جستجوجستجو
تبلیغات
تبلیغات متنی
فروشگاه کامپیوتر فیض

نازلترین قیمت بازار در حوزه کامپیوتر و لوازم جانبی

تبلیغات
تبلیغات

پرسشکده > مذهب
پیوند همیشگی پرسش
    من پسری 21 ساله هستم و دانشجوی سال آخر رشته علوم سیاسی. حدود سه سال بود که علاقه مند به یک دختر شدم که 15 سال روابط خانوادگی با هم داریم و من هم خانواده آنها را می شناسم و هم دختر آنها. دختر آنها امسال سوم دبیرستان را تمام می کند. آنها از لحاظ فرهنگی و اجتماعی و سیاسی و تفکری با ما یکسان هستند و مانند خودمان متدین. تقریبا سال پیش پدر و مادر من به اصرار من با آنها در رابطه با این موضوع صحبت کردند و جواب آنها هم این بود که دختر ما می خواهد درس بخواند و گفتند که باید دو سال حداقل صبر کنید و با دخترشان برای اینکه به درس هایش لطمه نخورد در این رابطه حرفی نزدند. من حدود یکسال صبر کردم ولی دیگر نمی توانم صبر کنم چون در درون خودم احساس نیاز می کنم که به یک یار یا همدمی نیاز دارم و همیشه احساس تنهایی می کنم و از طرفی آنها هم با دخترشان صحبت نمی کنند تا من بدانم که آیا او هم من را می خواهد یا نه؟ و از طرف دیگر چون علاقه زیادی به او دارم همیشه به او فکر می کنم و این فکرها من را از کار و زندگی عقب انداخته است. حال این سؤال را از شما دارم که من با این وضع چه کار کنم و با خانواده آنها چه کار کنم که آنها راضی شوند تا با دخترشان صحبت کنند؟ حتی ما پیشنهاد نامزدی را هم داده ایم تا موقعی که درس او تمام شود ولی آنها قبول نکرده اند. حال شما به بنده کمک کنید و مشاوره ای کنید تا بتوانم به کسی که دوست دارم برسم!
پرسمان در تاریخ 4 اسفند ماه سال 1389 در ساعت 11:14 ق.ظ این سوال را پرسیده است.

تعداد بازدید: 4034
گزارش تخلف
پیوند همیشگی پاسخ

دوست عزیز با سلام خدمتتان می گوییم که شما یا حاضر به چشم پوشی از این خانم نیستید و با وجود این شرایط می خواهید یقینا با او ازدواج نمایید در این صورت انکه طاووس خواهد جور هندوستان کشد و باید تحمل نمایید ولی چک و چونه زدن ویا فرستادن افراد واسطه انها را ارام ارام به سمت زودتر شدن ازدواج ترغیب نمایید در این صورت باید از خانواده این خانم قول صددرصد بگیرید و انها نباید بعد از مدتها صبر نمودن به شما جواب منفی دهند واگر انها نه این تضمین را می دهند و نه شما قادر به صبر هستید وواسطه ها هم کاری از پیش نمی برند می توانید از او چشم بپوشید پس بیشتر کار در دست شما و تدابیر شماست . اما با وجود این مطالب زیر جهت بیشتر شدن دانشتان تقدیم می گردد:
یک ازدواج موفق دائر مدار یک سلسله معیارهای اصلی و فرعی و همچنین یک سلسله آگاهی ها قبل و بعد از ازدواج می باشد. اگر انسان بر اساس آگاهی های صحیح آن معیارها را در فردی احراز کرد آنگاه باید اقدام به خواستگاری کند و مراحل بعدی را به تدریج انجام دهد تا ازدواج محقق شود. معمولا یکی از مشکلات انتخاب آگاهانه عشق و علاقه زود هنگام است. چه اینکه علاقه و عشق مفرط موجب می شود انسان نتواند بر اساس آگاهی به معیارهای صحیح همسر خود را انتخاب کند. البته خود علاقه یکی از چیزهائی است که برای اقدام اولیه لازم است والا هیچگاه انگیزه ای ایجاد نمی شود و اقدامی هم صورت نمی گیرد اما این علاقه نباید در حدی باشد که موجب نادیده گرفتن معیارهای مهم انتخاب همسر شود. حال باید دید این علاقه شما نسبت به آن فرد چه نوع علاقه ای است. آیا از نوع اول است یعنی دل شما را ربوده است و شما صرفا بر اساس همان علاقه به هیچ چیز فکر نمی کنید مگر رسیدن به او، باید عرض کنیم که علاقه شما از نوع اول است و قدرت انتخاب صحیح را از شما خواهد گرفت. چنانکه اهل معرفت گفته اند: H}«حب الشیء یعمی و یصم»{H یعنی علاقه و عشق به چیزی موجب کوری و کری انسان می شود. در این صورت باید با اینگونه علاقه های افراطی مقابله کرد تا تعدیل شود یا بطور کلی از بین برود.
