جستجوجستجو
تبلیغات
تبلیغات متنی
فروشگاه کامپیوتر فیض

نازلترین قیمت بازار در حوزه کامپیوتر و لوازم جانبی

تبلیغات
تبلیغات

پرسشکده > علم و دانش > پزشکی و سلامت
پیوند همیشگی پرسش
    سلام خانم دكتر ، روز بخير و خسته نباشيد. قبل از طرح سوالم لازم ديدم از زحمات و تلاشي كه در جهت رفع مشكل ديگران ميكنيد تشكر كنم و عذر خواهي كنم بابت صراحتي كه در كلام خواهيد ديد. آقاي دكتر من دختري 23 ساله هستم كه 34 روز است كه نامزد كرده ام و عقدمان رسمي است و محرم هستيم. مشكل من در رابطه با ارضاي جنسي است، چون واقعا مشكل شده. همسرم شديدا ميل جنسي دارند و در مقابل من سرد هستم و اين مشكل باعث شده ايشون كسل بشوند. در روز ممكنه ايشون 3 يا 4 بار و يا شايد هم بيشتر ارضا بشوند در حالي كه من حتي تكان هم نخورده ام. من همسرم را خيلي دوست دارم ، از نظر بينش و جهت فكري 80 درصد مثل هم هستيم . ايشون هميشه قبل از هر كاري به نوازش من ميپردازند ، با سينه هايم بازي ميكنند اما نميدونم چرا من تحريك نميشوم. از طرفي چون در دوران عقد و نامزدي هستيم سكسمان كامل نيست و هميشه بايد مراقب پرده باشيم. اين در حالي است كه من از نوازشها و مالشهاي ايشون خوشم مي ايد اما نميدونم چرا تحريك نمي شوم. البته من مشكل هورموني دارم چون قرص اسپيرونولاكتون 25 مصرف ميكنم واقعا نميدونم چه كار كنم شوهرم از اين مسئله رنج ميبره و من از قصه خوردن ايشون ناراحتم تا 4 روز قبل ايشون تقريبا هر شب منزل ما بودند اما از از 4 شب قبل ايشون تصميم گرفته اند كه هفته اي 2 بار به منزل ما بيايند. اوايل حرف از بچه زياد ميزدند اما الان ميگن كه تا 6 سال نبايد بچه داشته باشيم. آقاي دكتر خواهش ميكنم كمكم كنيد. من قبلا با هيچ احدالناسي رابطه نداشته ام اما تقريبا 6 يا 7 ماه قبل حدود 3 يا 4 بار خود ارضايي داشته ام اين مسئله به گونه اي بود كه تصميم گرفتم خود ارضايي را ترك كنم چون احساس ميكردم تو زندگي آينده ام مشكل بوجود مي آورد. فكر هم نميكنم ذاتا سرد مزاج باشم چون با ديدن صحنه حتي بوس كردن يك زوج تحريك ميشوم. يك مسئله ديگه اينه كه روزها و شبهاي اول اصلا از لمس آلت همسرم احساس لذت نميكردم شايد هم بدم مي آمد اما الان دوست دارم و در واقع وقتي كنار هم هستيم دوست دارم و كشيده ميشوم به لمس كردن آلت همسرم. اما نميدونم چرا تحريك نميشوم. گذشته من قبل از ازدواج ، به هيچ وجه به كسي اجازه دست زدن به خودم را نداده بودم حتي برادرهايم حق نداشتند انگشتشان را به سمت من دراز كنند ، دعوايشان ميكردم. همسرم را هم با كسي مقايسه نميكنم چون واقعا دوستش دارم. يك هفته اول ازدواجمان اصلا نميتونستم به همسرم نگاه كنم. شما را به خدا يك راه حل پيشنهاد كنيد ميترسم زندگيم از هم بپاشه. باز هم ممنون از توجه و صبوريتون.
پزشک آنلاین در تاریخ 5 مرداد ماه سال 1393 در ساعت 12:00 ق.ظ این سوال را پرسیده است.

تعداد بازدید: 414
گزارش تخلف
پیوند همیشگی پاسخ
اختلال در مرحله تحریک علل مختلفی می تواند داشته باشد. احساس اضطراب، ترس از پاره شدن پرده بکارت، احساس گناه از خودارضایی،عوامل هورمونی و مصرف دارو... توصیه می کنم در مورد مشکل هورمونی خود با پزشکتان مشورت کنید. علاوه بر آن می توان از روشهای مختلف درمانی استفاده کرد.مثل استفاده از ویبراتور، هیپنوتیزم درمانی به خصوص در موارد اضطراب، روش های آرمیدگی (Relaxation)، رفتاردرمانی، روان درمانی و گاهی دارودرمانی.

