جستجوجستجو
تبلیغات
تبلیغات متنی
فروشگاه کامپیوتر فیض

نازلترین قیمت بازار در حوزه کامپیوتر و لوازم جانبی

تبلیغات
تبلیغات
توجهلطفا توجه فرمایید
محتوایات این صفحه برای افراد زیر 18 سال نامناسب است.

پرسشکده > مذهب
پیوند همیشگی پرسش
    من در خواب یا نمی دانم در بیداری است جنب می شوم اصلا نمی دانم خواب بودم یا نبودم و چه وضعیتی را داشتم نمی دانم. بعدش اعصابم خرد می شه که نکند اختیاری اینطور شده باشم و گناه کرده باشم. به دو علت خودم را متهم می کنم: 1- بعضی وقت ها قبل خواب فکر ازدواج به سرم می زند و زندگی خیالی با همسرم و روابط آن یا روابط عاطفی آن! 2- خیلی به آن حساسم آن قدر که بعضی وقت ها در همان خوابم جلوی خودم را می گیرم آن قدر که آدم خودش حس می کند حالا نمی دانم خواب هستم هنوز و این جلوگیری از این کار که با من است در خواب اثر می کند یا نه ولی بعضی وقت ها دیگر از دستم خارج می شود و وقتی جنب می شوم حس می کنم آن موقع کاملا می فهم و هوشیار می شوم و گاهی از خواب بیدار شده و اعصابم خورد می شود ولی اینکه قبل آن در چه وضعیتی از هوشیاری بودم نمی دانم. به هرمی نشینم و فکر می کنم که آیا من خواب بودم یا نه که بعضی وقت ها آدم حس می کند خواب نبوده شاید خوابش سبک باشد یا در هوشیاری کمی باشد و بعد می گم ببینم قبل از خواب چه افکاری داشتم. استغفار می کنم و در این فکرم که خوب من توبه می کنم و دوباره فکر و خیال می کنم (و بدون فکر هم) و جنب می شوم آن موقع توبه من قبوله و خدا نمی گه در هفته چند بار توبه می کنی و عهد می شکنی. آیا فکر و خیال قبل از خواب اثری دارد اگر دارد خوب به هر حال در این ایام فکرهای ازدواج به سر آدم می زند آیا با وضعی که من گفتم استمنا کرده ام که گناه کرده باشم. هر چند که باید این افکار را دور کرد ولی اگر فکری به سر زد و با آن مقابله کردیم یا ناخواسته شد و بعد آدم دید که جنب شده باز گناه کار است؟ خودم می گویم گناهکار پیمان شکن کسی است که درحالت بیداری کامل و با اعمال فیزیکی جنب شود ولی نه من می دانم که خوابم یا بیدار و نه عمل فیزیکی انجام می دهم. خودم می گویم شاید خیلی حساس باشم مخصوصا که در بیداری آنقدر به اندام جنسی ام حساس هستم که در شرایط عادی و معمولی هم دست نمی گذارم یعنی حتی از دست گذاشتن هم خودم را منع می کنم که مبادا استمنا شود. چیزی که دیگران اینقدر فکر نکنم حساس باشند گرچه فکر ازدواجم زیاد است؟
پرسمان در تاریخ 4 اسفند ماه سال 1389 در ساعت 11:13 ق.ظ این سوال را پرسیده است.