گفتنی است نیازهاى عاطفى و غرایز دیگر در ایام جوانى، آدمى را به سوى «دوست داشتن و عشق ورزیدن» سوق مى‏دهد که البته این یک امر طبیعى و غریزى است و کمتر مى‏توان راهى براى گریز از آن پیدا کرد.
آنچه در این مقوله اهمیت دارد، کنترل عقلایى بر احساسات و پرهیز از مخاطراتى است که ممکن است فرد را به گرفتارى‏هاى مختلف روحى و جسمى دچار سازد.
همانطور که می دانید ازدواج یکی از مسائل مهم زندگی هر انسانی است زیرا در همه ابعاد زندگی تأثیر دارد و ازدواج موفق می تواند باعث پیشرفت انسان در زمینه های مختلف شود کما اینکه اگر ازدواج ناموفق باشد مشکلات زیادی را برای انسان به وجود می آورد و مانع رشد و ترقی می شود بنابراین باید با این امر مهم سنجیده برخورد کرد و از هر گونه شتابزدگی ، یک جانبه گرایی، ظاهر بینی و سطحی نگری اجتناب کرد. بنظر می آید راه صحیح ازدواج این باشد که اول با افراد مجرب و بزرگتر مشورت شود و اگر فردی مد نظر است قبل از اینکه به صورت مستقیم با خود او مطرح شود با خانواده مطرح شود که آیا چنین فردی برای ازدواج مناسب هست یا نه؛ گام دوم اگر با مشورت و تحقیق به این نتیجه رسیدید که فرد مورد نظر، فرد مناسبی است. آنگاه از طریق خانواده (پدر، مادر، برادرها یا خواهران یا هر فرد دیگری مورد تأیید خانواده است) به صورت رسمی خواستگاری شود حال جواب آنها ممکن است مثبت یا منفی باشد و این نیز یک امر طبیعی است زیرا همینطور که ما به خودمان حق می دهیم انتخاب کنیم این حق را باید برای دیگران نیز قائل باشیم تا خودشان تصمیم بگیرند و انتخاب کنند.
این مسأله دقیقا در مورد شما اتفاق افتاده یعنی همانطور که خودتان مرقوم فرموده اید شما عاشق دختری شده اید و این عشق یک طرفه نیز بوده است یعنی معلوم نیست که او نیز چنین عشق و علاقه ای را به شما داشته است یا نه!
هیچ گاه توقع نداشته باشید آنها خیلی سریع به شما پاسخ دهند چه اینکه همانطور که ازدواج برای شما خیلی مهم است برای آنها نیز امر مهمی است بنابراین باید به آنها فرصت داد تا خوب فکر کنند، مشورت کنند و سپس انتخاب کنند. انشاء الله جواب مورد نظر شما را خواهند داد ولی در صورتی که جواب رد به شما دادند نگران نباشید چه بسا خداوند کفو و همتای شما را کس دیگری قرار داده است.
خداوند در قرآن کریم می فرماید: «چه بسا شما چیزی را دوست ندارید ولی خیر شما در آن چیز است و چه بسا چیزی را دوست دارید در حالی که خیر شما در آن نیست» بنابراین در همه کارها باید به خداوند توکل کرد و از او خواست که آنچه به صلاح ماست مقدر کند.
