ارتباط با ما
راهنما
سوال داری؟!‏
بپـــــرس
جستجوجستجو
تبلیغات
تبلیغات متنی
فروشگاه کامپیوتر فیض

نازلترین قیمت بازار در حوزه کامپیوتر و لوازم جانبی

تبلیغات
تبلیغات

پرسشکده > علم و دانش > پزشکی و سلامت
پیوند همیشگی پرسش
با سلام جناب دكتر من دختر 29 ساله اي هستم كه بتازگي با مردي كه 5 ماه از خودم كوچكتر است نامزد شده ام ايشان به ظاهر پسر سالمي ميباشند اما سوالاتي ذهنم را درگير نموده كه از جنابعالي تقاضاي راهنمايي دارم 1- ايشان تقريباً هر روز از من بصورت پيامك سوال ميكنند كه از سر كار به خانه رسيده ام يا خير البته كاملا محبت اميز ( تحت اين عنوان كه نگران سلامتي من هستند) آيا ايشان شكاك هستند اين در حالي كه بمن ميگه ميتوني سر كار بري بخصوص اينكه در اين مقطع زماني به پول هم نياز داريم ولي در كل براي رفتن به سر كار تصميم را بعهده خودم گذاشته 2- گاها بمن ميگويد برو مثلاً رئيستو بغل كن يا اون تو رو ببوسه - اين در حاليست كه من دختر مقيدي هستم و واز نوع برخورد ايشون بدم مياد -وقتي منم ميگم باشه ميگه نه هيچكس جز من حق نداره دوستت داشته باشه اين رفتارش منو ميترسونه چند بار بهش گفتم ،گفته دارم باهات شوخي ميكنم اينو رو هم اضافه كنم كه خانواده بسيار شوخ طبعي دارن ولي در چارچوب و موازين اخلاقي باهم شوخي ميكنن 3- گاهي بمن ميگه البته بقول خودشون كاملا از روي شوخ طبعي كه اگه تو با من نميايي فلان جا منم ميرم زن ميگيرم يا با فلان دختر ميرم زمانيكه من ميگم برو بهم ميگه خيلي بدي تو بايد جلوي منو بگيري من اينطوري خودمو برات لوس ميكنم . آقاي دكتر شمارو بخدا منو راهنمايي كنيد كه نسبت به رفتارهاي اين آقا بايد چطور رفتاري در پيش بگيرم چون واقعا از درون عذاب ميكشم وقتي هم بهشون ميگم ميگه تو بايد منو شناخته باشي كه اهل هيچ برنامه اي نيستم ضمنا ايشان در شهر ديگري فعلازندگي ميكنند و قراره سال ديگه با هم ازدواج كنيم . بينهايت سپاسگزارم جناب دكتر
پزشک آنلاین در تاریخ 5 اسفند ماه سال 1392 در ساعت 12:00 AM این سوال را پرسیده است.

تعداد بازدید: 266
گزارش تخلف
پیوند همیشگی پاسخ
برای اعتماد کردن راهی جز این بلد نیست که نوعی مبارزه فریبنده و منفی می باشد. اگر احساس خودتون را بهش بگید. و اون اگر برای شما ارزش و علاقه و احترام قائل باشه نباید شمار برنجاند بقیمت آزمایش اعتماد. پس خودتون را نبازید و با او صادقانه و قاطعانه صحبت کنیدو وحرف دلتان رابزنید. و منتظر پاسخ معقول و عادلانه ا یشان باشید.البته به ایشان وقت بدهید روی حرفهایتان فکر کند و نظر نهایی اش را اعلام کند.

برگرفته از : http://www.drazarbayejani.com/ (دکتر محمد آذربایجانی)


پزشک آنلاین در تاریخ 5 اسفند ماه سال 1392 در ساعت 12:00 AM به این سوال جواب داده است.