تعداد بازدید: 14246
گزارش تخلف
پیوند همیشگی پاسخ
در مورد فکر گناه گفتنی است: یکی از وظایف مهم فرد مسلمان و هرکسی به دنبال حیات معقو ل است عفت در فکر و اندیشه است که این خود از ثمرات شرم و حیاء ؛ و حیا از نتایج ایمان و از پایه های اصلی دین است. دور داشت فکر از عرصه های ناهنجار و آلوده را (عفت در اندیشه ) گویند حضرت علی(ع): H}«من کثر فکره فی المعاصی دعته الیها»{H؛ کسی که بسیار درباره گناهان بیندیشد ، بزهکاری او را به خویش فرا می خواند V}(غررالحکم ، ج 5 ، ص 321).{V آنکه به گناه می اندیشد در واقع همچون کسی است که بر لبه پرتگاه «ارتکاب گناه» قدم می زند، چنین کسی از سقوط ایمن نیست. اندیشیدن در گناه، اگر چه آتش شعله ور نیست تا خرمن وجود آدمی را بسوزاند، ولی دود و دمی دارد که درون و برون او را سیاه و کدر می سازد. از دیدگاه ، شرع مقدس ، فکر گناه، تا به عمل حرامی منجر نشود، حرام نیست .
در عین حال نباید این مطلب از نظر دور داشته شود که شیطان از همین انحرافات کوچک _در اندیشه_ بهره جویی سوء می کند و انسان را به تباهی ها می کشاند. فکر گناه، گناه نیست ولی زمینه گناه را فراهم می سازد و موجب سلب توفیق می گردد.
یکی از اصول مهم اخلاقی و روانی این است که اگر آدمی نیت خوب و عفیف داشته باشد، اعمال خوب نیز خواهد داشت و اگر به نیت آلوده گرفتار گردد، به بیرون از آن، رفتارش نیز فاسد و تباه خواهد شد. اگر می خواهید خوب باشید، خوب بیندیشید اگر می خواهید سخن زشتی بر زبانتان جاری نشود، در ذهنتان را بر زشتی ها و ناشایست ها ببندید و اگر می خواهید درستکار باشد ، درست بیندیشید. جان کلام این که آدمی آن گونه زندگی می کند که می اندیشد.
گفتار و رفتار انسان ، خوب یا بد، میوه های شیرین و تلخ باغ اندیشه او هستند پس اگر طالب میوه های شاداب و پر آب و زیبا است لازم است اندیشه خود را اصلاح کند. مولوی چه نیکو فرموده است : P}ای برادر! تو همه اندیشه ای {E} مابقی ، خود ، استخوان و ریشه ای{P P}گر بود اندیشه ات گل، گلشنی{E} ور بود خاری ، تو هیمه گلخنی{P اما از جهت تغییر حالت به طور کاربردی باید نخست زمینه های ورود این گونه افکار را کم کرد به طور مثال اگر هنگام خواب، این گونه افکار هجوم می آورد.
وقتی به بستر خواب برویم که خسته باشیم و معده ما سنگین نباشد. البته با وضو بودن و تلاوت «سه قل هو الله و تسبیحات حضرت زهرا(س)» نیز بسیار مؤثر است و اگر با دیدن برخی صحنه ها با گفتگو با برخی افراد این گونه افکار هجوم می آورد.
نگاه ها و رفت و آمدهای خود را کنترل کنید و بعد از خطور این نوع افکار توجه خود را به برنامه ریزی زندگی با مسائل درسی و یا یاد امامان و بزرگان معطوف کنید. رفته رفته این گونه افکار از شما دور می شوند.
و اما در مورد اتفاقاتی که منجر به جنابت می شود، گفتنی است به نظر می رسد این حالات شما خودارضایی نیست و شما مرتکب گناهی نیستید. احتلام در یک جوان در سن شما کاملا طبیعی است و نباید در این خصوص نگران باشید. لازم هم نیست جلوی حالت احتلام خود را بگیرید و یا بعد از آن اعصابتان خرد شود که چرا اینطوری شده. تنها کاری که لازم است انجام دهید تهیه مقدمات ازدواج است. تا فراهم شدن زمینه ازدواج سعی کنید از فکر کردن به امور جنسی پرهیز کنید، زیرا حد اقل این امر باعث احتلام مکرر می شود و شما را به زحمت می اندازد.