حال اگر این مراحل طی شده است و ایشان به شما جواب منفی داده است هیچ اتفاق خاصی نیفتاده است و باید علاقه و عشقی که نسبت به او پیدا کرده اید را به تدریج از دلتان خارج کنید؛ زیرا دوستی و عاشقی یک طرفه چیزی جز خسارت، اتلاف وقت و هدر دادن انرژی های عاطفی و شکست در زندگی و تحصیلات چیز دیگری در پی نخواهد داشت و بدانید که میدان انتخاب برای شما باز است و افراد زیادی وجود دارند که شما می توانید باز هم دست به انتخاب بزنید و دلیلی ندارد دختری که به هر دلیلی راضی به وصلت با شما نمی باشد شما علاقه خود و انرژی های عاطفی خود را برای او هزینه کنید. به قول باباطاهر محبت و علاقه آنگاه اثر بخش خواهد بود که از هر دو طرف باشد و علاقه یک طرفه موجب دردسر و مشکلات می شود. به نظر می آید با توجه به اینکه ایشان به شما جواب منفی داده ضرورتی ندارد که شما انرژی های عاطفی خود را صرف این فرد کنید بلکه با این علاقه مقابله کنید و بعد از یک مدتی که از شدت این علاقه کاسته شد آنگاه بر اساس معیارهای صحیح دوباره دست به انتخاب بزنید و با توکل به خداوند همسر مورد پسند خود را انتخاب کنید. برای مقابله با آن علاقه ای که نسبت به فرد مذکور پیدا کرده اید به راهکارهای زیر عمل کنید:
1- سعی کنید به او نگاه نکنید. 2- هیچگونه تماسی به صورت حضوری یا غیر حضوری با او نداشته باشید. 3- به خودتان تلقین کنید که ایشان به من جواب منفی داده پس من هم نباید به او علاقه مند باشم. یا به خود بگوئید: او من را دوست ندارند پس من هم دلیلی ندارد به او علاقه مند باشم. 4- هر وقت فکر او به ذهنتان خطور کرد، خود را به کار یا فکر دیگری مشغول کنید.

برگرفته از پرسمان
پرسمان در تاریخ 4 اسفند ماه سال 1389 در ساعت 11:14 ق.ظ به این سوال جواب داده است.





پرسش های مرتبط:
آقای مشاور خسته نباشید؛ موضوع قضیه من فرق می کند. من با این آقا رابطه گرم و صمیمی که شما در مورد دخترها و پسرهای امروزی فکر می کنید ندارم. من فقط در محل کارم که کاملا یک محل باز و همگانی هست آشنا شدم و فقط هم در همین جا. آن هم چند روز در میان یعنی موقعی که برای مرخصی می آید صحبتی داریم. بعد هم این آقا تا اونجایی که من در جریان هستم حتی از حاج آقای مسجدشون هم خواسته که با پدر و مادرش صحبت کنند. حتی خواهرش هم با من در ارتباط است. خانواده آنها هم تقریبا می دانند ولی از آمدن پسرشان خبر ندارند. ولی در کل می دانند کسی را که می خواهد از خودش بزرگتر است. الان در حال حاضر یک ماه از خدمت سربازی این آقا مانده. نمونش اینکه وقتی با حاج آقاشون صحبت کرده او گفته بگذار این یک ماه هم تمام شود و شما هم دنبال کار باش تا خانواده شکایتی نداشته باشند. بعد من هم پا جلو می گذارم. یعنی شما می گید ازدواج موفق و خوشبختی با کسی که از خودم کوچکتره غیر ممکنه؟ ما تقریبا از لحاظ مالی، اقتصادی، دینی و اخلاقی و حتی احساسی شاید بگم تا اونجایی که شناخت پیدا کردیم 75 درصد مثل هم هستیم. همه چیز در حد متوسط و شاید هم کمی رو به بالا است. الان مشکل مادر این آقا سن هست که حاج آقا قول داده که صحبت کنه و با دلایلی دینی و اسلامی خانواده را راضی کنه. از طرفی هم همون طور که گفتید من نمی خوام خودم را با زور قالب یک خانواده کنم. من دوست دارم وارد خانواده ای که می شوم همه بالخصوص مادر و خواهرانش مرا دوست داشته باشند تا منم بتونم راحت ارتباط برقرار کنم. چون این وسط به غیر از پسر خانواده او هم مهم هستند. در ضمن من چیزی به این پسر نداده ام که نتوانم پس بگیرم و اگه واقعا می خواست بعد از چند مدت مرا به بازی دهد و برود که حاج آقای مسجد، دوستان، خانواده و اشخاص دیگر را از این قضیه مطلع