جستجوجستجو
تبلیغات
تبلیغات متنی
فروشگاه کامپیوتر فیض

نازلترین قیمت بازار در حوزه کامپیوتر و لوازم جانبی

تبلیغات
تبلیغات

پرسشکده > دسته بندی نشده
پیوند همیشگی پرسش
    
سلام، عید شما مبارک. من دختری هستم 35 ساله خواستگار دارم ولی همه کوچکتر از من خواستگار اخری هم سن خودم است و از لحاظ مالی در سطح پایینتری از ما هستند و یک جلسه حضوری ملاقات داشته ام که از من فقط ایراد میگرفت ولی محاسنم هم میگفت اخر سر قرار بود روز چهارشنبه تماس بگیرد اس ام اس دادم و گفتم منتظر تماس هستم در جواب فقط پیام تبریک گفت و ارزوی ایام بکامتان خیلی ناراحتم و با خود میگویم چه عیبی داشته ام که مرا نپذیرفته است من همه شرایطش را قبول کردم نمیدانم چرا بی انگیزه شده ام شاید مرا دوست نداشته است نمیدانم چه کار کنم هر خواستگاری که می اید میرود من خودم هیچ مشکلی در خودم نمیبینم فقط کمی اعتماد به نفسم پایین است هرکاری شده انجام داده ام کتاب روانشناسی درباره زن و مرد و آیین همسرداری و معجزه صمیمیت را خوانده ام اما مورد پسند قرار نمیگیرم و برخی که به دل من ننشته اند مرا می پسندند بگویید چه کار کنم نماز میخوانم ختم برمیدارم و همه را به خدا سپرده ام خواستگار آخری کوهنورد حرفه ای بود و در یک شرکت کار میکرد به من گفت اگر تورا نمیخواستم جلسه ملاقات نمیگذاشتم ولی بعد دیگر تماس نگرفت راهنماییم کنید
حاجی شفیعی در تاریخ 4 فروردین ماه سال 1390 در ساعت 07:28 ب.ظ این سوال را پرسیده است.

تعداد بازدید: 6034
گزارش تخلف
پیوند همیشگی پاسخ
سن شما برای ازدواج بالاست و این طبیعی است که تعداد خواستگار های شما محدود باشد. با بالا رفتن سن هم شما و هم طرف مقابل انتخاب سخت تری خواهید داشت زیرا عقل و تجربه شما کامل تر شده و معیار های شما سخت گیرانه تر می شود.

این جمله که من در خودم هیچ مشکلی نمی بینم، ممکن است خطرناک باشد. شما باید در این سن نقاط ضعف و قوت خود را بخوبی بشناسید و واقع بینانه به مسئله نگاه کنید.

از رابطه یکطرفه بپرهیزید. اگر طرف مقابل شما را بخواهد چنین رفتاری با شما نخواهد داشت. این رفتار در واقع به شما کمک میکند هرچه سریعتر و اطمینان کامل به جواب نه برسید.

در عین حال که نباید در انتخاب سخت گیر باشید، باید صبوری کنید و از روی عجله و نیاز به همدم هرکسی را انتخاب نکنید. نباید از چاله در بیایید بیافتید در چاه.

در مورد سن توصیه می شود سن مرد بالاتر باشد ولی این یک قاعده کلی نیست و باید در انتخاب همه جوانب را با هم و در کنار هم سنجید.

در کل به شما توصیه می شود به روانشناس مراجعه نمایید.

کنجکاو در تاریخ 5 فروردین ماه سال 1390 در ساعت 10:48 ق.ظ به این سوال جواب داده است.
پیوند همیشگی پاسخ
توصیه اکید می شود به یک مشاور ازدواج و خانواده مراجعه نمائید و از راهنمایی های مشاور استفاده نمائید.