برگرفته از : http://www.drataie.ir/ (دکتر فرناز عطائی)


پزشک آنلاین در تاریخ 5 مرداد ماه سال 1393 در ساعت 12:00 ق.ظ به این سوال جواب داده است.





پرسش های مرتبط:
با سلام خدمت دكتر عزيزم كه هميشه با جوابهاي خوبشون ما رو شرمنده كردن-غرض از مزاحمت:من 3 سوال از شما پزشك عزيز دارم و ابتدا خلاصه اي از بيماري خود ودر مان صورت گرفته را ميدهم-من از سن كودكي داراي افكار شيزوفرني بودم مثلا احساس ميكردم تحت كنترل كسي هستم يا تو مغزم من رو كنترل ميكنندو اينكه اطرافم كساني من رو مراقبت ميكنند و رفتارهاي دوري جويانه از ديگران و عدم حظور در جمع وعدم تمركز حواس واحساس اينكه تمام زندگيم در خواب ميگذره رو داشتم تا پس ورود به دبيرستان داشتم در دبيرستان تبديل به وسواس وافسردگي ماژور شد ومن پس از امتحانات پاياني به مدت زيادي سرم را روي بالش كه ميگزاشتم احساس ميكردم از همه طرف بر سرم فشار مي آورند-سر درد بي علاقگي به اطراف-بي حالي و بي اشتهايي واحساس تشنج در خواب بودم پيش پزشك عمومي رفتم و كلروديازپوكسايد به مدت 5شب به من دادند و گفتند اگر خوب نشدم برم پيش روانپزشك-بعد از 4روز بهتر شدم اما سال آينده با قبول نشدن در دانشگاه اين حالات شديد تر هم شد در حدي كه از انجام اموراتم ناتوان شدم-پيش پزشك مغرواعصاب رفتم و پس از گرفتن ام آر آي من رو پيش روان پزشك ارجاع دادند و روانپزشك پرفنازين 2 درشب وفلوكستين 10 كه بعدها به 30 هم كشيد رو تجويز كرد وبا اعلام عدم رضايت مادرم به مصرف دارو با اينكه پزشكم به قطع داروها هشتار داد آنها روقطع كردم3 سالي حالم خوب بود اما باز اين حالات البته زعيفتر به سراغم امد دوباره پيش روانپزشك رفتم البته پزشكي ديگروسيتالوپرام وايندرال 10رو تجويض كردنداما با مصرف چندشب سيتالوپرام حالاتم بدتر شد پيش دكتر اورژانس رفتم و بجاي آن فلوكستين به من دادند ودوباره پيش روانپزشك رفتم فرداي آن روز وفلوكستين20كه تا40-كلونازپام1 3/4 كه تا 1افزايش يافت وايندرال 20كه تا40 رسيد و تدريجا قطع شد-ايميپرامين 25 كه تا 50رسيد وبا دزيپرامين 50 دو وعده در روز عوض شد-و در آخر سرترالين 50كه 1.5ماه پيش تجويز شد انجاميد من يك سال و نيم هست تحت درمانم و به مشاوره براي وسواسم هم ميرفتم كه ديروز روانشناسم از نرمال بودنم ونداشتم وسواسم واينكه ديگه لازم نيست پيش ايشون برم انجاميد-حال سه سوال1- پزشك امروز از من خواست كه بعلت ضعيف شدن حافظه موقتم و بهبوديم اين دارو را نصف كنم لطفا به من بگيد كه چه مدت طول ميكشه كه اين دارو در بدنم كم بشه وتو اين مدت چطور بايد كار و رفتار كنم وآيا حالات عوارض آن بعد از قطع آن از بين ميره يا نه؟2-من از سن نوجواني متوجه علاقه به هم جنسم شدم و افكار همجنسگرايانه داشتم و خودم رو يك همجنسگرا ميدونستم اما از زمان شروع داروي سرترالين علاوه بر بهبود كامل وسواسم افكار همجنسگراييم به حدي پايين آمد كه با غير همجنس خواهيم يكي شده در واقع نرمال؟