جستجوجستجو
تبلیغات
تبلیغات متنی
فروشگاه کامپیوتر فیض

نازلترین قیمت بازار در حوزه کامپیوتر و لوازم جانبی

تبلیغات
تبلیغات

پرسشکده > دسته بندی نشده
پیوند همیشگی پرسش
    

 سلام...من پسرم ........ یک هم کلاس داشتم (دختر) او از نگاهش معلوم بود که به من علاقه دارد من به او علاقه ای نداشتم بعد از مدتی کم کم به او علاقه مند شدم خیلی هم به او علاقه مند شدم خیلی به هم نگاه می کردیم و حرف می زدیم تصمیم گرفتم  به او بگوییم که بهش علاقه دارم  یه روز منو کنار خیابون دید که دارم با گوشیم صحبت می کنم منم اونو دیدم نمی دونم چی شد که
از اون روز به بعد هر وقت منو می دید مثل اون روزاش نبود  یه جور دیگه بود(حتما فکری در مورد من کرد که خوب نبوده)چند روز بعد تصمیم گرفتم دنبالش برم . دنبالش رفتم دیدم با یک پسری سلام کرد  دست داد و یه لحظه برگشت و منو دید و خندید من هم سریع برگشتم و رفتم از اون روز به بعد دیگه همه چیز بر عکس شد من به او توجه ای نمی کردم و اما او دوباره مثل اولش شد  2 ماه گذشت اصلا با هم حرف نزدیم تا این که یک روز برام اس ام اس داد در مورد درس ها از من سوال کرد جوابشو دادم و می خواست بدونه که چی کار دارم می کنم من جوابشو ندادم شماره منو نمی دونم از کجا گیر اورد ....حالا دوباره همه چیز شده مثل اون روز که من هم بهش علاقه مند شدم... من باید چی کار کنم؟منظور این دختر از کارهاش چی می تونه باشه ؟

p30better در تاریخ 29 فروردین ماه سال 1390 در ساعت 12:37 ق.ظ این سوال را پرسیده است.

تعداد بازدید: 3224
گزارش تخلف
پیوند همیشگی پاسخ
باسلام دوست عزیز شما در سنی هستید که احساس نیاز به جنس مخالف در شما یک موضوع جدی است و یک نیاز فطری است که راه حل آن ازنظر شرع ، عرف وعقل ازدواج است . اگرشما یا ایشان قصد ایجاد رابطه با یکدیگر دارید باید بدانید که دو حالت بیشتر وجود ندارد یا به ازدواج منجر می شود ویا این دوستی پایان می یابد. درحالت اول آیا حاضر هستید که در ادامه این دوستی و رابطه با کسی ازدواج کنید که حداقل با یک نفر (آن جوری که شما دیده اید ) رابطه دوستی داشته است که قطعا نباید از ایشان توقع پایبندی و تعهد را در زندگی آینده داشته باشید و ازدواج با این شخص چیزی جز پشیمانی عاید شما نخواهد کرد. در حالت دوم یعنی این که این دوستی پایان بپذیرد باز هم مشکلات خاص خود را خواهید داشت. دوستی دو جنس مخالف برای مدت طولانی وابستگی های عاطفی را ایجاد خواهد کرد که گسستن این رابطه کار بسیار سختی خواهد بود که اگر نخواهید این رابطه از میان برود طبیعتا باید منجر به ازدواج شود که عواقب آن قبلا اشاره شد . تنها راه و منطقی ترین راه این است که شما هر چه سریع تر با توکل و یاری گرفتن از خداوند و اراده خودتان از فکر این رابطه بیرون بیایید و درمورد این نیاز فطری به ازدواج و فراهم ساختن زمینه های آن مبادرت کنید.   دوست کوچک شما