amin در تاریخ 7 فروردین ماه سال 1390 در ساعت 01:24 ب.ظ به این سوال جواب داده است.
پیوند همیشگی پاسخ
باید چند نکته را به شما یادآوری کنم:
اول اینکه ازدواج، اول و آخر زندگی انسان نیست. بنابراین آن را به مهمترین و حیاتی ترین مساله زندگی خود تبدیل نکنید. ازدواج هم بخشی از زندگی و مرحله ای از آن است. پس تمامی روند رشد و پیشرفت خود را منوط و معطوف به ازدواج نکنید.
دوم اینکه بدانید اگرچه تناسب سنی برای ازدواج، مهم و خوب است ولی خواستگارهای کوچکتر خود را تنها به این دلیل رد نکنید.
سوم اینکه باید در ظاهر و باطن خود را مورد کنکاش قرار دهید تا ببینید نقاط ضعف شما چیست. برای این کار، صریح و صادقانه از اطرافیان و دوستان خود و مشاوران خبره کمک بگیرید. گاهی اوقات، مسایل بسیار جزیی باعث دفع دیگران میشود بدون اینکه هیچگاه به ما بگویند یا خود ما متوجه شویم.
چهارم اینکه باید اعتماد به نفس خود را تقویت کنید. نقاط قوت خود را شناسایی نموده و در خود شایستگی و توانمندی های مختلف ایجاد کنید. روی دیگر سکه توانایی، فرصت است که خودبه خود برای شما ایجاد میشود. بدانید افراد ناتوان و دارای ضعف شخصیتی به سختی میتوانند کسی را جذب خود نمایند چون قابل اعتماد و قابل اتکا به حساب نمی آیند.
روابط اجتماعی و کاری خود را افزایش داده و تقویت نمایید. سعی کنید حضوری فعال توام با متانت در جامعه داشته باشید تا زمینه آشنایی و نزدیکی دیگران با شما فراهم آید.
سرنوشت و تمامی امور خود را به خداوند واگذارید و همواره با امید و شور و نشاط زندگی کنید. ضعف و ناامیدی باعث میشود انرژی منفی از شما صادر شود و افراد کمتری به سمت شما بیایند و بالتبع فرصتهای کمتری نصیب شما شود.
مطمئن باشید خداوند در زمان و مکان مناسب، فرصت ویژه شما را در اختیار شما قرار خواهد داد و طعم خوشبختی را خواهید چشید. موفق باشید.

ميرزااميني در تاریخ 14 فروردین ماه سال 1390 در ساعت 07:24 ب.ظ به این سوال جواب داده است.