آيا همجنسگرايي پا مصرف داروهاي عدم بازجزب سرتونين مانند فلوكستين وسرترالين قابل درمانه؟البته من استمنا هم داشتم كه اون هم كامل از بين رفت(اين سوال رو پرسيدم كه اگر اين دارو واين اختلال باهم درمان شدنيست به همجنسگرايان كمكي كرده باشم).3-من علاقه شديد به روانپزشكي ورشته درماتولوژي دارم وبراي رشته پزشكي تلاش ميكردم آيا اگر من به رشته پزشكي و وارد روانپزشكي بشم بخاطر داشتن سوابقم با مشكل مواجه ميشم؟.4-من معافي اعصاب و روان گرفتم با تاييد دو پزشكم كه هردو پزشك ارتش بودن ونظر كمسيون پزشكي طبق بند 2 وماده 33-آيا با اين معافيت من داراي مهدوديت هايي در زندگيم هستم؟ايا اين مهدوديت ها از بين خواهد رفت؟لطفا من رو راهنمايي كنيد چون تنها كسي كه بعد از روانپزشكم در راه بهبودي به من كمك كرد شما بوديد وازتو خيلي خيلي ممنونم و واقعا نميدونم چه جور از شما تشكر كنم-خدا نگهدار
سلام خانم دكتر ضمن عرض خسته نباشيد و تشكر بابت وقتي كه براي پاسخگويي به سوالات مي گذاريد. سوالي داشتم البته پيشاپيش از اينكه مقداري طولاني هست عذر مي خواهم. من 22 سال سن دارم و امسال در رشته مددكاري فارغ التحصيل شدم از دانشگاه علامه طباطبايي حدود يك ماه پيش در روز بزرگداشت مددكار اجتماعي در همايشي با پسري كه او هم مثل من امسال فارغ التحصيل مددكاري از دانشگاه علوم بهزيستي ميشود آشنا شدم اول به بهانه گرفتن ليست منابع ارشد دانشگاه ما سر صحبت را باز كرد و چون ليست كامل منابع درخاطرم نبود شماره تماسم را گرفتن كه تلفني بهشون بگم. فرداي اون روز تماس گرفتن و به بهانه هاي مختلف خواستن حضوري صحبت كنيم من هم واقعا درگير پايان نامه بودم و وقت نداشتم گفتن كمك مي كنن كه انجام بدم و پرسشنامه ها را برام پركردند و spss را انجام دادن و در طول مدتي كه با هم براي پايان نامه ارتباط داشتيم خواستگاري كرد حالا نميدونم بايد چكار كنم؟ پدر نداره و خانواده اش همدان هستن و خودش تهران كار ميكند و درس ميخواند و از علاقه اش مطمئنم چون خيلي براي كارم وقت گذاشت و مرخصي گرفت و واقعا كمكم كرد اما چند تا مشكل دارم: 1. سطح خانوادش از ما پايين تر هست و ساكن شهرستان كه مي ترسم اين دور بودن محل زندگي ها باعث اختلاف بشه. 2. وضع مالي خوبي نداره در واقع اصلا چيزي نداره تا كار ثابت پيدا نكنه و ماردم هم ميگن اصلا قبول نمي كنند كه در شهر ديگري جز تهران زندگي كنيم. 3. از نظر قيافه هم چندان به دلم ننشسته ميدونم كه ظاهر بعد از مدتي عادي ميشه براي آدم اما فعلا مشكل دارم با اين قضيه البته زشت نيست. 4. مي ترسم در صورت وصلت در مراسم ازدواج تحقير بشم اگر اقوام ما با اقوام او رودر رو بشوندو پايين تراز ما باشند نمي دونم چرا انقدر حرف و نظر ديگران برام مهم شده در صورتي كه قبلا اصلا اينطوري نبودم. اما از نظر اخلاقي واقعا مناسب هست و اصلا مشكلي ندارم و روحيات من را كامل درك ميكنه با توجه به اينكه كار مددكاري بسيار سخت و فرسايش روحي بالايي داره و با مشكلات ديگران من هم بسيار ناراحت ميشوم و خيلي احساسي هستم خيلي خوب كمكم ميكنه و در رابطه با كنكور ارشد خيلي اصرار داره كه بخونم خودش هم كنكور امسال دانشگاه ما 40 شد رتبش ولي قبول نشديم و دانشگاه علوم بهزيستي شهريور جواب مياد اگر قبول بشه موقعيت خوبي پيدا ميكنه نميدونم چكار كنم؟