ارتباط با ما
راهنما
سوال داری؟!‏
بپـــــرس
جستجوجستجو
تبلیغات
تبلیغات متنی
فروشگاه کامپیوتر فیض

نازلترین قیمت بازار در حوزه کامپیوتر و لوازم جانبی

تبلیغات
تبلیغات

پرسشکده > علم و دانش > پزشکی و سلامت
پیوند همیشگی پرسش
با سلام آقاي دكتر حدودا يك سال پيش علام وسواس فكري در من ظهور كرد يعني وقتي با مشكل برخورد مي كردم كلمه خود كشي تو ذهنم تكرار مي شد به پزشك مراجعه كردم سرترالين و دوكسپين تج.يز كر د ولي به جاي بهتر شدن وضعيت بدتر شد از روزي 10 تا به روزي 1000 بار رسيد حين مصرف داروه داروها همچنان تغيير پيدا مي كرد و علايم بدتر هر روز يك ساعت گريه بي دليل و ... تا اينكه 8 جلسه الكتروشوك يك طرفه انجام شد كمي گريه ها بهتر شد علائم جديد ظهور كرد مثل تيغ زني يعني بعضا يك انرژي دروني به وجود ميومد و من خودمو به شدت تيغ مي زدم در اين مدت دست زدن به خود كشي خريد قرص برنج و كلريد پتاسيم ...و سرچ تو اينترنت در باره روشهاي خود كشي هم هر روز افزايش پيدا مي كرد و ئارو ها به تبع آن رفته رفته خود زنيم افزايش پيدا كرد و علاوه بر تيغ زني شروع كردم به كوبيدن سرم به ديوار كه به 70 بار هم ولي با شدت متوسط مي رسيد ولي نه با اينكه دارو مصرف مي كردم روز به روز بدتر مي شدم تا اينكه مي رفتم عقب مي دويدم و سرم رو به ديوار مي كوبيدم ديگه به اونجا رسيده بود كه مي خواستم بستري شم چون ديگه نمي تونستم تحمل كنم ولي با توجه به اخلاقيات من پزشكم منو بستري نمي كرد البته منم نمي شد يك نكتهاي هم هست كه من بعضا چنان دوست داشتم كه ديوانه بشم كه غير قابل توصيفه خلاصه حالا خودم 1 ماهه داروهامو ترك كردم حالم خيلي خيلي خيلي خوب شده مثل لينكه دارو ها عكس اثر مي كردندد حالا دو سوال از شما دارم كه اگر جواب بدين ممنون مي شم: 1:ممكن دارو ها جواب معكوس بدهند يا به علت مصرف غير ضروري در اثر تشخيص و در نتيجه تجويز اشتباه اين مسائل رو به وجود بياره چون حالا كه مصرف نمي كنم خيلي بهترم؟2: به تازگي 30 درصد علائم ظهور كرده به نظرتون برم دكتر يا نه نياز نيست دارو بخورم همونطور كه گفتم ولي مي تونم كنترل كنم ديگه خود زني به هيچ وجه بعد از قطع داروها نمي كنم در حالي كه قبل از اون خيلي وخيم بود آيا به پزشكم مراجعه كنم يا نه يا به پزشك كنم يا اصلا دارو بخورم؟ ممنونم از راهنمايي ارزشمندتان
پزشک آنلاین در تاریخ 3 آذر ماه سال 1393 در ساعت 12:00 AM این سوال را پرسیده است.

تعداد بازدید: 708
گزارش تخلف
پیوند همیشگی پاسخ
من با داروهای مصرفیتون مخالفم. مصرف دیوالپروئکس500+ ریسپریدون 1 که به تدریج افزایش مییابد درمان شماست(بعد از ویزیت و دستور پزشک مصرف شود)

برگرفته از : http://www.drvalipour.ir/ (دکتر محمد والی پور)


پزشک آنلاین در تاریخ 3 آذر ماه سال 1393 در ساعت 12:00 AM به این سوال جواب داده است.