برگرفته از پرسمان
پرسمان در تاریخ 4 اسفند ماه سال 1389 در ساعت 11:13 ق.ظ به این سوال جواب داده است.





پرسش های مرتبط:
من می خواستم به من کمک کنید سر دوراهی گیر کرده ام من پسری بیست ساله هستم حدود پنج سال پیش عاشق دختری شدم که یک سال از من کوچکتر است. تا حالا نتونستم موضوع را بهش بگم چون مشکلات زیادی دارم. من اونو خیلی دوست دارم و مطمئن هستم که این یه عشق واقعی، نه هوس. چون بارها خواستم فراموشش کنم ولی نتونستم و اما مشکلاتی که من دارم. 1- من شناختی در مورد او ندارم. 2- اون از طایفه ای که خانواده ما به شدت از اونها بدشان می آید و به قول خودشان آدماهای خوبی نیستند! 3- تا حدودی حجاب را رعایت نمی کند. 4- من فوق دیپلم عمران دارم ولی برای کارشناسی (تربیت معلم) شرکت کردم و چون اختلاف سنی ما کم است و خدمت هم نرفتم. خیلی زود که بخواهم ازدواج کنم حداقل هفت یا هشت سال دیگر طول خواهد کشید. 5- اشتباه بزرگی که کردم اون اوایل که دیدنش خیلی بچه گانه فکر کردم و با خودم گفتم این دختر حتما با من ازدواج می کند (بدون اینکه به این مشکلات فکر کنم) و همیشه و هر شب به اون فکر می کردم که یه روزی با هم زیر یه سقف زندگی می کنیم. بعد از چهار سال از خواب بیدار شدم و فهمیدم به همین راحتی نمی توانم با اون ازدواج کنم. بعد از چهار سال این عشق بزرگ شد (مثل یه نهال) و من الان به اون وابسته شدم. یه روز میگم هر طور شده بهش میگم که دوسش دارم ولی روز بعد میگم اون دختر خوبی نیست. بیش از ده بار سعی کردم فراموشش کنم ولی وقتی می دیدمش باز هم همان آش و همان کاسه، از بس به اون فکر کردم خسته شدم از همه چیز و گاهی وقت ها، اینقدر عصبانی می شم که می زنم زیر گریه. من اونقدر دوسش دارم که وقتی نمی بینمش گریه ام می گیرد ولی همیشه فکر می کنم که هیچ وقت نمی تونم باهاش ازدواج کنم. از بس عقل و احساستم با هم دعوا کردن دیگه کلافه شدم نمی دونم چی کار کنم؟ نه می تونم فراموشش کنم، شرایطم برای ازدواج مناسب نیست. امسال خواستم فراموشش کنم واسه همیشه به خودم گفتم اون تصادف کرده و مرده و بیست روز براش سیاه پوشیدم و در روز بیستم اونو دیدیم که در خونه همسایشون ایستاده بود با پیراهن آستین کوتاه و شلوار بدون روسری، خیلی بهم برخورد و گفتم این دفعه دیگه واقعا و حتی چهل روز دیگر هم لباس سیاه پوشیدم، اما حدود ده روز بعد یعنی حدود پنجاه روز بعد از این اتفاق برای یک لحظه قیافه اش اومد جلوی چشام و باز هم گریه کردم و باز هم روز از نو روزی از نو . دیگه نمی دونم چی بنویسم من این نامه رو نوشتم تا یه خورده آروم بشم امیدوارم یه راه خوب برام پیدا کنید.