از طرفي هم رشته هستيم و با هم ارشد بخونيم موقعيت بسيار خوبي در آينده خواهيم داشت اما مشكلم اينه كه آيا مي توانم اين همه سختي را تحمل كنم يا زود خسته مي شوم؟ خواهش ميكنم كمك كنيد او ازم قول ميخواد كه تاشرايطش جور بشه صبركنم اما من ميگم ارتباط نداشته باشيم تا وقتي موقعيتش جور شد بياد چون ميترسم قول بدم بعد نشه مديونش بشوم و در آينده به قولي آهش زندگيم را بگيره
سلام.من 27 سالمهپ2 سال پيش خواهرم از دنيا رفت.34 سالش بود.من عاشق خواهرم بودم.مي پرستيدمش.2 بچه داره.بچه هاش منو خيلي دوست دارن. خواهرم هميشه مي گفت: اينقدر تو منو دوست داري كه بچه هام اينطوري دوست دارن. يكي از بهترين لذت هاي دنيا برام اين بود كه برم خونه خواهرم و تميز كنم، رختهاشو بشورم، براش غذا درست كنم تا از سر كار برگرده. وقتي ميومد خونه مي ديد كه خونش تمييز غذا حاضر خيلي خوشحال مشد انگار دنيا رو به من مي دادن.هميشه وقتي ناراحت بود غم دنيا رو دلم مي شست.وقتي عادت ماهانه مي شد دلش درد ميگرفت گريه مي كرد منم تا وقتي دلش خوب بشه مي ماليدمشو گريه مي كردم.دوست داشتم خواهرم هميشه بخنده هيچ وقت غصه نخوره. حالا كه رفته خيلي داغونم نمي دونم چطوري زندم شايد به خاطره بچه هاش باشه. هميشه لحظه به لحظه توي فكر خواهرمم و خاطراتمونو ورق مي زنم. مدام خودمو مثل يه پير زن لاغر با موهاي بلند سفيد لباس پاره كثيف اينقدر لاغره كه ميشه دنده هاشو شمرد توي اتاق تاريك با ديوارهاي گلي خيلي بلند كه اون بالاش فقط يه پنجره كوچيكي كه فقط نر وهتاب از اون معلوم ميشه، كنج ديوار زانوهاشو بغل كرده و حرف نميزنه تنها و از همي چيز مي ترسه نشيسته.گاهي سك نفر در و باز مي كنه و يه كاسه غذا بهش ميده. چند روزي هست كه يه بچه اومده پيشش اونم لاغر كوچيك با لباس هاي پاره حدود 3-4 ساله گاهي مي خنده گاهي با عروسك كوچيكش بازي مي كنه خيلي وقتها گريه مي كنه و بهونه مي گيره تا كنار پيره زنه خوابش ميبره. احساس مي كنم هر دو تاشون منم. بعضي وقتها اينقدر دلم براي خواهرم تنگ ميشه كه دلم ميخواد تمام مو هاي سرمو بكنم، دلم مي خواد با تمام وجود داد بزنم تا خالي بشم ولي احساس مي كنم كه توان اون دادي و كه بتونه منو خالي كنه يك انسان نداره. البته از همون روز اول تا الان نگذاشتم كسي از درونم با خبر بشه چون نمي خوام به غم مامانم و خواهرام دامن بزنم حتي همش سعي مي كنم اوناروهم آروم كنم بگم خدا خواسته، قسمت اين بوده، سرنوشتش بوده، در صورتي كه خودم از اين حرفها متنفرم آخه چرا خواهر من. قبل از فوت خواهرم حدود 3 ماه قبل ترش 3 بار خواب رفتن خواهرم و مي ديدم وقتي از خواب بيدار مي شدم مي ديدم كه خواب بوده انگار دنيا با تمام خوبياش مال من مي شد يك عالمه گريه مي كردم زنگ مي زدم تا مي گفت الو مي زدم زير گزيه براش تعريف مي كردم چي خواب ديدم مي گفت بامجون بم آفت نداره.