پرسش های مرتبط:
سلام.من 27 سالمهپ2 سال پيش خواهرم از دنيا رفت.34 سالش بود.من عاشق خواهرم بودم.مي پرستيدمش.2 بچه داره.بچه هاش منو خيلي دوست دارن. خواهرم هميشه مي گفت: اينقدر تو منو دوست داري كه بچه هام اينطوري دوست دارن. يكي از بهترين لذت هاي دنيا برام اين بود كه برم خونه خواهرم و تميز كنم، رختهاشو بشورم، براش غذا درست كنم تا از سر كار برگرده. وقتي ميومد خونه مي ديد كه خونش تمييز غذا حاضر خيلي خوشحال مشد انگار دنيا رو به من مي دادن.هميشه وقتي ناراحت بود غم دنيا رو دلم مي شست.وقتي عادت ماهانه مي شد دلش درد ميگرفت گريه مي كرد منم تا وقتي دلش خوب بشه مي ماليدمشو گريه مي كردم.دوست داشتم خواهرم هميشه بخنده هيچ وقت غصه نخوره. حالا كه رفته خيلي داغونم نمي دونم چطوري زندم شايد به خاطره بچه هاش باشه. هميشه لحظه به لحظه توي فكر خواهرمم و خاطراتمونو ورق مي زنم. مدام خودمو مثل يه پير زن لاغر با موهاي بلند سفيد لباس پاره كثيف اينقدر لاغره كه ميشه دنده هاشو شمرد توي اتاق تاريك با ديوارهاي گلي خيلي بلند كه اون بالاش فقط يه پنجره كوچيكي كه فقط نر وهتاب از اون معلوم ميشه، كنج ديوار زانوهاشو بغل كرده و حرف نميزنه تنها و از همي چيز مي ترسه نشيسته.گاهي سك نفر در و باز مي كنه و يه كاسه غذا بهش ميده. چند روزي هست كه يه بچه اومده پيشش اونم لاغر كوچيك با لباس هاي پاره حدود 3-4 ساله گاهي مي خنده گاهي با عروسك كوچيكش بازي مي كنه خيلي وقتها گريه مي كنه و بهونه مي گيره تا كنار پيره زنه خوابش ميبره. احساس مي كنم هر دو تاشون منم. بعضي وقتها اينقدر دلم براي خواهرم تنگ ميشه كه دلم ميخواد تمام مو هاي سرمو بكنم، دلم مي خواد با تمام وجود داد بزنم تا خالي بشم ولي احساس مي كنم كه توان اون دادي و كه بتونه منو خالي كنه يك انسان نداره. البته از همون روز اول تا الان نگذاشتم كسي از درونم با خبر بشه چون نمي خوام به غم مامانم و خواهرام دامن بزنم حتي همش سعي مي كنم اوناروهم آروم كنم بگم خدا خواسته، قسمت اين بوده، سرنوشتش بوده، در صورتي كه خودم از اين حرفها متنفرم آخه چرا خواهر من. قبل از فوت خواهرم حدود 3 ماه قبل ترش 3 بار خواب رفتن خواهرم و مي ديدم وقتي از خواب بيدار مي شدم مي ديدم كه خواب بوده انگار دنيا با تمام خوبياش مال من مي شد يك عالمه گريه مي كردم زنگ مي زدم تا مي گفت الو مي زدم زير گزيه براش تعريف مي كردم چي خواب ديدم مي گفت بامجون بم آفت نداره.از اون موقه تا زنگ مي زدم گوشيو زود بر مي داشت مي گفت جونم خواهر جون بازم خواب ديدي من خوبم. باهاش 9 سال اختلاف سني دارم. مامانم شاغل بود. من توي بغل خواهرم بزرگ شدم هيچ وقت تنهام نذاشت. هميشه چه از نظر عاطفي چه از نظر مالي چه از نظر فكري ساپورتم مي كرد با هام بود.براي عروسيم خيلي زحمت كشيد الان هر موقع عكس عروسيم مي بينم فكر مي كنم عروس مرده. دلم مس گيره.فيلم عيروسيمو كه اصلا نمي تونم ببينم حتي نمزارم كسه ديگه اي حتي شوهرم ببينه تحملشو ندارم.شوهرم خدايي خيلي پشتمه. آخه خواهرم اينقدر خوب بود كه پوهرم خيلي دوستش داشت.مادر شوهرم فوت شده. وقتي خواهرم مرد شوهرم مي گفت انگار دوباره يتيم شدم. دور از جون مادرم وقتي خواهرم مرد احساس يتيمي كردم.كمر خم شد.