پرسش های مرتبط:
سلام خانم دكتر ضمن عرض خسته نباشيد و تشكر بابت وقتي كه براي پاسخگويي به سوالات مي گذاريد. سوالي داشتم البته پيشاپيش از اينكه مقداري طولاني هست عذر مي خواهم. من 22 سال سن دارم و امسال در رشته مددكاري فارغ التحصيل شدم از دانشگاه علامه طباطبايي حدود يك ماه پيش در روز بزرگداشت مددكار اجتماعي در همايشي با پسري كه او هم مثل من امسال فارغ التحصيل مددكاري از دانشگاه علوم بهزيستي ميشود آشنا شدم اول به بهانه گرفتن ليست منابع ارشد دانشگاه ما سر صحبت را باز كرد و چون ليست كامل منابع درخاطرم نبود شماره تماسم را گرفتن كه تلفني بهشون بگم. فرداي اون روز تماس گرفتن و به بهانه هاي مختلف خواستن حضوري صحبت كنيم من هم واقعا درگير پايان نامه بودم و وقت نداشتم گفتن كمك مي كنن كه انجام بدم و پرسشنامه ها را برام پركردند و spss را انجام دادن و در طول مدتي كه با هم براي پايان نامه ارتباط داشتيم خواستگاري كرد حالا نميدونم بايد چكار كنم؟ پدر نداره و خانواده اش همدان هستن و خودش تهران كار ميكند و درس ميخواند و از علاقه اش مطمئنم چون خيلي براي كارم وقت گذاشت و مرخصي گرفت و واقعا كمكم كرد اما چند تا مشكل دارم: 1. سطح خانوادش از ما پايين تر هست و ساكن شهرستان كه مي ترسم اين دور بودن محل زندگي ها باعث اختلاف بشه. 2. وضع مالي خوبي نداره در واقع اصلا چيزي نداره تا كار ثابت پيدا نكنه و ماردم هم ميگن اصلا قبول نمي كنند كه در شهر ديگري جز تهران زندگي كنيم. 3. از نظر قيافه هم چندان به دلم ننشسته ميدونم كه ظاهر بعد از مدتي عادي ميشه براي آدم اما فعلا مشكل دارم با اين قضيه البته زشت نيست. 4. مي ترسم در صورت وصلت در مراسم ازدواج تحقير بشم اگر اقوام ما با اقوام او رودر رو بشوندو پايين تراز ما باشند نمي دونم چرا انقدر حرف و نظر ديگران برام مهم شده در صورتي كه قبلا اصلا اينطوري نبودم. اما از نظر اخلاقي واقعا مناسب هست و اصلا مشكلي ندارم و روحيات من را كامل درك ميكنه با توجه به اينكه كار مددكاري بسيار سخت و فرسايش روحي بالايي داره و با مشكلات ديگران من هم بسيار ناراحت ميشوم و خيلي احساسي هستم خيلي خوب كمكم ميكنه و در رابطه با كنكور ارشد خيلي اصرار داره كه بخونم خودش هم كنكور امسال دانشگاه ما 40 شد رتبش ولي قبول نشديم و دانشگاه علوم بهزيستي شهريور جواب مياد اگر قبول بشه موقعيت خوبي پيدا ميكنه نميدونم چكار كنم؟از طرفي هم رشته هستيم و با هم ارشد بخونيم موقعيت بسيار خوبي در آينده خواهيم داشت اما مشكلم اينه كه آيا مي توانم اين همه سختي را تحمل كنم يا زود خسته مي شوم؟ خواهش ميكنم كمك كنيد او ازم قول ميخواد كه تاشرايطش جور بشه صبركنم اما من ميگم ارتباط نداشته باشيم تا وقتي موقعيتش جور شد بياد چون ميترسم قول بدم بعد نشه مديونش بشوم و در آينده به قولي آهش زندگيم را بگيره
