کند ؛ روشن است که چنین معنایی درباره ی خدا معنی ندارد ؛ چرا که هیچ موجودی بالذّات حقّی بر خدا ندارد تا خدا به واسطه ی مراعات آن حقّ عادل نامیده شود یا به واسطه ی ترک آن ـ معاذالله ـ ظالم گردد.
عدل در مورد خداوند متعال به این معناست که او نظام خلقت را در نهایت درجه ی اعتدال و نظم آفریده و برای هر علّتی ، معلولی و برای هر معلولی ، علّتی نهاده و هر راهی را مقصدی و برای هر مقصدی راهی قرار داده است ؛ آنگاه با ارسال انبیاء و کتب آسمانی راه شرّ دنیا و آخرت (جهنّم) و خیر دنیا و آخرت (بهشت) را هم به بشر شناسانده است. پس هر که راه شرّ و تباهی را برگزیده گرفتار عواقب سوء آن شد ، خودش به خودش ظلم نموده ؛ کما اینکه اگر کسی راه خیر و نیکی را در پیش گرفته به عوائد خیر آن دست یافت خودش به خودش نیکی کرده است. « قُلْ یا أَیُّهَا النَّاسُ قَدْ جاءَکُمُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکُمْ فَمَنِ اهْتَدى‏ فَإِنَّما یَهْتَدی لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما یَضِلُّ عَلَیْها وَ ما أَنَا عَلَیْکُمْ بِوَکیلٍ . ـــــــ بگو: «اى مردم! حق از طرف پروردگارتان به سراغ شما آمده؛ هر کس(در پرتو آن) هدایت یابد، براى خود هدایت شده؛ و هر کس گمراه گردد، به زیان خود گمراه مى‏گردد؛ و من مأمور(به اجبار) شما نیستم!» » (یونس:108) و فرمود: « أَ وَ لَمْ یَسیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَهُ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ کانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّهً وَ أَثارُوا الْأَرْضَ وَ عَمَرُوها أَکْثَرَ مِمَّا عَمَرُوها وَ جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّناتِ فَما کانَ اللَّهُ لِیَظْلِمَهُمْ وَ لکِنْ کانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُون‏. ـــــــ آیا در زمین گردش نکردند تا ببینند عاقبت کسانى که قبل از آنان بودند چگونه بود؟! آنها نیرومندتر از اینان بودند، و زمین را(براى زراعت و آبادى)بیش از اینان دگرگون ساختند و آباد کردند، و پیامبرانشان با دلایل روشن به سراغشان آمدند(امّا آنها انکار کردند و کیفر خود را دیدند)؛ خداوند هرگز به آنان ستم نکرد، آنها به خودشان ستم مى‏کردند » (الروم:9)
پس خدا عادل است یعنی عالم را بر اساس بهترین اعتدال ممکن آفریده و بهشت و جهنّم نیز در این نظام معتدل ، هر کدام در جایگاه مناسب خود قرار دارند و راه هر کدام نیز مشخّص است. لذا هر که داخل بهشت می شود ، خود داخل می شود و هر که به جهنّم می رود با پای خود می رود. و خدا صاحب چنین خلقت متعدلی است چون کمال محض است و از کمال محض جز برترین نظام صادر نمی شود. اگر خداوند متعال عالم را در بهترین اعتدال ممکن نمی آفرید لازم می آمد که خلقت خدا نقصی داشته باشد و کار ناقص صادر نمی شود مگر از وجود ناقص ؛ در حالی که نقصی در خدا نیست. بنا بر این عدل خدا نیز ناشی از کمال محض بودن او و ظهور کمال ذات اوست. به عبارت دیگر عادل نبودن خدا مساوی است کمال محض نبودن او ؛ و کمال محض نبودن (ناقص بودن او ) مساوی است با خدا نبودن او.

برگرفته از پرسمان


من پاسخ بهتری دارم !


عبارت های جستجو شدهعبارت های جستجو شده

()