قلبم شكست. هميشه جلوي گريه ام مي گيرم تا كسي نبينه كه بخواد غصه بخوره جلوي همه طوري وانمود مي كنم كه با اين موضوع كنار اومد ولي اصلا اينطور نيست نمي تونم.احساس مي كنم اگه قبول كنم كه خواهرم رفته و اين يه خواب نيست و اين دو سال كه منتظر بودم دوباره مثل اون 3 دفعه قبلي از خواب بيدار بشم ببينم خواهرم پيشمه بيهوده بوده رفتنش واقعي در جا از پا دربيامو بميرم. خيلي خستم خيلي.بعضي روزها فكر مي كنم اگه بالا بيارم و ببخشيد استفراغ كنم و تمام غمم بالا بياد حالم خوب ميشه بعد فكر ميكنم آخه تا خواهرم نياد كه من خوب نميشم. 2 ساله نديدمش من كه اگه هر روز نبود حداقا هفته اي 4-5 بار مي ديدمش روزي 2 بار باهاش حرف مي زدم حالا چي كار كنم.توي اين دنيا هيچ امبدي ندارم .فقط بخاطر مامانم، بابام، خواهرام، شوهرم، بچه هاي خواهرم كه به من احتياج دارن زندم نه براي خودم.شوهر خواهرم خيلي مرد خوبيه خيلي خواهرم و دوست داره.هنوز غصه داره ديدن اون با اين همه غصه عذابم ميده. همه ما سعي مي كنيم توي بزرگ كردن بچه ها بهش كمك كنيم. هر روز يكي از خواهرا يا مامانم ميريم پيشه بچه ها مراقبشونيم تا باباشون بياد.بچه ها بزرگن دخترش 17 ساله پسرش 14 ساله.هميشه از اين كه يك نفر مادر نداره ناراحت مي شدم با تمام وجودم براشون غصه مي خوردم حالا كه بچه هاي عزيزترين كسم بي مادر شدن ديدنشون هزاران هزار بار منو بيشتر آتيش مي زنه. چه كنم داغونم خسته ام دلم براي خواهرم تنگ شده همش به خدا مي گم بدترين بلاهاي دنيا بدترين مريض ها بدترين زندگي رو به من بده ولي خواهرم و برگردون عزيزامو نگير.خداياااااااااااااااااا داغونم كردي .كمك كنيد. ببخشيد سرتونو درد آوردم حرف بسياره مرسي كه خونديد شما تنها كسي هستيد كه از دل من خبر داره.
سلام خانم دكتر ضمن عرض خسته نباشيد و تشكر بابت وقتي كه براي پاسخگويي به سوالات مي گذاريد. سوالي داشتم البته پيشاپيش از اينكه مقداري طولاني هست عذر مي خواهم. من 22 سال سن دارم و امسال در رشته مددكاري فارغ التحصيل شدم از دانشگاه علامه طباطبايي حدود يك ماه پيش در روز بزرگداشت مددكار اجتماعي در همايشي با پسري كه او هم مثل من امسال فارغ التحصيل مددكاري از دانشگاه علوم بهزيستي ميشود آشنا شدم اول به بهانه گرفتن ليست منابع ارشد دانشگاه ما سر صحبت را باز كرد و چون ليست كامل منابع درخاطرم نبود شماره تماسم را گرفتن كه تلفني بهشون بگم. فرداي اون روز تماس گرفتن و به بهانه هاي مختلف خواستن حضوري صحبت كنيم من هم واقعا درگير پايان نامه بودم و وقت نداشتم گفتن كمك مي كنن كه انجام بدم و پرسشنامه ها را برام پركردند و spss را انجام دادن و در طول مدتي كه با هم براي پايان نامه ارتباط داشتيم خواستگاري كرد حالا نميدونم بايد چكار كنم؟ پدر نداره و خانواده اش همدان هستن و خودش تهران كار ميكند و درس ميخواند و از علاقه اش مطمئنم چون خيلي براي كارم وقت گذاشت و مرخصي گرفت و واقعا كمكم كرد اما چند تا مشكل دارم: 1. سطح خانوادش از ما پايين تر هست و ساكن شهرستان كه مي ترسم اين دور بودن محل زندگي ها باعث اختلاف بشه. 2. وضع مالي خوبي نداره در واقع اصلا چيزي نداره تا كار ثابت پيدا نكنه و ماردم هم ميگن اصلا قبول نمي كنند كه در شهر ديگري جز تهران زندگي كنيم. 3. از نظر قيافه هم