نمی کرد. حتی از من نمی خواست که با یک نفر در خانواده که راحت هستم این بحث را مطرح کنم. توی خونه ما هم خواهر بزرگم همه چیز را و بقیه کمی می دانند به غیر از پدرم و یکی از برادرانم. چه دلیلی هست که بزرگ بودن سن دختر نمی تواند باعث خوشبختی آنها شود. مگر نه اینکه پیامبر(ص) و حضرت خدیجه(س) فاصله سنی زیادی داشتند. یا مگر نه اینکه خدا هر کسی را بخواهد قسمت کسی دیگر می کند و مگه نه اینکه خدا خودش گفته از شما حرکت از من برکت. ما هر دومون با توکل به خدا این 11 ماه را سپری کردیم. هیچ رابطه صمیمانه ای هم با هم نداشتیم و در این 11 ماه فقط یک بار در ماه اول آن هم با وجود خواهرش بیرون رفتیم تا صحبت کنیم. با این حال بازم نوشتم تا بیشتر راهنمایی کنید. چطور می تونم اون 25 درصد شناخت را هم پیدا کنم؟ چه سؤالاتی ازش بپرسم که ببینم واقعا دوستم دارد برای همیشه یا نه. ولی بازم با توکل به خدا جلو می رویم و به خدا اعتقاد 100% داریم. می پرستیمش، بهش نیاز داریم و هر دویمان می خواهیم که در لحظه لحظه زندگی و عمرمان تنهایمان نگذارد که شیطان بر ما مغلوب شود. ببخشید اگه چیزی نوشتم که باعث ناراحتی شما شد.
من می خواستم به من کمک کنید سر دوراهی گیر کرده ام من پسری بیست ساله هستم حدود پنج سال پیش عاشق دختری شدم که یک سال از من کوچکتر است. تا حالا نتونستم موضوع را بهش بگم چون مشکلات زیادی دارم. من اونو خیلی دوست دارم و مطمئن هستم که این یه عشق واقعی، نه هوس. چون بارها خواستم فراموشش کنم ولی نتونستم و اما مشکلاتی که من دارم. 1- من شناختی در مورد او ندارم. 2- اون از طایفه ای که خانواده ما به شدت از اونها بدشان می آید و به قول خودشان آدماهای خوبی نیستند! 3- تا حدودی حجاب را رعایت نمی کند. 4- من فوق دیپلم عمران دارم ولی برای کارشناسی (تربیت معلم) شرکت کردم و چون اختلاف سنی ما کم است و خدمت هم نرفتم. خیلی زود که بخواهم ازدواج کنم حداقل هفت یا هشت سال دیگر طول خواهد کشید. 5- اشتباه بزرگی که کردم اون اوایل که دیدنش خیلی بچه گانه فکر کردم و با خودم گفتم این دختر حتما با من ازدواج می کند (بدون اینکه به این مشکلات فکر کنم) و همیشه و هر شب به اون فکر می کردم که یه روزی با هم زیر یه سقف زندگی می کنیم. بعد از چهار سال از خواب بیدار شدم و فهمیدم به همین راحتی نمی توانم با اون ازدواج کنم. بعد از چهار سال این عشق بزرگ شد (مثل یه نهال) و من الان به اون وابسته شدم. یه روز میگم هر طور شده بهش میگم که دوسش دارم ولی روز بعد میگم اون دختر خوبی نیست. بیش از ده بار سعی کردم فراموشش کنم ولی وقتی می دیدمش باز هم همان آش و همان کاسه، از بس به اون فکر کردم خسته شدم از همه چیز و گاهی وقت ها، اینقدر عصبانی می شم که می زنم زیر گریه. من اونقدر دوسش دارم که وقتی نمی بینمش گریه ام می گیرد ولی همیشه فکر می کنم که هیچ وقت نمی تونم باهاش ازدواج کنم. از بس عقل و احساستم با هم دعوا کردن دیگه کلافه شدم نمی دونم چی کار کنم؟ نه می تونم فراموشش کنم، شرایطم برای ازدواج مناسب نیست. امسال خواستم فراموشش کنم واسه همیشه به خودم گفتم اون تصادف کرده و مرده و بیست روز براش سیاه پوشیدم و در روز بیستم اونو دیدیم که در خونه همسایشون ایستاده بود با پیراهن آستین کوتاه و شلوار بدون روسری، خیلی بهم برخورد و گفتم این دفعه دیگه واقعا و حتی چهل روز دیگر هم لباس سیاه پوشیدم، اما حدود ده روز بعد یعنی حدود پنجاه روز بعد از این اتفاق برای یک لحظه قیافه اش اومد جلوی چشام و باز هم گریه کردم و باز هم روز از نو روزی از نو . دیگه نمی دونم چی بنویسم من این نامه رو نوشتم تا یه خورده آروم بشم امیدوارم یه راه خوب برام پیدا کنید.