از اون موقه تا زنگ مي زدم گوشيو زود بر مي داشت مي گفت جونم خواهر جون بازم خواب ديدي من خوبم. باهاش 9 سال اختلاف سني دارم. مامانم شاغل بود. من توي بغل خواهرم بزرگ شدم هيچ وقت تنهام نذاشت. هميشه چه از نظر عاطفي چه از نظر مالي چه از نظر فكري ساپورتم مي كرد با هام بود.براي عروسيم خيلي زحمت كشيد الان هر موقع عكس عروسيم مي بينم فكر مي كنم عروس مرده. دلم مس گيره.فيلم عيروسيمو كه اصلا نمي تونم ببينم حتي نمزارم كسه ديگه اي حتي شوهرم ببينه تحملشو ندارم.شوهرم خدايي خيلي پشتمه. آخه خواهرم اينقدر خوب بود كه پوهرم خيلي دوستش داشت.مادر شوهرم فوت شده. وقتي خواهرم مرد شوهرم مي گفت انگار دوباره يتيم شدم. دور از جون مادرم وقتي خواهرم مرد احساس يتيمي كردم.كمر خم شد.قلبم شكست. هميشه جلوي گريه ام مي گيرم تا كسي نبينه كه بخواد غصه بخوره جلوي همه طوري وانمود مي كنم كه با اين موضوع كنار اومد ولي اصلا اينطور نيست نمي تونم.احساس مي كنم اگه قبول كنم كه خواهرم رفته و اين يه خواب نيست و اين دو سال كه منتظر بودم دوباره مثل اون 3 دفعه قبلي از خواب بيدار بشم ببينم خواهرم پيشمه بيهوده بوده رفتنش واقعي در جا از پا دربيامو بميرم. خيلي خستم خيلي.بعضي روزها فكر مي كنم اگه بالا بيارم و ببخشيد استفراغ كنم و تمام غمم بالا بياد حالم خوب ميشه بعد فكر ميكنم آخه تا خواهرم نياد كه من خوب نميشم. 2 ساله نديدمش من كه اگه هر روز نبود حداقا هفته اي 4-5 بار مي ديدمش روزي 2 بار باهاش حرف مي زدم حالا چي كار كنم.توي اين دنيا هيچ امبدي ندارم .فقط بخاطر مامانم، بابام، خواهرام، شوهرم، بچه هاي خواهرم كه به من احتياج دارن زندم نه براي خودم.شوهر خواهرم خيلي مرد خوبيه خيلي خواهرم و دوست داره.هنوز غصه داره ديدن اون با اين همه غصه عذابم ميده. همه ما سعي مي كنيم توي بزرگ كردن بچه ها بهش كمك كنيم. هر روز يكي از خواهرا يا مامانم ميريم پيشه بچه ها مراقبشونيم تا باباشون بياد.بچه ها بزرگن دخترش 17 ساله پسرش 14 ساله.هميشه از اين كه يك نفر مادر نداره ناراحت مي شدم با تمام وجودم براشون غصه مي خوردم حالا كه بچه هاي عزيزترين كسم بي مادر شدن ديدنشون هزاران هزار بار منو بيشتر آتيش مي زنه. چه كنم داغونم خسته ام دلم براي خواهرم تنگ شده همش به خدا مي گم بدترين بلاهاي دنيا بدترين مريض ها بدترين زندگي رو به من بده ولي خواهرم و برگردون عزيزامو نگير.خداياااااااااااااااااا داغونم كردي .كمك كنيد. ببخشيد سرتونو درد آوردم حرف بسياره مرسي كه خونديد شما تنها كسي هستيد كه از دل من خبر داره.