چندان به دلم ننشسته ميدونم كه ظاهر بعد از مدتي عادي ميشه براي آدم اما فعلا مشكل دارم با اين قضيه البته زشت نيست. 4. مي ترسم در صورت وصلت در مراسم ازدواج تحقير بشم اگر اقوام ما با اقوام او رودر رو بشوندو پايين تراز ما باشند نمي دونم چرا انقدر حرف و نظر ديگران برام مهم شده در صورتي كه قبلا اصلا اينطوري نبودم. اما از نظر اخلاقي واقعا مناسب هست و اصلا مشكلي ندارم و روحيات من را كامل درك ميكنه با توجه به اينكه كار مددكاري بسيار سخت و فرسايش روحي بالايي داره و با مشكلات ديگران من هم بسيار ناراحت ميشوم و خيلي احساسي هستم خيلي خوب كمكم ميكنه و در رابطه با كنكور ارشد خيلي اصرار داره كه بخونم خودش هم كنكور امسال دانشگاه ما 40 شد رتبش ولي قبول نشديم و دانشگاه علوم بهزيستي شهريور جواب مياد اگر قبول بشه موقعيت خوبي پيدا ميكنه نميدونم چكار كنم؟از طرفي هم رشته هستيم و با هم ارشد بخونيم موقعيت بسيار خوبي در آينده خواهيم داشت اما مشكلم اينه كه آيا مي توانم اين همه سختي را تحمل كنم يا زود خسته مي شوم؟ خواهش ميكنم كمك كنيد او ازم قول ميخواد كه تاشرايطش جور بشه صبركنم اما من ميگم ارتباط نداشته باشيم تا وقتي موقعيتش جور شد بياد چون ميترسم قول بدم بعد نشه مديونش بشوم و در آينده به قولي آهش زندگيم را بگيره
سلام خانم دكتر خسته نباشيد لطفا من رو راهنمايي كنيد ديگه خسته شدم من خانمي هستم يزد سكونت دارم مدت 5 ساله كه ازدواج كردم و ولي خانواده شوهرم اصلا به من توجهي ندارند و اين موضوع تا جايي رسيده كه به من حتي سلام نمي كنند و شوهرم هم بارها اين حركات رو ديده ولي مي گويد من قبول دارم اما چون ماردمه هر كاري هم كه بكنه من چيزي نميگم و مدام به من ميگه بريم خونه مامانماينا من هم به دليل اين موضوع اصلا دوست ندارم ولي با اجبار هم كه هست من رو مي بره باور كنيد من خيلي از اول با اون ها خوب بودم ولي اونا از اول به من پشت مي كردند در حالي كه خود مادر شوهرم من رو براي پسرش پيدا كرده است.نمي دونم چيكار كنم شوهرم با خانواده خودم زياد رفت و آمد ندارد در حالي كه مادر من خيلي به او احترام ميذاره ولي من رو مجبور مي كنه به جايي برم كه خودش هم مي دونه من رو همش تحقير مي كنن وقتي هم بهش ميگم ميگه تو حساسي و حتي خودم رو بزنم براش مهم نيست ميگهاول مادرم.تو گذشت داشته باش.آخه من چيكار كنم دارد ديوانه ميشم.همش به من كنايه ميزنند و بد با من حرف ميزنند خودم ميگم شايد چون پدر ندارم به خودشون اين اجازه رو ميدن يا علتش هم اين است كه شوهرم اصلا چيزيي بهشون نميگه اونها هم سواستفاده مي كنن حالا بايد چيكار كنم من زندگيم رو دوست دارم شوهرم رو دوست دارم ولي واقعا خانوادش نمذارن ما زندگي كنيم.چيكار كنم كه شوهرم به من هم اهميت بده و طرف حق رو بگير.تو رو خدا راهناييم كنيد و كامل توضيح دهيد مشكل من خيلي حاده.خواهشا در 7 يا 8 خط كامل توضيح دهيد.آخه من نميتونم برم پيش مشاور چون شوهرم نمياد و نميذاره من هم برم همه اميدم جواب شماست ممنون از شما
