پرسشکده مرجع پرسش و پاسخ فارسی ایران

مسئله‌ی مهم آن است که هرگز از سؤال‌کردن دست برندارید. برای هر حس کنجکاوی، یک پاسخ وجود دارد.

نمی دانید؟! بپرسید!

می دانید؟! پاسخ دهید!


به نام خدا باعرض سلام وخسته نباشید مینا 20 ساله هستم که چندماهه دیگه فارغ التحصیل میشم . من 13 ساله بودم که به یک از پسرهای فامیلمون علاقه مند شدم ازمن 3 سال بزرگتر بود البته این علاقه یک طرفه بود چون اون نمی دونست . برای همین همیشه دوست داشتم که ببینمش اما چون خودم آدم تعصبی هستم هیچ وقت دوست نداشتم باهاش رابطه دوستی داشته باشم من فقط برای ازدواج بهش علاقه مند بودم حتی چند بار میخواستم با مادرش این مسئله رو مطرح کنم اما نشد مادرش دختر عموم هستش . ازطریق افراد مختلف فامیل از اخلاقیاتش پرس وجو میکردم اوایل بد نبود تا اینکه وقتی 18 ساله بودم از یکی از آشناهاش حرفهایی رو شنیدم که تا چند ماه یه حالت شوک برام به وجود اورد باورم نمیشد همچین شخصی باشه و مجبور شدم فراموشش کنم . بعد یک سال که سعی کرده بودم همه چی رو فراموش کنم که ناخواسته یکی از اقوام نزدیکم وارد زندگیم شد پسرداییم بود که یک سال ازمن بزرگتر بود باهم خیلی کلکل میکردیم در واقع ما سایه همو باتیر میزدیم تا اینکه پارسال من براش ایمیل درست کردم و اونم ایمیل برام میفرستاد اوایل خیلی رسمی وکوتاه بود اما همین طور که گفتم من دوست ندارم با جنس مخالف دوستی داشته باشم به اصرار یکی از دوستان صمیمیم به ایمیل ها ادامه دادم تا اینکه بهش گفتم که بهش علاقه مندم واین ایمیل ها یه جور شناخت ازاونه و این شناخت برای ازدواجه و بهش گفتم اگه به کسی علاقه داره فقط کافیه بگه من دیگه به این ایمیل ها ادامه نمیدم و برای همیشه خداحافظی میکنم اما اون همیشه ازسرش باز میکرد و چیزی نمیگفت تا اینکه خودم خواستم که ایمیل ها ادامه نداشته نباشه البته اینو بگم که ایمیل های ما خیلی رسمی بود . بعد ازاین تقاضا حدود یک ماه مریض شدم و دکتر رفتم وتنها تشخیص دکترم این بودکه عصبی هستش و منم نمی تونستم به خانواده ام بگم که به خاطرچی این اتفاق افتاده . تا چند ماه همین طور گذشت تا اینکه من یه مزاحم تلفنی که صداش شبیه پسر داییم بود بهم زنگ میزد و اسم شخص دیگه ای رو میگفت و من هم وقتی باهاش درمیون میگذاشتم که چرا مزاحم میشه به طرق مختلف ادعا میکرد که اون نبوده . این درگیری ها ادامه داشت تا اینکه ایشون بعد چند ماه گفتن که به من علاقه ای ندارن فقط درحد اینکه دختر عمه اش هستم به من علاقه دارن نه به عنوان همسر . مریضی های من شروع شد هر هفته تو کلاسام غیبت میکردم چون مریض بودم و تا قبل از عید ادامه داشت تا اینکه بعد این همه قضایا بهش گفتم که به هیچ عنوان باهام تماس نگیره اونم با تمام پر رویی بهم گفت که اونم از اول همین خواسته رو داشته . حدود دوهفته پیش من به همراه خانواده ام از کربلا اومدم که این سفر به صورت کاروانی بود وهمکاربرادرم نیز با ما رفته بود من با ایشون حدود یک ماه ونیم همکار بودم و پسر مؤمن واز خانواده اصیلی هستش و ازنظر اخلاقی فردی خوش اخلاق و خانواده دوست البته خانواده ایشون هم دیدم اما کوتاه . خیلی دوست داشتم که همسری مثل ایشون داشته باشم و میخواستم بهش همچین پیشنهادی بدم البته با واسطه اما نمیدونم چی کار کنم وچیزی که ازش مطمئن هستم این هستش که من عاشق ایشون نشدم فقط به خاطر شناختی که از ایشون پیدا کردم همچین تصمیمی گرفتم . راستشو بخواهید الان حالت سردرگم پیدا کردم خیلی گشتم تا سایت شما رو پیدا کردم چون همیشه برنامه های شما رو میدیم و استفاده میکردم من این روزها دوران خیلی بدی رو میگذرونم لطفاً کمکم کنید. باتشکر

1 پاسخ 1

ظاهرا انتخابهای شما بسیار شتابزده ونپخته وبر اساس شناختهای کوتاه مدت میباشد. شما باید بدانید که ازدواج یک تصمیم بسیار بزرگ در زندگی انسانه و با خریدن یک لباس یا هر چیز زیبایی فرق میکند. ازدواج پختگی و بلوغ فکری میخواهد. یکبار به پسری که در 13 سالگی پسندیدید فکر بکنید!؟ معیارها باید کارائی داشته باشد نه سرسری تصمیمهای ناگهانی باعث جلوگیری از پیشرفت انسان میشود.

برگرفته از : http://www.drvalipour.ir/ (دکتر محمد والی پور)



من پاسخ بهتری دارم !


عبارت های جستجو شدهعبارت های جستجو شده