سلام.من 27 سالمهپ2 سال پيش خواهرم از دنيا رفت.34 سالش بود.من عاشق خواهرم بودم.مي پرستيدمش.2 بچه داره.بچه هاش منو خيلي دوست دارن. خواهرم هميشه مي گفت: اينقدر تو منو دوست داري كه بچه هام اينطوري دوست دارن. يكي از بهترين لذت هاي دنيا برام اين بود كه برم خونه خواهرم و تميز كنم، رختهاشو بشورم، براش غذا درست كنم تا از سر كار برگرده. وقتي ميومد خونه مي ديد كه خونش تمييز غذا حاضر خيلي خوشحال مشد انگار دنيا رو به من مي دادن.هميشه وقتي ناراحت بود غم دنيا رو دلم مي شست.وقتي عادت ماهانه مي شد دلش درد ميگرفت گريه مي كرد منم تا وقتي دلش خوب بشه مي ماليدمشو گريه مي كردم.دوست داشتم خواهرم هميشه بخنده هيچ وقت غصه نخوره. حالا كه رفته خيلي داغونم نمي دونم چطوري زندم شايد به خاطره بچه هاش باشه. هميشه لحظه به لحظه توي فكر خواهرمم و خاطراتمونو ورق مي زنم. مدام خودمو مثل يه پير زن لاغر با موهاي بلند سفيد لباس پاره كثيف اينقدر لاغره كه ميشه دنده هاشو شمرد توي اتاق تاريك با ديوارهاي گلي خيلي بلند كه اون بالاش فقط يه پنجره كوچيكي كه فقط نر وهتاب از اون معلوم ميشه، كنج ديوار زانوهاشو بغل كرده و حرف نميزنه تنها و از همي چيز مي ترسه نشيسته.گاهي سك نفر در و باز مي كنه و يه كاسه غذا بهش ميده. چند روزي هست كه يه بچه اومده پيشش اونم لاغر كوچيك با لباس هاي پاره حدود 3-4 ساله گاهي مي خنده گاهي با عروسك كوچيكش بازي مي كنه خيلي وقتها گريه مي كنه و بهونه مي گيره تا كنار پيره زنه خوابش ميبره. احساس مي كنم هر دو تاشون منم. بعضي وقتها اينقدر دلم براي خواهرم تنگ ميشه كه دلم ميخواد تمام مو هاي سرمو بكنم، دلم مي خواد با تمام وجود داد بزنم تا خالي بشم ولي احساس مي كنم كه توان اون دادي و كه بتونه منو خالي كنه يك انسان نداره. البته از همون روز اول تا الان نگذاشتم كسي از درونم با خبر بشه چون نمي خوام به غم مامانم و خواهرام دامن بزنم حتي همش سعي مي كنم اوناروهم آروم كنم بگم خدا خواسته، قسمت اين بوده، سرنوشتش بوده، در صورتي كه خودم از اين حرفها متنفرم آخه چرا خواهر من. قبل از فوت خواهرم حدود 3 ماه قبل ترش 3 بار خواب رفتن خواهرم و مي ديدم وقتي از خواب بيدار مي شدم مي ديدم كه خواب بوده انگار دنيا با تمام خوبياش مال من مي شد يك عالمه گريه مي كردم زنگ مي زدم تا مي گفت الو مي زدم زير گزيه براش تعريف مي كردم چي خواب ديدم مي گفت بامجون بم آفت نداره.از اون موقه تا زنگ مي زدم گوشيو زود بر مي داشت مي گفت جونم خواهر جون بازم خواب ديدي من خوبم. باهاش 9 سال اختلاف سني دارم. مامانم شاغل بود. من توي بغل خواهرم بزرگ شدم هيچ وقت تنهام نذاشت. هميشه چه از نظر عاطفي چه از نظر مالي چه از نظر فكري ساپورتم مي كرد با هام بود.براي عروسيم خيلي زحمت كشيد الان هر موقع عكس عروسيم مي بينم فكر مي كنم عروس مرده. دلم مس گيره.فيلم عيروسيمو كه اصلا نمي تونم ببينم حتي نمزارم كسه ديگه اي حتي شوهرم ببينه تحملشو ندارم.شوهرم خدايي خيلي پشتمه. آخه خواهرم اينقدر خوب بود كه پوهرم خيلي دوستش داشت.مادر شوهرم فوت شده. وقتي خواهرم مرد شوهرم مي گفت انگار دوباره يتيم شدم. دور از جون مادرم وقتي خواهرم مرد احساس يتيمي كردم.كمر خم شد.قلبم شكست. هميشه جلوي گريه ام مي گيرم تا كسي نبينه كه بخواد غصه بخوره جلوي همه طوري وانمود مي كنم كه با اين موضوع كنار اومد ولي اصلا اينطور نيست نمي تونم.احساس مي كنم اگه قبول كنم كه خواهرم رفته و اين يه خواب نيست و اين دو سال كه منتظر بودم دوباره مثل اون 3 دفعه قبلي از خواب بيدار بشم ببينم خواهرم پيشمه بيهوده بوده رفتنش واقعي در جا از پا دربيامو بميرم. خيلي خستم خيلي.بعضي روزها فكر مي كنم اگه بالا بيارم و ببخشيد استفراغ كنم و تمام غمم بالا بياد حالم خوب ميشه بعد فكر ميكنم آخه تا خواهرم نياد كه من خوب نميشم. 