پرسشکده مرجع پرسش و پاسخ فارسی ایران

مسئله‌ی مهم آن است که هرگز از سؤال‌کردن دست برندارید. برای هر حس کنجکاوی، یک پاسخ وجود دارد.

نمی دانید؟! بپرسید!

می دانید؟! پاسخ دهید!


25 سال و نیم دارم و احساس میکنم تو این هفت سال اخیر هیچ کاری نکردم، آخه ترم هفتم دانشگام رو تموم کردم(پیام نو ر-ورودی مهر ماه 1390-رباتیک) ولی متاسفانه یا به دلیل بی اعتنایی ، یا تنبلی و یا اینکه فکر میکردم با لیسانس گرفتن بازم زندگیم به جایی نمیرسه ویا یه جور بی حسی به دانشگاه، کلاسامو درست نرفتم و درسم رو نخوندم و فقط بیست واحد ناقابل پاس کردم ( البته اینم الان نشستم حساب کردم، چون حالا که میبینم تا حالا برام مهم هم نبوده)، ... فکر میکنم همه ی این دلایل دست به دست هم داد تا این هفت سال از عمرم به راحتی تلف بشه، و اینم میدونم خیلی دیر بهم ثابت شده که باید زودتر از اینا به فکر چاره میافتادم، ولی الان که میخام درسمو بخونم و تمومش کنم، فکر میکنم دیر شده و برا اینکه بیشتر از این جلو خونواده شرمنده نشم، احساس میکنم باید دانشکاه رو رها کنم، ولی خدایی نمیتونم رها کنم اون همه،... اون همه سالهایی که تلاش کردم از ابتدایی تا پیش دانشگاهی تا اینکه یه ضرب بیام تا اون کنکور لامصب اون همه آرزو اون همه اعتمادی که پدرکارگر ومادرمهربونی که به پسر اولشون داشتن و همچنین آرزوهاشون و اون همه علاقه به کسب علم... ای داد... این روزا فکر میکنم: شدآنچه نباید میشد!... تو این مدت یه فکر مزخرف همیشه تو ذهنم بود که نباید زندگی رو به خودمون سخت بگیریم و همه چیز دانشگاه نیست، خوب دیگه بایدم اینجوری فکر میکردم، چون دستم تو جیب بابام بودو حالیم هم نبود که تو سن بیستوپنج سالگی اگر بخام به زندگیم سامونی بدم و روی پای خودم وایسم و شایدم بخام با اون دختری که از خودم سه سال کوچکتره والان داره مدرک ارشدشو میگیره، ازدواج کنم، باید به خودم سخت میگرفتم تا الان شیرینی و دستمزد روزای سختمو بتونم بچشم و فکر میکنم با اینکه اون به شرایط مالیم کار نداره و دختر قانعیه ولی حس میکنم منو با این شرایط تحصیلیم نمیتونه که بپذیره و البته خودم هم روم نمیشه اینطوری پا پیش بزارم...ویکیاز سوالام اینه که واقعا یه دختربه شرایط تحصیلی اون پسر اهمیت زیادی میده؟ وآیا واقعا نزدیکی مدرکشون اهمیت زیادی تو رابطشون هم داره؟ ... بگذریم... با اینکه این نوشته طولانی شبیه یه سوال نبود، ولی حس کردم باید به یکی بگم که این روزا حسرت روزهایی که تلفشون کردمو، بد جوری میخورم،... انتخاب واحد ترم بعدیم رو هم با سردیه تموم کردم ولی اینبار حس بدی به سالهای آیندم دارم و موندم دانشگاهو برم یا نه؟ اگه برم، خوب بایدبعد از گذشت سه سال دیگه روی سامون دادن به زندگیم حساب کنم و معلوم نیست اون دختر از دستم در بره یا نه و اگه هم نرم، باید کاری که هیچ وقت دوس نداشتمو بکنم و فکر میکنم دیگه نه میتونم اون پرستیژی رو که دوس داشتم تو اجتماع داشته باشمو، بدست بیارم، و نه به اون دختردایی که همش سرش تو کتابای فیزیکشه و دیگه فکر میکنم به منی که احساس میکنه بیسواد میمونم و امیدی هم به آینده ی مالیه من نداره، میرسم. و باید بگم تنها راه حلی که البته طی نوشتن همین کلمات به ذهنم میرسه اینه که درسمو بخونم و ادامه بدم تا اونجایی که توانشو دارم و یه کار موقت هم داشته باشم برا اینکه خرجمو در بیارم و پس اندازی هم داشته باشم و نوع کار هم برام زیاد مهم نباشه و مهم تر از همه به خدا توکل کنم و سالهای گذشته رو جبران کنم و اعتنایی هم به حس حسرت خفه کننده ی این روزهام و شایدم آینده، نداشته باشم. شما نظرتون چیه؟ ... پیشاپیش از اینکه حوصله به خرج داده و جواب منو سریعا میدید، ممنونم و یه سبد گل وحشی رو تقدیم میکنم به کسی که یه تخصصی داره یه راهنمایی اساسی به من برسونه نه کسی که فقط دلش به حالم میسوزه و میخات همینطوری یه چیزی جوابمو داده باشه... آخه خودم تو نصیحتو راه حلای سردستی و خراب کردن زندگی و فلسفه های من در آوردی، استادم...راستی چون تازه وارد این سایت شدم نمیدونستم چطوری نوشتمو از دید عموم مخفی نگه دارم... خودتون راهنماییم کنید...



اولین کسی باشید که به این سوال پاسخ می دهید !


عبارت های جستجو شدهعبارت های جستجو شده

()