پرسش های مرتبط:
سؤال من در رابطه با مسأله آشنایی و ازدواج می باشد. می دانید که امروزه معیارهایی که برای شیوه ازدواج سنتی وجود دارد، اکثرا معیارهایی غلطی هستند و فقط به درد عده خاصی در جامعه می خورند. در این جور خواستگاری ها -که من خودم تعداد زیادی را تجربه کرده ام- موقعیت مالی و اعتباری و فامیلی پدر دختر و سایر وابستگانش است که همه چیز را تعیین می کند و این بین تنها چیزی که اصلا هیچ اهمیتی ندارد شخصیت و موقعیت خود دختر است که کاملا بی اهمیت است. از این رو خود من از مراسم خواستگاری شدیدا بدم می آید و خیلی دچار فشار روحی می شوم. از طرفی با توجه به اعتقاداتم در ارتباط با جنس مخالف شدیدا محتاط هستم و حتی در محیط تحصیلی و کاری ام هم به کسی اجازه نداده ام که پای این صحبت ها را باز کند و به قول معروف لاس بزند. از طرفی به خاطر این که پدر مادر خودم زندگی موفقی نداشته اند و من با اخلاق و روحیات پدرم خیلی مشکل دارم، یه جورایی به مردها بی اعتمادم و هیچ وقت دوست ندارم اختیار خودم را دست کسی بدهم. از این رو ازدواج برای من مثل آواز دهل شنیدن از دور خوش است، می باشد. یعنی همیشه خودم را قانع می کنم که ازدواج از نظر شرعی و عاطفی ضروریست، اما تا وضعیت جدی می خواهد پیش بیاید کاملا افسرده می شوم و می خواهم یک جوری خودم را از این وضعیت خلاص کنم. واقعا نمی دانم که با روحیات من اصلا امکان دارد که من به کسی علاقمند شوم یا به علاقه کسی اعتماد کرده و بپذیرم؟ اعتقاد دارم که فقط یک نفر در دنیا هست که می توانم با او خوشبخت شوم و همه را با تخیل خودم می سنجم. ولی آیا واقعا می توانم منتظر یک همچین فردی بشوم؟ من الان 26 ساله، مهندس و کارمندم، البته موقعیت خانوادگی خوبی ندارم اما توقع دارم با کسی ازدواج کنم که متناسب من باشد، نه متناسب پدر و مادرم. ولی نمی دانم این توقع درستی است؟ اصلا آیا کسی پیدا می شود که مرا فقط به خاطر خودم بخواهد؟
من یک دختر فارغ التحصیل هستم در زمان دانشجویی فعال فرهنگی بودم و با افراد زیادی سر و کار داشتم از جمله دانشجویان پسر که عمدتا مجرد هم بودند ولی من همیشه از حاشیه فرار کرده و اصلا به مسائل جانبی کاری نداشتم و فقط به خاطر وظیفه و علاقه و عشقی که به کار فرهنگی داشتم فعالیت می کردم اما هیچ گاه از حاشیه به دور نبودم یعنی به اجبار به حاشیه کشیده می شدم به هر حال دانشگاه تمام شد و هر چه بود گذشت! هم اکنون هم که مشغول به کار هستم با جنس مخالف همکارم من از ابتدا چون مسائل دانشگاه را دیده بودم حواسم بود که سوتی ندهم و توجه کسی را به خودم جلب نکنم اما بعد از گذشت حدودا ده روز از سر کار رفتنم مادر یکی از همکاران به منزل ما زنگ زد و از طرف پسرش از من خواستگاری کرد! من به طریقی آن آقا را متوجه کردم که فعلا قصد ازدواج ندارم (دلیلش هم برای خودم روشن بود) اما رفتار این آقا با من عوض شد و محیط به دور از حاشیه محیط کار من درگیر حاشیه شد. نمی دانم چه کنم چرا جامعه چنین است من از این همه حساسیت بدم می آید الان در محیط کار احساس خستگی کرده و همیشه نگاه سنگین این شخص را روی خودم احساس می کنم فعلا هم نمی توانم به کار نروم و این آقا هم مدیر شرکت است و من مجبورم با ایشان برخورد داشته باشم لطفا مرا راهنمایی کنید که چه رفتاری باید داشته باشم و طرزفکر من باید چگونه باشد؟
با سلام. من دختری 24 ساله ومجرد ولیسانسه هستم.
مشکل من کنترل غریزه ی جنسی(با عرض معذرت از رک گویی)ست.کنترل ش برای من بسیار سخت شده است.من در خیلی جاها خوندم که برای کنترل این غریزه سعی کنم حواسم رو معطوف به مسئله ی دیگری کنم ونماز ببخوانم و... که من همه ی راهکارها رو انجام دادم ولی متاسفانه نتیجه ی چندانی عایدم نشد واین مشکل همچنان پابرجاست.
حتما میپرسید که چرا ازدواج نمیکنم.من با اینکه به گفته ی دیگران دختری زیبا هستم واین که از خانواده ای خوشنامم ولی از بعداز فارغ التحصیلی خواستگار مناسب و هم کفو نداشتم.آخرین خواستگارم26 ساله مهندس نقشه کشی وفردی مومن و با اعتقاد و دارای خانواده ی خوبی بود که از نظر مالی دست تنگی داشت که بدون اعتنا به تفاوت اقتصادی دو خانواده وباتوجه به صفات اخلاقی خوبش دید مثبتی بهش داشتم که بعداز ملاقات وصحبتهای اولیه متوجه ی تفاوت فرهنگی-خانوادگی بسیاری بینمان شدم.
گاهی با خودم تصمیم میگیرم که به اولین خواستگار جواب مثبت دهم ولی باز میبینم این جور زندگی منطقی نیست.