2 ساله نديدمش من كه اگه هر روز نبود حداقا هفته اي 4-5 بار مي ديدمش روزي 2 بار باهاش حرف مي زدم حالا چي كار كنم.توي اين دنيا هيچ امبدي ندارم .فقط بخاطر مامانم، بابام، خواهرام، شوهرم، بچه هاي خواهرم كه به من احتياج دارن زندم نه براي خودم.شوهر خواهرم خيلي مرد خوبيه خيلي خواهرم و دوست داره.هنوز غصه داره ديدن اون با اين همه غصه عذابم ميده. همه ما سعي مي كنيم توي بزرگ كردن بچه ها بهش كمك كنيم. هر روز يكي از خواهرا يا مامانم ميريم پيشه بچه ها مراقبشونيم تا باباشون بياد.بچه ها بزرگن دخترش 17 ساله پسرش 14 ساله.هميشه از اين كه يك نفر مادر نداره ناراحت مي شدم با تمام وجودم براشون غصه مي خوردم حالا كه بچه هاي عزيزترين كسم بي مادر شدن ديدنشون هزاران هزار بار منو بيشتر آتيش مي زنه. چه كنم داغونم خسته ام دلم براي خواهرم تنگ شده همش به خدا مي گم بدترين بلاهاي دنيا بدترين مريض ها بدترين زندگي رو به من بده ولي خواهرم و برگردون عزيزامو نگير.خداياااااااااااااااااا داغونم كردي .كمك كنيد. ببخشيد سرتونو درد آوردم حرف بسياره مرسي كه خونديد شما تنها كسي هستيد كه از دل من خبر داره.
سلام خانم دكتر خسته نباشيد لطفا من رو راهنمايي كنيد ديگه خسته شدم من خانمي هستم يزد سكونت دارم مدت 5 ساله كه ازدواج كردم و ولي خانواده شوهرم اصلا به من توجهي ندارند و اين موضوع تا جايي رسيده كه به من حتي سلام نمي كنند و شوهرم هم بارها اين حركات رو ديده ولي مي گويد من قبول دارم اما چون ماردمه هر كاري هم كه بكنه من چيزي نميگم و مدام به من ميگه بريم خونه مامانماينا من هم به دليل اين موضوع اصلا دوست ندارم ولي با اجبار هم كه هست من رو مي بره باور كنيد من خيلي از اول با اون ها خوب بودم ولي اونا از اول به من پشت مي كردند در حالي كه خود مادر شوهرم من رو براي پسرش پيدا كرده است.نمي دونم چيكار كنم شوهرم با خانواده خودم زياد رفت و آمد ندارد در حالي كه مادر من خيلي به او احترام ميذاره ولي من رو مجبور مي كنه به جايي برم كه خودش هم مي دونه من رو همش تحقير مي كنن وقتي هم بهش ميگم ميگه تو حساسي و حتي خودم رو بزنم براش مهم نيست ميگهاول مادرم.تو گذشت داشته باش.آخه من چيكار كنم دارد ديوانه ميشم.همش به من كنايه ميزنند و بد با من حرف ميزنند خودم ميگم شايد چون پدر ندارم به خودشون اين اجازه رو ميدن يا علتش هم اين است كه شوهرم اصلا چيزيي بهشون نميگه اونها هم سواستفاده مي كنن حالا بايد چيكار كنم من زندگيم رو دوست دارم شوهرم رو دوست دارم ولي واقعا خانوادش نمذارن ما زندگي كنيم.چيكار كنم كه شوهرم به من هم اهميت بده و طرف حق رو بگير.تو رو خدا راهناييم كنيد و كامل توضيح دهيد مشكل من خيلي حاده.خواهشا در 7 يا 8 خط كامل توضيح دهيد.آخه من نميتونم برم پيش مشاور چون شوهرم نمياد و نميذاره من هم برم همه اميدم جواب شماست ممنون از شما