من دانشجوی یکی از دانشگاه ها در رشته عمران هستم شما شاید بدانید اوضاع و جو دانشگاه چه جوری است. این که بیشتر دختر و پسرها دنبال همدیگر هستند چند روز پیش یکی از پسرها از من خواست در مورد پسری تحقیق کنم به قول دانشجوها آمارش را در بیاورم که آیا دوست دختری دارد یا خیر؟ ولی من به یاری خداوند دنبال دختربازی و دنبال این که چه کسی چه کاری کرده یا غیره تا حالا نبوده ام و نیستم یعنی اصلا خوشم نمی آید. حالا نمی دانم آیا من مشکل دارم از لحاظ روحی و روانی که مثل آنها دنبال آمار در آوردن و رفت و آمد با دخترها نیستم یا آنها مشکل دارند که دنبال همدیگرند چون پسر خاله ام هم در همان دانشگاه مان درس می خواند و مسئولیت سایت دانشگاه رو با دوستانش به دست گرفته و با دختر هایی که به آنجا می آیند خوش و بش دارند و حتی کنارش می شینند و خیلی صمیمی با هم صحبت درسی و غیر درسی می کنند حالا سؤالم اینجاست که آیا واقعا من مشکل دارم یا آنها؟ آیا این یک سیر طبیعی است که باید در دانشگاه داشته باشیم یا خیر؟ چون همه می گویند می رویم به دانشگاه که دختر بازی کنیم ولی من اصلا از دانشگاه و محیطش خوشم نمی آید و آیا مگر همین رفت و آمد ها با دختر ها گناه محسوب نمی شود؟ و باعث انحرافات بعدی؟ این یک موضوع و موضوع دوم این که من در پاسخ دوستم چه به او بگویم چون فکر می کنم تحقیق در مورد کسی که نمی دانم کی هست و به چه منظوری اطلاعات از او می خواهند گناه است و حتی فکر می کنم تحقیق و تفحص در مورد زندگی کسی برای کسب اطلاعات شخصی هم گناه باشد و آیا این اطلاعات حالا در مورد او درست باشد یا خیر؟
یکی از پسران اقوام حدود 8 سال است که ارتباط خیلی صمیمی و نزدیکی با خانواده ما دارد یعنی می توانم بگویم که این 8 سال را با هم زندگی کرده ایم هم ما برای او زحمت زیادی کشیده ایم هم او برای ما (اما او خیلی بیشتر) او یک سال و نیم از من کوچکتر است همیشه مثل یک برادر او را دوست داشتم و همدیگر را آبجی و داداش خطاب می کردیم اما بیشتر از دو سال است که به خاطر شدت علاقه آرزو دارم همسر او بشوم (البته می دانم که این ازدواج عاقلانه نخواهد بود) اما او را دقیقا نمی دانم اما در همین مدت به شدت به من ابراز علاقه می کند و حتی اگر با برادر بزرگتر و متأهلش صحبت کنم ناراحت می شود و حسادت می کند هنوز گاهی آبجی خطابم می کند اما محبتش واقعا فراتر از خواهر و برادری است یکی دو بار دستم را گرفته و یا نوازشم کرده می گوید آیت الله بهجت گفته اند اگر دختر عاقل و بالغ باشد و از اینکه دستش را بگیرید یا تماس فیزیکی داشته باشید ناراضی نباشد گناه ندارد (او مداح است و به شدت مذهبی من هم دینم برایم از هر چیز دیگری مهم تر است) حالا از شما عاجزانه طلب راهنمایی و کمک می کنم چه کنم؟ استخاره کرده ام که رابطه ام را به طور کلی با او قطع کنم خوب آمده اما اصلا اراده این کار را ندارم یعنی در مقابل او اصلا اراده ای ندارم همین که اجازه دادم دستم را بگیرد گویای بی ارادگیم در برابر رفتار اوست اما دارم دیوونه میشم چطور می توانم رابطه ام را با او قطع کنم؟
