پرسشکده مرجع پرسش و پاسخ فارسی ایران

مسئله‌ی مهم آن است که هرگز از سؤال‌کردن دست برندارید. برای هر حس کنجکاوی، یک پاسخ وجود دارد.

نمی دانید؟! بپرسید!

می دانید؟! پاسخ دهید!


متأسفانه در وضعیت اسفناکی قرار دارم و نیاز به راهنمایی و بدون راهنما هستم. به دلیل گذشته بد، منظورم رابطه بد پدر و مادر با هم، بی توجهی های آنها و بدبینی های مفرط آنها به هم و به من، بی ارتباطی آنها با اطرافیان و در واقع درون گرایی و مردم گریزی و لجبازی هاشون که هنوزم ادامه داره تنهایی و انزوا و درون گرایی ماحصل عمر 22-23 ساله من بوده البته قابل ذکر که من سال ها از مردها و بعضا از زن ها و مردم متنفر بودم و امروز به شدت سخت می تونم با مردم و همسن و سالام ارتباط بر قرار کنم. به دلیل ظاهری که دارم از سوم راهنمایی تاکنون خواستگارای زیاد و سمجی داشتم و دارم که یکی از آنها همکلاسی امروز منه که حرف نمی زنه و با چشم و ابرو می خواد به نتیجه دلخواهش برسه و از همه کس استفاده کرده حتی از بقیه همکلاسی های پسر و اکثر دانشجو ها هم فهمیدن. حرف زدن برای من سخته اما اول با خیال اینکه بهش فرصتی برای پیدا کردن رو و حرف زدن دادم بعد که دیدم نه جریان خیلی با اون چیزی که من فکر می کنم فرق می کنه سعی کردم مثل خودش جوابش رو بدم! (البته کلی فرصت بهش دادم تا شاید بیاد حرف بزنه که نزد!) اما اون دست بردار نیست. مطلب دیگه اینه که می دونم با بابا و مامان حرف زده اما مامانم هیچ جوری حاضر نیست حرف بزنه ولی از تیکه کنایه هاش و سوتی هاش فهمیدم ازش بدش نمیاد خلاصه تو خونه هیچ آرامش ندارم. در دانشگاه هم وضعیت بدتر، آقا 3 عاشق سینه چاک داره که تو این مدت واسم اعصاب نذاشتن. نه با کسی می تونم حرف بزنم نه می تونم ادامه بدم اعتماد به نفسم رو هم کاملا از دست دادم. من هیچ وقت به این موضوع(ازدواج) فکر نمی کردم و هیچ وقت جدیش نگرفته بودم آخه همیشه تنهایی رو ترجیح می دادم و می دم و از ازدواجم بدم میاد. به شدت احساس خستگی و افسردگی می کنم و دیگه هیچ انگیزه ای برای ادامه هیچی ندارم. لازم به ذکره بسیار حساس و عصبی و فکری شدم (بودم اما امروز شدیدتر). و اینکه با همه نفرتها، من امروز دارم دوران نقاهت یه علاقه یا عشق شکست خورده رو می گذرونم. نمی دونم اگه شما هم پیدا نمی شدید امروز باید چه می کردم؟ تنها امید به خدا و لطف اونه که هنوز رو پاهام ایستادم اما با کمر شکسته و هنوز سعی می کنم امید خودم را حفظ کنم. برای داشتن یه زندگی عادی هنوز امروز زود و من باید اول خودم رو درست کنم بعد به زندگی یکی دیگه وارد شم. یه چیز دیگه اینکه یه هم کلاسی دیگه پسر دارم که من فقط به اون به چشم برادر نگاه می کنم اما انگار اونم آره! اما می ترسم اینم یه نقشه دیگه باشه غیر از این اون خیلی بچه اس و نمی دونم می تونم بهش اعتماد کنم یا نه (تو این مدت دسته جمعی برای به خاک زدن من تمام تلاششون رو کردن البته حساب این بنده خدا کمی از بقیه جداست) لطفا کمکم کنید و در این راستا کتاب های روان شناسی رو بهم معرفی کنید.

1 پاسخ 1

در ابتدا باید به شما آفرین گفت که با این همه مشکلات داخل خانه و بیرون خانه زیگزاگی خودتان را نجات داده اید و پاکدامنی خودتان را حفظ کرده اید.
1. البته خیلی باید مواظب باشید و با امید و توکل به خدا بقیه راه را تا رسیدن به یک زندگی سالم طی کنید.برای رسیدن به این هدف سه کار انجام دهید؛ سعی کنید در زندگی فردی، روی نکات مثبت خودتان تأکید و هر روز یک کار مفید از جهت درسی یا مطالعه داشته باشید به طوری که هر روز احساس کنید یک قدم پیشرفت کرده اید.
2. اگر چه درون خانه مشکل دارید اما سعی کنید با احترام به پدر و مادر و کمک در خانه اگر چه کم، رضایت آنها را بدست آورید. اگر از آنها بدی دیدید با خوبی جواب دهید.
با دوستان دختر خود صمیمی باشید و در برابر پسر حتی با چشم یا ابرو و نگاه و ... هیچ کد و علامتی را رد و بدل نکنید و هر کس که اظهار علاقه کرد و شرایط قابل قبولی داشت از او بخواهید به طور رسمی خواستگاری کند تا با نظارت بزرگترها ضمانت اجرایی داشته باشد و از حالت هوس رانی و یا بی معرفتی دور شود.
3. سعی کنید رابطه خودتان را با خدا تقویت کنید. حداقل نماز اول وقت راباوضوی شاداب انجام دهید و حجاب خودتان را در حد معمول حفظ کنید. بدون اینکه کسی بفهمد هنگام خواب با وضو بخوابید و باز هم با ما در تماس باشید.

برگرفته از پرسمان


من پاسخ بهتری دارم !


عبارت های جستجو شدهعبارت های جستجو شده