آقای مشاور خسته نباشید؛ موضوع قضیه من فرق می کند. من با این آقا رابطه گرم و صمیمی که شما در مورد دخترها و پسرهای امروزی فکر می کنید ندارم. من فقط در محل کارم که کاملا یک محل باز و همگانی هست آشنا شدم و فقط هم در همین جا. آن هم چند روز در میان یعنی موقعی که برای مرخصی می آید صحبتی داریم. بعد هم این آقا تا اونجایی که من در جریان هستم حتی از حاج آقای مسجدشون هم خواسته که با پدر و مادرش صحبت کنند. حتی خواهرش هم با من در ارتباط است. خانواده آنها هم تقریبا می دانند ولی از آمدن پسرشان خبر ندارند. ولی در کل می دانند کسی را که می خواهد از خودش بزرگتر است. الان در حال حاضر یک ماه از خدمت سربازی این آقا مانده. نمونش اینکه وقتی با حاج آقاشون صحبت کرده او گفته بگذار این یک ماه هم تمام شود و شما هم دنبال کار باش تا خانواده شکایتی نداشته باشند. بعد من هم پا جلو می گذارم. یعنی شما می گید ازدواج موفق و خوشبختی با کسی که از خودم کوچکتره غیر ممکنه؟ ما تقریبا از لحاظ مالی، اقتصادی، دینی و اخلاقی و حتی احساسی شاید بگم تا اونجایی که شناخت پیدا کردیم 75 درصد مثل هم هستیم. همه چیز در حد متوسط و شاید هم کمی رو به بالا است. الان مشکل مادر این آقا سن هست که حاج آقا قول داده که صحبت کنه و با دلایلی دینی و اسلامی خانواده را راضی کنه. از طرفی هم همون طور که گفتید من نمی خوام خودم را با زور قالب یک خانواده کنم. من دوست دارم وارد خانواده ای که می شوم همه بالخصوص مادر و خواهرانش مرا دوست داشته باشند تا منم بتونم راحت ارتباط برقرار کنم. چون این وسط به غیر از پسر خانواده او هم مهم هستند. در ضمن من چیزی به این پسر نداده ام که نتوانم پس بگیرم و اگه واقعا می خواست بعد از چند مدت مرا به بازی دهد و برود که حاج آقای مسجد، دوستان، خانواده و اشخاص دیگر را از این قضیه مطلع نمی کرد. حتی از من نمی خواست که با یک نفر در خانواده که راحت هستم این بحث را مطرح کنم. توی خونه ما هم خواهر بزرگم همه چیز را و بقیه کمی می دانند به غیر از پدرم و یکی از برادرانم. چه دلیلی هست که بزرگ بودن سن دختر نمی تواند باعث خوشبختی آنها شود. مگر نه اینکه پیامبر(ص) و حضرت خدیجه(س) فاصله سنی زیادی داشتند. یا مگر نه اینکه خدا هر کسی را بخواهد قسمت کسی دیگر می کند و مگه نه اینکه خدا خودش گفته از شما حرکت از من برکت. ما هر دومون با توکل به خدا این 11 ماه را سپری کردیم. هیچ رابطه صمیمانه ای هم با هم نداشتیم و در این 11 ماه فقط یک بار در ماه اول آن هم با وجود خواهرش بیرون رفتیم تا صحبت کنیم. با این حال بازم نوشتم تا بیشتر راهنمایی کنید. چطور می تونم اون 25 درصد شناخت را هم پیدا کنم؟ چه سؤالاتی ازش بپرسم که ببینم واقعا دوستم دارد برای همیشه یا نه. ولی بازم با توکل به خدا جلو می رویم و به خدا اعتقاد 100% داریم. می پرستیمش، بهش نیاز داریم و هر دویمان می خواهیم که در لحظه لحظه زندگی و عمرمان تنهایمان نگذارد که شیطان بر ما مغلوب شود. ببخشید اگه چیزی نوشتم که باعث ناراحتی شما شد.