شکل حکومت در اسلام چگونه است؟ آیا حکومت مورد نظر اسلام در زمان غیبت همان حکومت ولایت فقیه است؟ آیا اعتراض و ایستادگی در برابر حکومت جمهوری اسلامی ایران که بر پایه ولایت فقیه است، ایستادگی در برابر خدا و دین او است؟ آیا اصلا حکومت ایران، حکومتی اسلامی است؟ جهت درک پاسخ سؤالات فوق و بررسی شکل حکومت اسلامی نگاهی به زمان و مکان پیدایش اسلام می کنیم. در زمان به نبوت رسیدن پیامبر اسلام دو حکومت بزرگ دنیا امپراطوری روم و سلسله ساسانی بودند و عربستان فاقد حکومت یکپارچه بود و به شکل قبیله ای اداره می شد. پس پیامبر در ابتدا مثل حضرت موسی که در برابر فرعون قیام کرد، با پادشاه قدرتمند بخصوصی طرف نبود بلکه حکومتهای کوچک قبیله ای مثل قریش بودند و در نوع خود نیز جالب است که پیامبر در جایی به نبوت رسید که کمتر نشانه هایی از تمدن داشت و می توانست بعد از اسلام شکل مورد نظر اسلام را براحتی در آن پیاده کند. خوب روش پیامبر چه بود؟ دعوت نزدیکان به اسلام، دعوت پنهانی و سپس علنی در مکه سپس هجرت به مدینه و ایجاد اولین حکومت اسلامی در مدینه. سپس فتح مکه و دیگر شهرهای عربستان و اسلام آوردن فوج فوج مردم و گسترش حکومت بزرگ اسلامی در عربستان. حال سوال اینجاست پیامبر چه نوع شکل حکومتی در عربستان بنا نهاد؟ آیا شکل حکومتی خاصی، مد نظر اسلام است؟ قبل از پاسخگویی به سوال فوق یادآوری چند قضیه مفید است: 1) ارسال نامه دعوت به اسلام پیامبر اکرم (ص) به سران ایران و روم 2) ایمان آوردن پادشاه حبشه (نجاشی) در قضیه اول می بینیم که پیامبر سران ایران و روم را به اسلام و قبول نبوت خود دعوت می کند نه واگذاری حکومت آن کشورها به خود و یا تعویض شکل حکومتی آنها. شاید پرسیده شود خوب نتیجه ایمان آوردن آن سران، تسلیم آنها و واگذاری حکومت به پیامبر است؟ قضیه دوم موضوع را روشن تر می سازد. در قضیه دوم نجاشی ایمان به اسلام می آورد ولی شکل و نحوه اداری حکومت او عوض نمی شود. یعنی مثلا شکل سلطنت، رای گیری، امپراطوری و ...هرچه هست می ماند. فقط سران حکومت و مردم آنها دعوت به اسلام، عدالت، رعایت حقوق فقیران و ... می شوند نه اینکه مثلا پیامبر به نجاشی دستور دهد فلان شکل مشخص حکومتی را باید پیاده کنی. حتی حضرت موسی نیز که بر علیه فرعون بپا می خیزد، بر علیه ظلم و ستم و ادعای خدایی او بپا می خیزد. جهت اصلاح خود فرعون و عقاید ملت نه تغییر شکل حکومتی فراعنه از بابت شکل اجرایی و ساختار اداری آن. پیامبر اسلام نیز بعد از مسلمان شدن عربستان همانند شکل حکومتی دیگر کشورها، بر آنها حکومت کرده، فرمان جنگ و جهاد صادر می کرد. شورای حل مشکلات تشکیل می داد اما تصمیم نهایی را خود می گرفت و دستور می داد. تفاوتی که حکومت او با دیگر حکومتها داشت در اصولی بود که آنها را