golenarges در تاریخ 30 فروردین ماه سال 1390 در ساعت 01:15 ب.ظ به این سوال جواب داده است.
پیوند همیشگی پاسخ
سلام. این گونه توجهات و روابط در محیط دانشگاه و جامعه بین پسر و دخترانی که در مجاورت یکدیگر قرار می گیرند امری بسیار طبیعی و روزمره است. نگاه، نگاه می آورد! بنابراین خیلی موضوع را جدی نگیرید و شرلوک هولمز نشوید!
به نظر من شما اول باید تکلیف خودتان را برای زندگی مشخص کنید. همواره در اطراف هر انسانی، افرادی از جنس مخالف هستند که به دلایلی به او توجه می کنند یا حتی جذب او می شوند. معنای این امر این نیست که باید شما با هر سیگنال مثبت یا منفی به دنبال آن بروید و وقت و انرژی ارزشمند خود را صرف این امور کنید.
اگر در این مقطع از زندگی خود، صرفا قصد ادامه تحصیل یا کار را دارید بکوشید کمتر خود را درگیر این گونه روابط کنید. ولی اگر واقعا مایل به رابطه با جنس مخالف و برآوردن نیازهای خود هستید پیشنهاد میکنم به یافتن فردی مناسب برای ازدواج فکر کنید. اگر فکر می کنید آن دختر، شرایط لازم و کافی برای ازدواج با شما را دارد بکوشید در یک دوره محدود و کوتاه، او را ارزیابی نموده و تصمیم بگیرید. ابدا خود را در معرض روابط عاطفی بلندمدت و عمیق قرار ندهید چون بعد جدایی باعث ایجاد ضربه روحی و روانی شدیدی به شما و ایشان می شود.
در پایان باید یادآور شوم روابط امروزی نه مثل عشق های عمیق و وفاداریهای گذشته است و نه الزاما به هدف خاصی مثل ازدواج منتهی می شود. بنابراین هر یک از طرفین خود ملزم به پایبندی صرف به آن رابطه نمی داند. بنابراین طبیعی است که آن دختر هم برای رسیدن به اهداف خود لزومی نمی بیند منتظر پاسخ شما به نگاه های خود شود و به موازات گزینه های مختلف و فرصت های متفاوت در زندگی خویش را پی می گیرد تا زندگی آینده خود را شکل بخشد. بنابراین صرفا به چشم انداز زندگی خود و اهداف اساسی خویش بیندیشید.

ميرزااميني در تاریخ 30 فروردین ماه سال 1390 در ساعت 03:59 ب.ظ به این سوال جواب داده است.