با سلام جناب دكتر دختري 23 ساله هستم كه در سن 13 سالگي با از دست دادن پدرم و حوادث بعد از ان كه ازار و اذيت اقوام و خويشان بود دچار حملات عصبي شديد شدم با اينكه سن كمي داشتم در دنياي خودم تصميم به دفاع از حق و حقوق خودم گرفتم و بهترين راه پرخاشگري و حرف زدن بود من بالاجبار با سرو صدا از حق خود و خانواده در مقابل ديگران كه از بي سرپرستي ما سو استفاده كردند دفاع ميكردم و هميشه ناراحت و نگران بودم در همين حين موهاي زايد صورت و بدنم نيز زياد شدند و من نيز از اين بابت رنج ميبردم تا اين كه در سال گذشته به شدت بد خواب و عصبي شده بودم و ميل زياد به خودكشي و پرت كردن خودم داشتم البته من دختري فعال و و اجتماعي بودم و در مقابل ديگران بسيار سرزنده و فعال ،با مراجعه به متخصص اعصاب و روان ايشان بيماري من را اختلال دوقطبي تشخيص دادند و ليتيم و هالوپريدول و لاموتريژن تجويز كردند بعد از يك دوره يك ماهه من اين داروها را قطع كردم و حال بهتري داشتم دكتر گفت كه بايد ادامه بدم اما ادامه دادن انها حالم را بدتر كرد و دكتر با اضافه كردن ليتيم و والپروات سديم و دپاكين به من گفت كه باز ادامه بدهم كه به روزي 12 قرص هم ميرسيد اما روز به روز من حالم بدتر ميشد و عموما ماهي يكبار ميل به خودكشي داشتم و بيقراري خاصي در بدنم اتفاق مي افتاد،تا اينكه من قرصها را خودسرانه قطع كردم و ادامه ندادم و يك دوره مديتيشين رفتم ولي ماهانه يك بار بيقراري برايم اتفاق مي افتد ولي مشكل الان من اين است كه بعد از مصرف قرصها اراده من به كلي تحليل رفته و من با اينكه وظيفه خودم را ميدانم كاري انجام نميدهم و همه فرصتهامو از دست ميدهم و جديدا دچار سردرد مداومي شده ام كه فقط در حالت دراز كشيده حالم خوب است دكتر چون در گذشته كارهايم را به سرعت انجام ميدادم الان برايم خيلي عذاب اور است و با مراجعه به دكتر مغز و اعصاب توپيرامات و ماتروپيلين مصرف ميكنم،اقاي دكتر چه اتفاقي براي من افتاده؟خواهش ميكنم كمك كنيد درمان دوقطبي من منو عصبي تر كرده چون سرزندگيمو از دست دادم و هيچ كاريم پيش نميره و بيقراري شديدي داريم و در ضمن اميد به زندگيم هم صفر شده،اقاي دكتر اگه امكان اره در كرمان دكتر خاصي يا هرجايي ديگه كه لازم باشه من برم بگيد من واقعا ممكنه كار دست خودم بدم و خانواده ام واقعا نگرانند.ممنون.
سلام خانم دكتر خسته نباشيد لطفا من رو راهنمايي كنيد ديگه خسته شدم من خانمي هستم يزد سكونت دارم مدت 5 ساله كه ازدواج كردم و ولي خانواده شوهرم اصلا به من توجهي ندارند و اين موضوع تا جايي رسيده كه به من حتي سلام نمي كنند و شوهرم هم بارها اين حركات رو ديده ولي مي گويد من قبول دارم اما چون ماردمه هر كاري هم كه بكنه من چيزي نميگم و مدام به من ميگه بريم خونه مامانماينا من هم به دليل اين موضوع اصلا دوست ندارم ولي با اجبار هم كه هست من رو مي بره باور كنيد من خيلي از اول با اون ها خوب بودم ولي اونا از اول به من پشت مي كردند در حالي كه خود مادر شوهرم من رو براي پسرش پيدا كرده است.نمي دونم چيكار كنم شوهرم با خانواده خودم زياد رفت و آمد ندارد در حالي كه مادر من خيلي به او احترام ميذاره ولي من رو مجبور مي كنه به جايي برم كه خودش هم مي دونه من رو همش تحقير مي كنن وقتي هم بهش ميگم ميگه تو حساسي و حتي خودم رو بزنم براش مهم نيست ميگهاول مادرم.تو گذشت داشته باش.آخه من چيكار كنم دارد ديوانه ميشم.همش به من كنايه ميزنند و بد با من حرف ميزنند خودم ميگم شايد چون پدر ندارم به خودشون اين اجازه رو ميدن يا علتش هم اين است كه شوهرم اصلا چيزيي بهشون نميگه اونها هم سواستفاده مي كنن حالا بايد چيكار كنم من زندگيم رو دوست دارم شوهرم رو دوست دارم ولي واقعا خانوادش نمذارن ما زندگي كنيم.چيكار كنم كه شوهرم به من هم اهميت بده و طرف حق رو بگير.تو رو خدا راهناييم كنيد و كامل توضيح دهيد مشكل من خيلي حاده.خواهشا در 7 يا 8 خط كامل توضيح دهيد.آخه من نميتونم برم پيش مشاور چون شوهرم نمياد و نميذاره من هم برم همه اميدم جواب شماست ممنون از شما

چاپ اعلان ارسال برای دوستان مشترک شوید اضافه به دوست داشتنی ها پرسشکده خانه من باشد


کلیدواژه



 
Poseshkadeh on Google+ Porseshkadeh on Twitter Porseshkadeh on Facebook Porseshkadeh RSS Feed