آقا من آدم پست و بدی هستم قبول ولی خدا که خوبه. من چند ساله که افکارم به سبب گمراه شدنم توسط یکی از پسر عمه هایم به هم ریخته و دیگر نه تسلط بر درس هایم می توانم داشته باشم نه بر هوس و نه عبادت و نه هیچ چیز دیگرم! (این در حالی است که پسر عمه ام الآن خودش از این مسائل دور شد و من را در منجلاب کرد و الآن در دانشگاه صنعتی شریف دارد درس می خواند و من احمق و بدبخت در یک دانشگاه آزاد در پیتی دارم درس می خوانم و شرمنده پدر و مادرم هستم.) افکارم همش توی مسائل جنسی و شهوانی است و این پدرم را در آورده و سبب شده که بنده از خدا و پیغمبر و کلا انسانیت دور شوم. من خودم می فهمم که خدا الآن حالش از من به هم میخوره ولی هر بار که بر می گردم به طرف خدا باز از شیطان گول می خورم و دوباره کاری می کنم که جایگاهم نزد خدا پست تر شود. سؤالم اینجاست آقا من ایمانم مستودع است و مستقر نیست چه خاکی باید بر سرم بریزم که از این مسائل دور شوم که سبب بدبختی و حقیر شدنم در خانواده شده است. به هر دری که بگید زدم، دعا خوانده ام،‌به ائمه(ع) و امامزاده ها و ... متوسل شده ام ولی هیچ کدام فایده ای ندارد. همان طور که گفتم خدا اصلا به من توجه نمی کند. از طرف دیگر پدر و مادرم با این نق هایی که می زنند و اعصابم را خورد کرده اند یک مشکل دیگری برایم هستند. هر چیزی که من می گویند خودشان به هیچ وجه عمل نمی کنند و حتی از خواسته های اساسی و شرعی من جلوگیری می کنند. من حق ندارم با بهترین دوستم که شخص مذهبی ای است حتی جایی بروم من را از همه جا و همه کس دور کرده اند (این در حالی است که خود در این سن و سال هر جایی که بگید رفته اند و کیف و حالشون را کرده اند) جالب اینجاست که نه حق اعتراض دارم و نه چیز دیگری. تازه اگر هم اعتراض کنم یک سری بهانه های مثلا منطقی می آورند که من را منصرف کنند و می گویند ما یک چیزهایی می دانیم که تو نمی دانی. به هر حال آقا مسأله اساسی من نجات از این منجلاب است. حالم از خودم به هم میخوره از زندگی، دنیا، مردم و ... . خواهشا یک راهکاری بگید که تا حالا نشنیده باشم و مؤثر باشد.
شکل حکومت در اسلام چگونه است؟ آیا حکومت مورد نظر اسلام در زمان غیبت همان حکومت ولایت فقیه است؟ آیا اعتراض و ایستادگی در برابر حکومت جمهوری اسلامی ایران که بر پایه ولایت فقیه است، ایستادگی در برابر خدا و دین او است؟ آیا اصلا حکومت ایران، حکومتی اسلامی است؟ جهت درک پاسخ سؤالات فوق و بررسی شکل حکومت اسلامی نگاهی به زمان و مکان پیدایش اسلام می کنیم. در زمان به نبوت رسیدن پیامبر اسلام دو حکومت بزرگ دنیا امپراطوری روم و سلسله ساسانی بودند و عربستان فاقد حکومت یکپارچه بود و به شکل قبیله ای اداره می شد. پس پیامبر در ابتدا مثل حضرت موسی که در برابر فرعون قیام کرد، با پادشاه قدرتمند بخصوصی طرف نبود بلکه حکومتهای کوچک قبیله ای مثل قریش بودند و در نوع خود نیز جالب است که پیامبر در جایی به نبوت رسید که کمتر نشانه هایی از تمدن داشت و می توانست بعد از اسلام شکل مورد نظر اسلام را براحتی در آن پیاده کند. خوب روش پیامبر چه بود؟ دعوت نزدیکان به اسلام، دعوت پنهانی و سپس علنی در مکه سپس هجرت به مدینه و ایجاد اولین حکومت اسلامی در مدینه. سپس فتح مکه و دیگر شهرهای عربستان و اسلام آوردن فوج فوج مردم و گسترش حکومت بزرگ اسلامی در عربستان. حال سوال اینجاست پیامبر چه نوع شکل حکومتی در عربستان بنا نهاد؟ آیا شکل حکومتی خاصی، مد نظر اسلام است؟ قبل از پاسخگویی به سوال فوق یادآوری چند قضیه مفید است: 1) ارسال نامه دعوت به اسلام پیامبر اکرم (ص) به سران ایران و روم 2) ایمان آوردن پادشاه حبشه (نجاشی) در قضیه اول می بینیم که پیامبر سران ایران و روم را به اسلام و قبول نبوت خود دعوت می کند نه واگذاری حکومت آن کشورها به خود و یا تعویض شکل حکومتی آنها. شاید پرسیده شود خوب نتیجه ایمان آوردن آن سران، تسلیم آنها و واگذاری حکومت به پیامبر است؟ قضیه دوم موضوع را روشن تر می سازد. در قضیه دوم نجاشی ایمان به اسلام می آورد ولی شکل و نحوه اداری حکومت او عوض نمی شود. یعنی مثلا شکل سلطنت، رای گیری، امپراطوری و ...هرچه هست می ماند. فقط سران حکومت و مردم آنها دعوت به اسلام، عدالت، رعایت حقوق فقیران و ... می شوند نه اینکه مثلا پیامبر به نجاشی دستور دهد فلان شکل مشخص حکومتی را باید پیاده کنی. حتی حضرت موسی نیز که بر علیه فرعون بپا می خیزد، بر علیه ظلم و ستم و ادعای خدایی او بپا می خیزد. جهت اصلاح خود فرعون و عقاید ملت نه تغییر شکل حکومتی فراعنه از بابت شکل اجرایی و ساختار اداری آن. پیامبر اسلام نیز بعد از مسلمان شدن عربستان همانند شکل حکومتی دیگر کشورها، بر آنها حکومت کرده، فرمان جنگ و جهاد صادر می کرد. شورای حل مشکلات تشکیل می داد اما تصمیم نهایی را خود می گرفت و دستور می داد. تفاوتی که حکومت او با دیگر حکومتها داشت در اصولی بود که آنها را رعایت می کرد اصولی مانند خدا پرستی، برپایی نماز، رسیدگی و دریافتن حال ایتام و مسکینان و مهمتر از همه عدالت. در حقیقت از همان شکل حکومتی که در زمان خود او متداول بود استفاده می کرد منتهی با رعایت اصول اسلامی. برای رفاه و بهبود حال فقیران زکات و خمس می گرفت و به فقیران و نیازمندان می داد و خرج حکومت اسلامی را تامین می کرد، نماز بپا می کرد. سعی می کرد علاوه بر جسم بر روح مسلمانان حکومت کند اما همان طور که گفتیم روش حکومتی او از باب اجرائی زیاد فرقی با دیگر حکومتهای زمان خود نداشت. بعد از حکومت پیامبر نوبت به ابوبکر و عمر و عثمان رسید و آنها با نام خلافت پیامبر بر مسلمین حکومت کردند. خلافت یعنی جانشین پیامبر. بعد از آنها نوبت به حکومت حضرت علی(ع) می رسد. علی (ع) هنگام تحویل حکومت چه می گوید و چه می کند؟ آیا با فسادهایی که در زمان خلفای قبل صورت گرفته مبارزه می کند مثلا اموالی که به ناحق عثمان به نزدیکان خود بخشیده بود را پس می گیرد یا نه شکل اجرائی حکومت را اصلاح و تغییر می دهد؟ علی (ع) با فساد مبارزه می کند. عدالت را جاری می سازد. یعنی علی (ع) نمی گوید مردم، چون شکل حکومتی اسلام فلان معماری است و خلفای قبل آنرا تغییر دادند من آن را اصلاح می کنم. در حقیقت علی (ع) بر حرفهایی مانند ولایت و بیان نتایج آن در شکل دهی معماری حکومت اسلامی و نحوه گزینش جانشینان و ...در آن حکومت تکیه نمی کند. حتی امام حسین (ع) که بر علیه یزید قیام می کند هدف خود را مبارزه با فساد یزید اعلام می کند نه بهم خوردن ساختار حکومتی اسلام توسط یزید. در حقیقت او قیام می کند که سنت پیامبر اسلام (ص) را احیا کند. سنت پیامبر چه بود: ساده زیستی، عدالت، خدا پرستی، بالا بردن رفاه عمومی و ... . آیا اگر یزید بر فرض، فرد صالحی بود و به عدالت حکم می راند امام حسین (ع) بر علیه او شورش می کرد؟ آیا امام حسین(ع) کلمه ای در این علت که چون حکومت حق او به عنوان ولی خداست قیام می کند گفته است؟ آیا در تعالیم ائمه اطهار بالاخص امام صادق (ع) -که بیشتر ابعاد اسلام را مشخص ساختند- شکل ساختاری حکومت اسلامی بیان شده است؟ پس چگونه معتقدان به ولایت فقیه می گویند ولایت فقیه همان شکل حکومتی اسلام برای حکومت اسلامی است؟ می گویند حکومت از آن خداست و غیر او حکومت طاغوت است و منظور از حکومت خدا حکومت پیامبر است و بعد او امامان ائمه و در زمان غیبت ولی فقیه؟ اگر حکومت حق فقط امام است پس چرا امام حسین (ع) آنرا بعنوان علل قیام خود نمی آورد و می گوید من بر فساد، شرابخواری، رشوه خوری و نیز به ظلمی که بر مسلمانان وارد می شود قیام می کنم نه اینکه بگوید من برای ایفای حق خود به عنوان ولی خدا قیام می کنم. در اسلام ما اصول اسلامی مانند عدالت داریم که بهترین فرد برای اجرای آنها امامان هستند. حتی قرآن نشان حکومت صالحین را برپائی نماز میداند. پس صالحین می توانند حکومت کنند. آیا منظور از صالحین فقط ائمه هستند؟ ائمه صالح هستند اما هر صالحی ائمه نیست. و صالح در هیچ کتابی به معنای ولی فقیه نیست. شاید فقیهی صالح باشد اما هر صالحی فقیه نیست. مقصود از بیان گفته های فوق نقد اساس و ریشه ولایت فقیه است. بیان این نکته است که نظریه ولایت فقیه بر خلاف ظاهر خود چندان ریشه اسلامی ندارد. در حقیقت اسلامی بودن حکومت جمهوری اسلامی ایران نمی تواند به علت ولی فقیه آن باشد. همان طور که دیدیم در اسلام شکل حکومتی که بتوان از آن ولایت فقیه استنباط کرد نداریم. گفته می شود امام زمان(عج) در جواب سؤال کسانی که گفته بودند در مسائل و حوادث روزگار به چه کسی مراجعه کنیم؟ فرموده بودند از علمای زمان خود کمک بگیرید، ما هم به آنها کمک می کنیم استنباط از واگذاری حق ولایت به علما می کنند.در حالیکه در اینجا مشخص است که بحث جواب به سوالات است نه واگذاری حق حکومت. آیا در زمان غیبت صغری حق حکومت و ولایت برمسلمین به نیابت از امام زمان (عج) به نواب آن حضرت داده شد؟ آیا آنها حق حکومت بر گردن مسلمین داشتند؟ پس همان طور که می بینیم ولی فقیه شکل حکومتی مورد نظر اسلام نیست در حقیقت اسلام شکل حکومتی مشخصی برای اداره امور مسلمین ندارد، بلکه اسلام موازین و اصول اسلامی دارد که هر حکومتی چه جمهوری، چه سلطنتی، چه پادشاهی، چه شورائی و... اگر آن اصول را رعایت کرد اسلامی است و گرنه غیر اسلامی است.آن اصول عبارتند از خدا پرستی، رشد انسانها، افزایش رفاه و کاهش فقر، بر پایی نماز، عدالت، عدم ظلم و فساد و تبعیض. آیا در حکومت ایران این اصول رعایت می شوند؟ آیا عدالت وجود دارد؟ آیا با خرافات مبارزه می شود؟ آیا جلوی فساد گرفته می شود؟ آیا حقوق انسانها رعایت می شود؟ آیا به معنای واقعی نمار بپا داشته می شود؟ هیچ حکومتی بواسطه ولی فقیه اسلامی نمی شود. می گویند نقش ولی فقیه در جامعه نقش نظارت و رهبری است و اوست که اسلامی بودن نظام را تضمین می کند؟ سوال اینجاست این شکل حکومتی که برای اسلام تعریف می کنید را از کجا در آورده اید؟ آیا در کتاب خداست؟ آیا در سنت پیامبر خداست؟ ایا در روش مولا علی (ع) است؟ آیا در تعالیم امام صادق است؟ آیا در تعالیم و سخنان امام زمان(عج) است؟ چرا نظر خود را به نام اسلام بیان می کنید؟ ما مخالف نظریه پردازی و تعریف شکل های حکومتی جدید نیستیم و آنرا بد نیز نمی دانیم بلکه بسیار خوب است و اصلا با رشد عمومی انسانها باید شکل های حکومتی عوض شوند. اما نظر شخصی شخص امام خمینی را به نام اسلام به خورد مردم ندهید. لطفا به نام اسلام این قدر ظلم به مردم نکنید. به نام اسلام دروغ های خود را پخش نکنید. به مردم فرصت اندیشیدن بدهید و با حرکت های عدالت طلبانه به نام اسلام برخورد نکنید.
آیا اگر برای من خواستگار می آید وقتی با آن پسر من مشغول صحبت هستم خواهرم اجازه دارد گوش بایستد؟ این کار خواهرم (که از من هم بزرگتر است همین عیدی عقد کرده) و گفتن دروغ و عقاید خود به مادرم باعث شد دید او و خانواده ام به آن خواستگار بد شود و با لحنی با آنها مادرم صحبت کند که آنها بروند علی رغم اینکه 3 جلسه صحبت کرده بودیم و چون شرایط او خیلی به من می خورد و من هم به حد موافقت رسیده بودم ضربه روحی سنگینی برای من بود چگونه می توانم آن را فراموش کنم؟ آن پسر خانواده مؤمن و تحصیل کرده ای داشت و بسیاری مزایای دیگر ولی خواهرم بر اساس برداشت های شخصی که از گوش دادن بی اجازه پیدا کرد به مادرم گفت خیلی لحنش بدم آمد ممکنه فردا در زندگی توهین کند و ... و همچنین مادرم می گوید تقصیر توست که اینها رفتند چون نگذاشتی ما گوش بدهیم چه می گویی در صورتی که من به مادرم می گفتم من چه پرسیدم یا او چه پرسید ولی به من می گوید تو چیزی به من نمی گویی. آیا این استدلال مادرم درست است؟ من که نیتم گناه کردن نبود طرف مقابل هم همین طور. نیت کسب رضایت خداوند است. هر دو هم از هم خوشمان آمده بود پس چرا باید نتیجه 4 ماه زحمت اینگونه ختم بشود؟ من را در این زمینه راهنمایی کنید.

چاپ اعلان ارسال برای دوستان مشترک شوید اضافه به دوست داشتنی ها پرسشکده خانه من باشد


کلیدواژه



 
Poseshkadeh on Google+ Porseshkadeh on Twitter Porseshkadeh on Facebook Porseshkadeh RSS Feed