پرسش های مرتبط:
من یه دانشجوی پزشکی هستم که باید حداقل 7 سال درس بخونم تازه بعدش برم سربازی بعدش امتحان تخصص شرکت کنم اگه خوب درس بخونم ان شاءالله 35 سالگی تخصصم رو می گیرم. (اینها بیشتر حالت شوخی داشت)، ولی من الان باید ازدواج کنم باید. من یه دانشجوی مذهبی هستم. خانواده مذهبی هم دارم. اما من نه فعلا کار دارم نه حقوقی بابت کارم می گیرم تازه سال 6 به خاطر کار در بیمارستان ماهی هشتاد تومن می گیرم که اگه به سال شش برسم. مادر و پدرم هم خیلی زیاد به این مسأله شغل اهمیت می دن. ولی من نمی دونم که چه طور من که پزشکی هستم نمی تونم این کار رو بکنم ولی کسی که رشته های خیلی سطح پائین می خونه می تونه؟ من که آینده شغلی بهتری نسبت به اونها دارم. تازه تعریف از خودم نباشه توانایی هر کاری رو هم دارم می تونم هر کاری رو به نحو احسن انجامش بدم توی هر کاری بهترین هستم. تازه از بچه های دانشکده خودمون هم چند نفر اقدام به این کار کردند ولی من روم نمیشه که ازشون بپرسم که چه طوری این کار رو کردند. می خوام پدر و مادرم رو تحت فشار بذارم و تهدید کنم ولی شاید این کار درست نباشه؟!! چندین بار به طور روشن و آشکار این موضوع رو مطرح کردنم مادرم که میگه من تو فکرتم ولی شغل که نداری کار که نداری زندگی سخته فامیل جدید پیدا می کنی سرت شلوغ میشه
پدرم که حتی حاضر نیست در این مورد صحبت کنه حتی یه بار تلویزیون داشت در این مورد صحبت می کرد سریع کانال تلویزیون رو عوض کرد من فقط اون موقع خندیدم. می خوام بهشون بگم که اگر این کار رو نکنند من هزار تا کار دیگه می کنم که هم آبروی خودم بره هم اونا ولی به خودم اصلا نمی تونم اجازه بدم که این حرف رو بزنم ولی من این کار رو می کنم. حتی یه دختر خیلی خوب و باحجاب و خیلی مذهبی توی دوستای خواهرم سراغ دارم که به هیچ کسی تا حالا نگفتم ولی یه بدبختی دیگه من اینه که من زنجان پزشکی می خونم خانوادم تهران هستن و اون دختره هم تهران درس می خونه. حالا باید چی کار کرد؟ کار من داره از عفت چشم و عفت همه چیز داره می گذره! قصد من از ازدواج این نیست که رابطه جنسی داشته باشم نه فقط می خوام با یه کسی از جنس مخالف باشم که اولا چشمم پاک باشه بعدش هم آرامش داشته باشم به خدا فکر می کنم این طور بهتر می تونم درس هام رو بخونم ولی شاید من اشتباه می کنم شاید بقیه ولی من این کار رو هر طور که شده انجامش می دم به همین زودیا! فکر نکنید که عاشق شدم و دلباختم و از این چرت و پرت ها نه من فقط دلایلم همون چیزهایی بود که گفتم! من فقط می خوام فکرش رهام کنه، می دونید من توی یه مرحله از زندگیم گیر کردم که نمی تونم خودم رو با هر چیزی جلو ببرم
می خواستم برم حوزه ولی دیدم اونجا چیزی که به درد من و من به درد اونا بخورم ندارم. الان تحقیقا نمی دونم که چی کار کنم؟ یه راهنمایی درست بکنید هر کاری که بگید می کنم حتی اگر بگید 10 سال دیگه ازدواج کن.
می خواستم بپرسم که اگر جوانی مثل من با خیلی از گناه ها آشنا شده باشه و همه گناه ها رو حتی انجام داده باشه چه طور می تونه خوب بشه؟ من یه دانشجوی پزشکی ام همیشه نمازم رو اول وقت می خونم قید دارم که حتما یکی از نمازام رو به جماعت بخونم بعد از نمازم حتما یک صفحه قرآن می خونم اما خیلی از مواقع نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم قدرت این که با خودم مبارزه کنم رو اصلا ندارم. می دونم این طرز گفتن صحیح نیست ولی باور کنید من خیلی تلاش کردم! تقریبا هر 5 شنبه میرم شاه عبدالعظیم دعای کمیل، دوستای مذهبی زیادی دارم البته دوستای غیرمذهبی تقریبا زیادی هم دارم. برای این که خودم رو از اونها دور کنم دارم توی بسیج فعالیت می کنم اما این جا چیزی که نیست خدا آدم های خوبی هستن ولی ... من بدبخت قبلا یک سری عکس و فیلم دیدم که حالا نمی دونم چی کار کنم؟ تو رو به خدا کمکم کنید. خیلی تلاش می کنم که خوب باشم ولی حتی غذام رو خیلی کم کردم ورزش میرم با دخترها اصلا کاری ندارم حتی سلام هم بهشون نمی کنم. سخنرانی مذهبی خیلی گوش میدم. قرآن حفظ می کنم اما به این بدبختی دچار شدم خودم اصلا نمی دونم که چه جور آدمی هستم.
سؤال من در رابطه با مسأله آشنایی و ازدواج می باشد. می دانید که امروزه معیارهایی که برای شیوه ازدواج سنتی وجود دارد، اکثرا معیارهایی غلطی هستند و فقط به درد عده خاصی در جامعه می خورند. در این جور خواستگاری ها -که من خودم تعداد زیادی را تجربه کرده ام- موقعیت مالی و اعتباری و فامیلی پدر دختر و سایر وابستگانش است که همه چیز را تعیین می کند و این بین تنها چیزی که اصلا هیچ اهمیتی ندارد شخصیت و موقعیت خود دختر است که کاملا بی اهمیت است. از این رو خود من از مراسم خواستگاری شدیدا بدم می آید و خیلی دچار فشار روحی می شوم. از طرفی با توجه به اعتقاداتم در ارتباط با جنس مخالف شدیدا محتاط هستم و حتی در محیط تحصیلی و کاری ام هم به کسی اجازه نداده ام که پای این صحبت ها را باز کند و به قول معروف لاس بزند. از طرفی به خاطر این که پدر مادر خودم زندگی موفقی نداشته اند و من با اخلاق و روحیات پدرم خیلی مشکل دارم، یه جورایی به مردها بی اعتمادم و هیچ وقت دوست ندارم اختیار خودم را دست کسی بدهم. از این رو ازدواج برای من مثل آواز دهل شنیدن از دور خوش است، می باشد. یعنی همیشه خودم را قانع می کنم که ازدواج از نظر شرعی و عاطفی ضروریست، اما تا وضعیت جدی می خواهد پیش بیاید کاملا افسرده می شوم و می خواهم یک جوری خودم را از این وضعیت خلاص کنم. واقعا نمی دانم که با روحیات من اصلا امکان دارد که من به کسی علاقمند شوم یا به علاقه کسی اعتماد کرده و بپذیرم؟ اعتقاد دارم که فقط یک نفر در دنیا هست که می توانم با او خوشبخت شوم و همه را با تخیل خودم می سنجم. ولی آیا واقعا می توانم منتظر یک همچین فردی بشوم؟ من الان 26 ساله، مهندس و کارمندم، البته موقعیت خانوادگی خوبی ندارم اما توقع دارم با کسی ازدواج کنم که متناسب من باشد، نه متناسب پدر و مادرم. ولی نمی دانم این توقع درستی است؟ اصلا آیا کسی پیدا می شود که مرا فقط به خاطر خودم بخواهد؟