من تابحال به دلیل اعتقاداتمم با هیچ پسری دوستی نداشتم.خیلی از دوستانم مرا مقصر میدونن.میگن خودم باید دنبال فرد مورد نظرم بگردم واینکهالان دیگه پسرا خودشون همسراشونو از طریق دوستی انتخاب میکنند.که من این کار رودرشان خودم نمیبینم.واصلا نمیتونم خودم رو متقاعد به همچین کاری کنم.
بعضی وقتا بشدت تحت فشار روحی قرار میگیرم.چون به هیچ وجه دوست ندارم راه کج برم.برای همین میشینم وگریه میکنم.چون هیچ راهی برای نجات از این وضعیت نمیبینم.
غریزه ای که برای همه باعث دوام زندگی خانوادگی وبقای نسله برای من عذاب روحیه وکنترلش بسیار سخت شده و زندگی و فعالیت روزمره مو تحت شعاع قرار داده. خواهشمندم کمکم کنید.
با تشکر
من دختری 20 ساله هستم در دوران راهنمایی پسری به خواستگاری من آمد اما به دلیل کوچک بودنم پدر و مادرم جواب منفی دادند بعد از گذشت چندین روز به خانه ما زنگ زد و این کارش همچنان ادامه داشت نزدیک 6 سال. بعد اختلافاتی پیش آمد که دیگه به همدیگر تلفن نزدیم اما حالا شنیده ام که نامزدی شده است بسیار ناراحت هستم نه برای این که چرا رفته زن گرفته برای اینکه 6 سال و شاید هم بیشتر از وقتم را تلف کردم و این که مرا به بازی گرفته بود واقعا برای خودم متأسفم اماحالا یک حس بدی نسبت به خودم دارم حس تنفر ازخود! نمی دانم که خدا مرا می بخشد یا نه؟ و یا می شود گذشته خود را جبران نمود یا نه؟ اگر می شود با چه راه هایی؟
من یه دانشجوی پزشکی هستم که باید حداقل 7 سال درس بخونم تازه بعدش برم سربازی بعدش امتحان تخصص شرکت کنم اگه خوب درس بخونم ان شاءالله 35 سالگی تخصصم رو می گیرم. (اینها بیشتر حالت شوخی داشت)، ولی من الان باید ازدواج کنم باید. من یه دانشجوی مذهبی هستم. خانواده مذهبی هم دارم. اما من نه فعلا کار دارم نه حقوقی بابت کارم می گیرم تازه سال 6 به خاطر کار در بیمارستان ماهی هشتاد تومن می گیرم که اگه به سال شش برسم. مادر و پدرم هم خیلی زیاد به این مسأله شغل اهمیت می دن. ولی من نمی دونم که چه طور من که پزشکی هستم نمی تونم این کار رو بکنم ولی کسی که رشته های خیلی سطح پائین می خونه می تونه؟ من که آینده شغلی بهتری نسبت به اونها دارم. تازه تعریف از خودم نباشه توانایی هر کاری رو هم دارم می تونم هر کاری رو به نحو احسن انجامش بدم توی هر کاری بهترین هستم. تازه از بچه های دانشکده خودمون هم چند نفر اقدام به این کار کردند ولی من روم نمیشه که ازشون بپرسم که چه طوری این کار رو کردند. می خوام پدر و مادرم رو تحت فشار بذارم و تهدید کنم ولی شاید این کار درست نباشه؟!! چندین بار به طور روشن و آشکار این موضوع رو مطرح کردنم مادرم که میگه من تو فکرتم ولی شغل که نداری کار که نداری زندگی سخته فامیل جدید پیدا می کنی سرت شلوغ میشه
پدرم که حتی حاضر نیست در این مورد صحبت کنه حتی یه بار تلویزیون داشت در این مورد صحبت می کرد سریع کانال تلویزیون رو عوض کرد من فقط اون موقع خندیدم. می خوام بهشون بگم که اگر این کار رو نکنند من هزار تا کار دیگه می کنم که هم آبروی خودم بره هم اونا ولی به خودم اصلا نمی تونم اجازه بدم که این حرف رو بزنم ولی من این کار رو می کنم. حتی یه دختر خیلی خوب و باحجاب و خیلی مذهبی توی دوستای خواهرم سراغ دارم که به هیچ کسی تا حالا نگفتم ولی یه بدبختی دیگه من اینه که من زنجان پزشکی می خونم خانوادم تهران هستن و اون دختره هم تهران درس می خونه. حالا باید چی کار کرد؟ کار من داره از عفت چشم و عفت همه چیز داره می گذره! قصد من از ازدواج این نیست که رابطه جنسی داشته باشم نه فقط می خوام با یه کسی از جنس مخالف باشم که اولا چشمم پاک باشه بعدش هم آرامش داشته باشم به خدا فکر می کنم این طور بهتر می تونم درس هام رو بخونم ولی شاید من اشتباه می کنم شاید بقیه ولی من این کار رو هر طور که شده انجامش می دم به همین زودیا! فکر نکنید که عاشق شدم و دلباختم و از این چرت و پرت ها نه من فقط دلایلم همون چیزهایی بود که گفتم! من فقط می خوام فکرش رهام کنه، می دونید من توی یه مرحله از زندگیم گیر کردم که نمی تونم خودم رو با هر چیزی جلو ببرم
می خواستم برم حوزه ولی دیدم اونجا چیزی که به درد من و من به درد اونا بخورم ندارم. الان تحقیقا نمی دونم که چی کار کنم؟ یه راهنمایی درست بکنید هر کاری که بگید می کنم حتی اگر بگید 10 سال دیگه ازدواج کن.

چاپ اعلان ارسال برای دوستان مشترک شوید اضافه به دوست داشتنی ها پرسشکده خانه من باشد


کلیدواژه



 
Poseshkadeh on Google+ Porseshkadeh on Twitter Porseshkadeh on Facebook Porseshkadeh RSS Feed