با سلام پسري 24 ساله.دانشجو و شاغل كه طي آشنايي خانوادگي با دخترشان آشنا شده و واقعاً به ايشان علاقمند بودم تا اينكه بعد از مدتي شنيدم ازدواج كرده و در اين حين من شاغل شدم و بدور از خانواده خود بودم و هستم بعد از يك سال شنيدم كه بدليل اينكه شوهرش واقعاً بي دليل او را شديداً كتك مي زند قصد طلاق دارد.بعد با من تماس گرفت ( اينو بگم واقعاً به لحاظ روحي داغون بود و نياز به كسي كه حرفشو بشنوه منم خيلي محترمانه تلفني آرومش مي كردم ) خداييش فراموشش كرده بودم چون زن مردم بود ولي داشت طلاق مي گرفت و دوباره بياد عشق قديمي افتادم و بعد از يكسال تماس كه او هم در اين حين داشت كاراي طلاقشو مي كرد خداييش همه جور كمكش كردم.مالي روحي و ... اما اين اواخر زنگ نزد تا اينكه طلاق گرفت و الان 6 ماهي هست كه تماس نگرفته واقعاً افسرده شدم و در كار بي ميل و از درسهام عقب افتادم ميخوام بدونم چرا؟البته اينم بگم واقعاً قصد ازدواج داشتم و يكبار هم همديگر رو .... اما نه دخول.اينم ميدونم كه كه دختر خاله هاش با دوستاشون رابطه جنسي داشتن و من الان نگرانم.مدام ميگم اينم مثل اونا نباشه و خيلي بدبين شدم.تو رو خدا ديگه فكرو خيال داره ديوونم ميكنه از بس فكر كردم موهام ريزش شديد داره.آيا راهي هست شخصيتشو بشناسم و ببينم اينكاره هست يا نه. و يا اينكه چرا من كه كم نذاشتم. اينم بگم كه تمركز و حافظه ام صفر شده « صفر» اصلاً‌قادر به تمركز نيستم و درسهام بشدت ضعيف شده.تو رو خدا چيكار كنم دارويي چيزي براي تمركز و عدم تفكر به اين مسئله وجود داره. اينم بگم بشدت آدم كينه اي هستم اينو ميدونم كه يه روزي بدجور جبران مي كنم.
بنام خدا سلام گرم ما را پذيرا باشيد جناب آقاي دكتر سال خوبي براي شما و خانوادتون آرزو ميكنم يك سوالي داشتم دنبال راه حلش مي گردم من يك همكاري داشتم كه با هم در يك مجموعه كار مي كرديم و از پارسال بعد ماه رمضان به صورت جدي كارش رو با شركت ما شروع كرد اولش كه خيلي سرو سنگين بود و خيلي محكم برخورد مي كرد تا اينكه كلاسي براي ما گذاشتند به نام مديريت استرس خوب بود و تاثير خوبي در ما داشت. بعد از چند روز كه گذشت من يه جورايي خوشم اومد ازش و خودش فهميد طوري شد كه يكي از همكارام(خانم) پيشنهاد من رو بهش داده بود ولي قبول نكرد تا يكماهي هم با من كنتاكت بود ولي دوباره يه چرخش به عقب زد و دوباره من به طور واضح عاشقش شدم بازم متوجه شد ولي خيلي خودشو به كوچه علي چپ زد. تا اينكه به يه بهونه اي ايميل من و بهونه اي ديگه شماره همراه من را گرفت گفت كه سوالي دارم خوشحال ميشم كمكم كني تا يك روز قبل از عيد نوروز من طبق هر سال به همكارام كارت پستال هديه ميدادم تا رفتم كارت رو بهش بدم قبول نكرد دوست داشتم زمين دهن بازكنه و فرو برم داخل زمين ..... يكي از همكارام كه با وي آشناتر بود جريان رو كه فهميد مسئوليتش رو قبول كرد ولي ايشان هم به همين سبك گرفتار شدند. اومدم ديگه شما بايد اوضاع منو درك كنيد پريشاني و عصبي شدم و مشكلاتم دو چندان شد رفتم منزل روز اول عيد نوروز برايم اس ام اس تبريك سال نو داده بود من شمارشو نداشتم به هر حال متوجه شدم خودشه. حالا اين همه سرتون درد آوردم خواستم بدونم آيا اينكه به اينصورت رفتار كرد چرا پيام داده؟ فراموش كردم بنا به دلايلي كه كار بهتري برايش پيدا شده ديگه به شركت ما نمياد. ممنونم آقاي دكتر



کلیدواژه


 
Poseshkadeh on Google+ Porseshkadeh on Twitter Porseshkadeh on Facebook Porseshkadeh RSS Feed
..