سلام
دختری هستم 21 ساله ، ساکن تهران ،
7 ماهی میشود که از طرف یکی از دوستان صمیمی ام ،مردی 26 ساله ، هندی ، به من پیشنهاد ازواج شده ، بعد از کلی تفکر ، و مشورت ، امتحان وی ، و سبک سنگین کردن موضوع ، به این نتیجه رسیدم که او می تواند مرد ایده الی برای من باشد ، از لحاظ فکری، دیدگاهمان به زندگی و از خیلی جهات دیگر و مهم تر از همه علاقه ای به همدیگر داریم ، اگر ارده کنیم می توانیم زندگی مشترک خوبی را در کنار هم داشته باشیم ، و این اطمیانان من زمانی کامل تر شد که دوبار ، توسط دو نفر عالم  با قرآن برایم استخاره کردند و هر دو بار به طور باور نکردنی خوب آمد!
این مسئله رو هم با پدرم در میان گذاشتم ، انتظار عکس العملی تند از وی داشتم اما خیلی آرام چند دقیقه ای صحبت کرد و در اخر نتیجه گرفتم که ممکن است تنها مشکل او با این ازدواج این باشد که ایشان 26 سال را هندو زندگی کردن ، هرچند که می خواهد به دین مبین اسلام روی بیاره!
سوال و خواهش من این است : 
چطور میتونم خانواده ام رو راضی کنم .............. و اگر هیچ راهی نماند ، آیا می توانم با وی ازدواج کنم و بعد از گذشت یک برهه زمانی برگردم و صحت انتخابم رو بهشون ثابت کنم و رضایتشون رو جلب کنم؟!
کمکم کنید ، خواهش می کنم! 

 

 

من یک دختر فارغ التحصیل هستم در زمان دانشجویی فعال فرهنگی بودم و با افراد زیادی سر و کار داشتم از جمله دانشجویان پسر که عمدتا مجرد هم بودند ولی من همیشه از حاشیه فرار کرده و اصلا به مسائل جانبی کاری نداشتم و فقط به خاطر وظیفه و علاقه و عشقی که به کار فرهنگی داشتم فعالیت می کردم اما هیچ گاه از حاشیه به دور نبودم یعنی به اجبار به حاشیه کشیده می شدم به هر حال دانشگاه تمام شد و هر چه بود گذشت! هم اکنون هم که مشغول به کار هستم با جنس مخالف همکارم من از ابتدا چون مسائل دانشگاه را دیده بودم حواسم بود که سوتی ندهم و توجه کسی را به خودم جلب نکنم اما بعد از گذشت حدودا ده روز از سر کار رفتنم مادر یکی از همکاران به منزل ما زنگ زد و از طرف پسرش از من خواستگاری کرد! من به طریقی آن آقا را متوجه کردم که فعلا قصد ازدواج ندارم (دلیلش هم برای خودم روشن بود) اما رفتار این آقا با من عوض شد و محیط به دور از حاشیه محیط کار من درگیر حاشیه شد. نمی دانم چه کنم چرا جامعه چنین است من از این همه حساسیت بدم می آید الان در محیط کار احساس خستگی کرده و همیشه نگاه سنگین این شخص را روی خودم احساس می کنم فعلا هم نمی توانم به کار نروم و این آقا هم مدیر شرکت است و من مجبورم با ایشان برخورد داشته باشم لطفا مرا راهنمایی کنید که چه رفتاری باید داشته باشم و طرزفکر من باید چگونه باشد؟

چاپ اعلان ارسال برای دوستان مشترک شوید اضافه به دوست داشتنی ها پرسشکده خانه من باشد


کلیدواژه



 
Poseshkadeh on Google+ Porseshkadeh on Twitter Porseshkadeh on Facebook Porseshkadeh RSS Feed