جستجوجستجو
تبلیغات
تبلیغات متنی
فروشگاه کامپیوتر فیض

نازلترین قیمت بازار در حوزه کامپیوتر و لوازم جانبی

تبلیغات
تبلیغات

پرسشکده > دسته بندی نشده
پیوند همیشگی پرسش
    سلام دختری24ساله هستم حدود4سال با آقا پسری ارتباط دارم البته ایشون توی شهری دیگه بودن و هدف و خواسته ما ازدواج بوده 2سال پیش خاناوده ایشون در جریان ماجرا قرار گرفتن ولی پدرشون بدون اینکه حتی بخوان خاناوده من رو بشناسن مخالفت کردن چون گفتن باید پسرشون درسشو تموم کنه و کلا با ازدواج کردن پسرشون مخالف بودن,2سال گذشت توی این 2سال نزدیک9ماه منو ایشون به طور کامل هیچگونه رابطه ای نداشتیم ولی بازدوباره در حد تلفن و گه گاه دیدار با هم روب رو میشدیم,(هیچ گونه رابطه نامشروعی نداشتیم)این2سال اخیر ن خاناوده من ن خاناوده ایشون از رابطه ما خبر نداشتن؛تا اینکه 2ماه پیش با کلی تلاش اومدن خاستگاری ؛ پدر ایشون روحانی هستن.بعد از خاستگاری مادرشون تماس گرفتن و گفتن نظرشما چیه و مادر من چون قبلا میدونس من ایشون رو دوسدارم مخالفتی نکرده بودن و بهشون جواب مثبت دادن اما مادر ایشون گفتن ما مخالفیم و میخوایم ب پسرمون بگیم شما جواب منفی دادین(به قول خودشون پیش پسرشون بد نشن)ولی خواستن باز صبرک نیم دوباره تماسبگرین تااینکه دوباره تماس گرفتن واینبار مادر من چون ب غرورش بر خورده بود و1جورایی واسش اون دروغ مذحک سنگین بود توی تماس دوم موضع گرفتن و ب ایشون گفتن ک کلا منم مخالفم و شوهرم دوس نداره با خاناوده روحانی وصلت کنیم و دخترمون منو مجبور کرد ک بگم نظرمون مثبته(در صورتی ک اصلا همچین چیزی نبود)از بعد اون حرفا و تماسا کلا پدر ایشون جواب 1کلام(نه)رو پیش گرفتن. من خودم لیسانس روانشناسی خوندم واین مدت ایشون از طریق نامه حرفاشون رو با پدرشون زدن وخواهان تفکر دوباره در این باره شدن!و خاطرنشان شدن ک از دروغ واتفاقایی ک رخ داده خبرداره.تا اینکه دیروز بطور جدی پدرشون باز گفتن نه! و تنها دلیل مخالفتشون حرفای مادر منه ک اون روز زدن(ک شوهرم با روحانی وصلت نمیکنه /دخترم ب زور وادار کرد ب خاسگاری راهتون بدیم/مخالف روحانیت هسیم/راضی نیسیم و.....)درصورتی ک مادر من توی تماس اول کاملا رضایت دادن و مثبت بودن ولی با رفتار و حرفی ک اونا زدن اینطور موضع گرف ک من تا حدودی بهشون حق میدم چون اونا جوریرفتار کردن ک انگار ب قولی من روی دست خانوادم موندم و....(توی این4سال شاید قریب به 100خاسگار چ بسابیشتر من رد کردم) اول اردیبهشت 94 ایشون دارن میرن برای سربازی و بعد ازاتمام حجت پدرشون تماما ناماید شدن و میگن حداقل حداقل تا بعد اموزشیم نمیتونم دیگه با پدرم در این باره حرفبزنم ازتون میخوام کمکم کنید من واقعا باید چیکار کنم؟؟؟؟ 4سال بودن با ایشون اونم بدون رابطه و تماس فیزیکی!نزدیک شدن بیش از پیش من ب خدا توی این مدت ونذر و نیازهایی ک کردیم! واقعا نمیدونم باید چیکار کنم ب جایی رسیدم کدکتر بهم قرص های خواب وارامبخش دادن(الپروزولام و....) چ کنم!!! ممنون یاحق!
maryam sadat در تاریخ 17 فروردین ماه سال 1394 در ساعت 11:18 ق.ظ این سوال را پرسیده است.

تعداد بازدید: 230
گزارش تخلف






چاپ اعلان ارسال برای دوستان مشترک شوید اضافه به دوست داشتنی ها پرسشکده خانه من باشد


کلیدواژه



 
Poseshkadeh on Google+ Porseshkadeh on Twitter Porseshkadeh on Facebook Porseshkadeh RSS Feed