بنام خدا سلام گرم ما را پذيرا باشيد جناب آقاي دكتر سال خوبي براي شما و خانوادتون آرزو ميكنم يك سوالي داشتم دنبال راه حلش مي گردم من يك همكاري داشتم كه با هم در يك مجموعه كار مي كرديم و از پارسال بعد ماه رمضان به صورت جدي كارش رو با شركت ما شروع كرد اولش كه خيلي سرو سنگين بود و خيلي محكم برخورد مي كرد تا اينكه كلاسي براي ما گذاشتند به نام مديريت استرس خوب بود و تاثير خوبي در ما داشت. بعد از چند روز كه گذشت من يه جورايي خوشم اومد ازش و خودش فهميد طوري شد كه يكي از همكارام(خانم) پيشنهاد من رو بهش داده بود ولي قبول نكرد تا يكماهي هم با من كنتاكت بود ولي دوباره يه چرخش به عقب زد و دوباره من به طور واضح عاشقش شدم بازم متوجه شد ولي خيلي خودشو به كوچه علي چپ زد. تا اينكه به يه بهونه اي ايميل من و بهونه اي ديگه شماره همراه من را گرفت گفت كه سوالي دارم خوشحال ميشم كمكم كني تا يك روز قبل از عيد نوروز من طبق هر سال به همكارام كارت پستال هديه ميدادم تا رفتم كارت رو بهش بدم قبول نكرد دوست داشتم زمين دهن بازكنه و فرو برم داخل زمين ..... يكي از همكارام كه با وي آشناتر بود جريان رو كه فهميد مسئوليتش رو قبول كرد ولي ايشان هم به همين سبك گرفتار شدند. اومدم ديگه شما بايد اوضاع منو درك كنيد پريشاني و عصبي شدم و مشكلاتم دو چندان شد رفتم منزل روز اول عيد نوروز برايم اس ام اس تبريك سال نو داده بود من شمارشو نداشتم به هر حال متوجه شدم خودشه. حالا اين همه سرتون درد آوردم خواستم بدونم آيا اينكه به اينصورت رفتار كرد چرا پيام داده؟ فراموش كردم بنا به دلايلي كه كار بهتري برايش پيدا شده ديگه به شركت ما نمياد. ممنونم آقاي دكتر
باسلام خدمت دكتر مهربان دكتر من متاهل هستم كه 8 سال پيش متاسفانه با آقايي متاهل مثل خودم رابطه نامشروع داشتم كه بنا بر مسائلي و مشكلات پيش آمده جهت ايشان و خودم خوشبختانه حدود يك ماه است كه آنرا پايان داده ايم . البته اضافه كنم در زمان ارتباط هم من و هم ايشان كانون خانوادگيمان هيچ مشكلي نداشت . از نظر خودم كه ايشان را دوست داشتم حقيقتا" الان هم بعنوان يك عشق واقعي كه فقط خودم احساسش ميكنم منكرش نيستم ولي تصميم گرفتم از اين عشق بگذرم چون واقعا" هم زندگي خودم و شايد زندگي ايشان را كه بعيد ميدوم اينطور باشد را تحت الشعاع قرار داده بود يعني من داشتم واقعا" به بيراهمه ميرفتم و فقط چون دوستش داشتم متاسفانه تن به هر كاري كه ايشان ميگفتند تا آنجايي كه ميتوانستم ، انجام ميدادم بهر حال خدا را شكر مي كنم كه اين مسئله تمام شده و ديگر با قدرتي كه خداوند بهم داده الان در حال پاكسازي روح و جسم خودم هستم تا ديگه به همچنين مسائلي روي نياورم . دكتر مهربان از آنجايي خودتان نيز از جنس خودم هستيد ميخواستم بگويم كه دوست دارم كمكم كنيد و بگوئيد از چه راههايي ميتوان به عزت نفس رسيد و خودم را قوي كنم چه روحي ، چه جسماني و چه اجتماعي يعني ميخواهم بتوانم پاك زندگي كنم و اشتباهات گذشته ام را جبران كنم . دكتر بخدا من خيلي خجالت ميكشم چون من 41 ساله ام و دختر دانشجويي هم دارم و ازتون ميخوام اون چيزهايي كه كمك ميكنه يك همچنين زن زخم خورده ايي دوباره دچار لغزندگي هاي اجتماعي نشه چيه ؟ راهنمائيم كنيد . خواهش ميكنم . مضافا" اينكه من اداري هستم . از نظر اداره نيز مشكلي ندارم و آن شخص از همكاران بنده ميباشد البته ارتباط ما بصورت اداري و گاها پيش مي آيد . هر پيشنهادي داريد با جان ودل ميپذيرم . خدحافظ التماس راهنمايي و كمك دارم .



کلیدواژه


 
Poseshkadeh on Google+ Porseshkadeh on Twitter Porseshkadeh on Facebook Porseshkadeh RSS Feed
..