رعایت می کرد اصولی مانند خدا پرستی، برپایی نماز، رسیدگی و دریافتن حال ایتام و مسکینان و مهمتر از همه عدالت. در حقیقت از همان شکل حکومتی که در زمان خود او متداول بود استفاده می کرد منتهی با رعایت اصول اسلامی. برای رفاه و بهبود حال فقیران زکات و خمس می گرفت و به فقیران و نیازمندان می داد و خرج حکومت اسلامی را تامین می کرد، نماز بپا می کرد. سعی می کرد علاوه بر جسم بر روح مسلمانان حکومت کند اما همان طور که گفتیم روش حکومتی او از باب اجرائی زیاد فرقی با دیگر حکومتهای زمان خود نداشت. بعد از حکومت پیامبر نوبت به ابوبکر و عمر و عثمان رسید و آنها با نام خلافت پیامبر بر مسلمین حکومت کردند. خلافت یعنی جانشین پیامبر. بعد از آنها نوبت به حکومت حضرت علی(ع) می رسد. علی (ع) هنگام تحویل حکومت چه می گوید و چه می کند؟ آیا با فسادهایی که در زمان خلفای قبل صورت گرفته مبارزه می کند مثلا اموالی که به ناحق عثمان به نزدیکان خود بخشیده بود را پس می گیرد یا نه شکل اجرائی حکومت را اصلاح و تغییر می دهد؟ علی (ع) با فساد مبارزه می کند. عدالت را جاری می سازد. یعنی علی (ع) نمی گوید مردم، چون شکل حکومتی اسلام فلان معماری است و خلفای قبل آنرا تغییر دادند من آن را اصلاح می کنم. در حقیقت علی (ع) بر حرفهایی مانند ولایت و بیان نتایج آن در شکل دهی معماری حکومت اسلامی و نحوه گزینش جانشینان و ...در آن حکومت تکیه نمی کند. حتی امام حسین (ع) که بر علیه یزید قیام می کند هدف خود را مبارزه با فساد یزید اعلام می کند نه بهم خوردن ساختار حکومتی اسلام توسط یزید. در حقیقت او قیام می کند که سنت پیامبر اسلام (ص) را احیا کند. سنت پیامبر چه بود: ساده زیستی، عدالت، خدا پرستی، بالا بردن رفاه عمومی و ... . آیا اگر یزید بر فرض، فرد صالحی بود و به عدالت حکم می راند امام حسین (ع) بر علیه او شورش می کرد؟ آیا امام حسین(ع) کلمه ای در این علت که چون حکومت حق او به عنوان ولی خداست قیام می کند گفته است؟ آیا در تعالیم ائمه اطهار بالاخص امام صادق (ع) -که بیشتر ابعاد اسلام را مشخص ساختند- شکل ساختاری حکومت اسلامی بیان شده است؟ پس چگونه معتقدان به ولایت فقیه می گویند ولایت فقیه همان شکل حکومتی اسلام برای حکومت اسلامی است؟ می گویند حکومت از آن خداست و غیر او حکومت طاغوت است و منظور از حکومت خدا حکومت پیامبر است و بعد او امامان ائمه و در زمان غیبت ولی فقیه؟ اگر حکومت حق فقط امام است پس چرا امام حسین (ع) آنرا بعنوان علل قیام خود نمی آورد و می گوید من بر فساد، شرابخواری، رشوه خوری و نیز به ظلمی که بر مسلمانان وارد می شود قیام می کنم نه اینکه بگوید من برای ایفای حق خود به عنوان ولی خدا قیام می کنم. در اسلام ما اصول اسلامی مانند عدالت داریم که بهترین فرد برای اجرای آنها امامان هستند. حتی قرآن نشان حکومت صالحین را برپائی نماز میداند. پس صالحین می توانند حکومت کنند. آیا منظور از صالحین فقط ائمه هستند؟ ائمه صالح هستند اما هر صالحی ائمه نیست. و صالح در هیچ کتابی به معنای ولی فقیه نیست. شاید فقیهی صالح باشد اما هر صالحی فقیه نیست. مقصود از بیان گفته های فوق نقد اساس و ریشه ولایت فقیه است. بیان این نکته است که نظریه ولایت فقیه بر خلاف ظاهر خود چندان ریشه اسلامی ندارد. در حقیقت اسلامی بودن حکومت جمهوری اسلامی ایران نمی تواند به علت ولی فقیه آن باشد. همان طور که دیدیم در اسلام شکل حکومتی که بتوان از آن ولایت فقیه استنباط کرد نداریم. گفته می شود امام زمان(عج) در جواب سؤال کسانی که گفته بودند در مسائل و حوادث روزگار به چه کسی مراجعه کنیم؟ فرموده بودند از علمای زمان خود کمک بگیرید، ما هم به آنها کمک می کنیم استنباط از واگذاری حق ولایت به علما می کنند.در حالیکه در اینجا مشخص است که بحث جواب به سوالات است نه واگذاری حق حکومت. آیا در زمان غیبت صغری حق حکومت و ولایت برمسلمین به نیابت از امام زمان (عج) به نواب آن حضرت داده شد؟ آیا آنها حق حکومت بر گردن مسلمین داشتند؟ پس همان طور که می بینیم ولی فقیه شکل حکومتی مورد نظر اسلام نیست در حقیقت اسلام شکل حکومتی مشخصی برای اداره امور مسلمین ندارد، بلکه اسلام موازین و اصول اسلامی دارد که هر حکومتی چه جمهوری، چه سلطنتی، چه پادشاهی، چه شورائی و... اگر آن اصول را رعایت کرد اسلامی است و گرنه غیر اسلامی است.آن اصول عبارتند از خدا پرستی، رشد انسانها، افزایش رفاه و کاهش فقر، بر پایی نماز، عدالت، عدم ظلم و فساد و تبعیض. آیا در حکومت ایران این اصول رعایت می شوند؟ آیا عدالت وجود دارد؟ آیا با خرافات مبارزه می شود؟ آیا جلوی فساد گرفته می شود؟ آیا حقوق انسانها رعایت می شود؟ آیا به معنای واقعی نمار بپا داشته می شود؟ هیچ حکومتی بواسطه ولی فقیه اسلامی نمی شود. می گویند نقش ولی فقیه در جامعه نقش نظارت و رهبری است و اوست که اسلامی بودن نظام را تضمین می کند؟ سوال اینجاست این شکل حکومتی که برای اسلام تعریف می کنید را از کجا در آورده اید؟ آیا در کتاب خداست؟ آیا در سنت پیامبر خداست؟ ایا در روش مولا علی (ع) است؟ آیا در تعالیم امام صادق است؟ آیا در تعالیم و سخنان امام زمان(عج) است؟ چرا نظر خود را به نام اسلام بیان می کنید؟ ما مخالف نظریه پردازی و تعریف شکل های حکومتی جدید نیستیم و آنرا بد نیز نمی دانیم بلکه بسیار خوب است و اصلا با رشد عمومی انسانها باید شکل های حکومتی عوض شوند. اما نظر شخصی شخص امام خمینی را به نام اسلام به خورد مردم ندهید. لطفا به نام اسلام این قدر ظلم به مردم نکنید. به نام اسلام دروغ های خود را پخش نکنید. به مردم فرصت اندیشیدن بدهید و با حرکت های عدالت طلبانه به نام اسلام برخورد نکنید.

چاپ اعلان ارسال برای دوستان مشترک شوید اضافه به دوست داشتنی ها پرسشکده خانه من باشد


کلیدواژه



 
Poseshkadeh on Google+ Porseshkadeh on Twitter Porseshkadeh on Facebook Porseshkadeh RSS Feed