جستجوجستجو
تبلیغات
تبلیغات متنی
فروشگاه کامپیوتر فیض

نازلترین قیمت بازار در حوزه کامپیوتر و لوازم جانبی

تبلیغات
تبلیغات

پرسشکده > مذهب
پیوند همیشگی پرسش
    من در خانواده شوهرم با یکی از برادر شوهرها و خانمشان مشکلی دارم که البته ایشان چند سالی است که با ما در یک مجموعه زندگی می کنند (اگر بخواهم از اول توضیح بدهم که مشکل ما چه بوده است خیلی وقت می برد ولی خلاصه عرض می کنم) از اول ازدواجمان برادر شوهرم گاهی در زندگیمان دخالت می کردند البته نه به طور مستقیم بلکه افکار و صحبت های ایشان روی شوهرم اثر می گذاشت و ما را به جان هم می انداخت مثلا اگر آنها می خواستند به مهمانی بروند و این مهمانی از نظر من خوشایند نبود شوهرم مجبور بود که به خاطر برادرش به این مهمانی برود و همین موضوع باعث جر و بحث ما می شد. (اما ناگفته نماند که شوهرم هم کمی گوشی است و حرف و گفته دیگران زود روی او اثر می گذارد و من واقعا مانده ام که چگونه با او رفتار کنم و بعضی از وقت ها برادرش را به من می فروشد.) البته این یک نمونه کوچک بود. همیشه ما زن و شوهر با هم درگیر بودیم و یک سری از مسائلی که من دوست نداشتم ولی به صورت اجباری در زندگی من پیاده می شد. به هرحال در طی این سالها آن قدر مشکلات در زندگی ما آشکار شد که دیگر من تا آنجایی که توانستم خودم را از برادر و خانمشان دور نگه داشتم و شوهرم هم دیگر این موضوع برایش به اثبات رسیده و خودش هم این را فهمیده است که واقعا باید زیاد با آنها قاطی نشویم. (برادر شوهرم و خانمشان دیگر در زندگی من نفوذ کرده بودند و خانم ایشان کمی سخن چین است و تمام گزارشات زندگی من را برای فامیل شوهرم و دیگر جاری هایم بازگو کرده اند و هنوز هم می کنند.) طوری که نگاه فامیل شوهرم به ما جور دیگری است. ولی یک موضوع مرا آزار می دهد که واقعا باید با چنین افرادی که مخصوصا در نزدیکیمان هستند چه طور رفتار کنیم؟ البته عرض کردم که دیگر این خانواده برای ما مفهومی ندارند و دیگر شناخته شده هستند و بقیه همسایه ها هم تا حدی به اخلاق آنها آشنا هستند ولی خوب به هر حال دوست دارم راضی شوم که آیا این کار ما درست است که از آنها فاصله گرفته ایم و دیگر می دانیم که اگر دوباره با آنها رفت و آمد آنچنانی داشته باشیم دوباره روز از نو و روزی از نو؟ البته در این خصوص این را فهمیده ام که باید با آنها با سیاست رفتار کنم ولی همیشه ته دلم چیز دیگری است و دلم نمی خواهد با آنها زیاد مهربان باشم و حتی از سخن گفتن با خانم ایشان دوری می کنم. البته آنها هم در طی این سال ها هیچ لطفی در حق ما نکرده اند و همیشه باعث دردسر برای ما بوده اند ولی می خواهم از نظر وجدان خودم خیالم راحت باشد که آیا رفتار من با این خانواده صحیح است؟
پرسمان در تاریخ 2 اسفند ماه سال 1389 در ساعت 09:25 ب.ظ این سوال را پرسیده است.

تعداد بازدید: 18434
گزارش تخلف
پیوند همیشگی پاسخ
با سلام ئر مورد موضوع مورد نظر به نکات زیر عمل نمایید :
1- ابتدا شما با همسرتان به یک وحدت رویه در زندگی برسید و تصمیم واحد در برخورد با افرادی که نام ببرید بگیرید
2- بعد از اتخاذ تصمیم واحد در ارتباط با انها لازم نیست صمیمت عالی را فراهم نمایید
3- اما ارتباط خود را هم نباید با انها قطع نمایید لذا ارتباط تلفنی و مکاتبه ای و از دور و حتی دیداری را داشته باشید
4- سطح ارتباط را کاهش بدهید یعنی همانند یک فرد غریبه با آنها رفت و آمد داشته باشید میهمانی بدون غذا و بدون دادن اطلاعات زندگی
5- از بد بینی و تخیلات ذهنی منفی نسبت به هم جدا خود داری کنید
6- حرفهای خود را با او بگویید و اگر به تنش منتهی می شود و فردی تحمل ندارد مکتوب بگویید و اگر به این شکل هم نمی شود نگویید و به حرفهای نقل شده هم اعتنا نکنید و اجازه ندهید کسی نقالی حرف انها را نماید

برگرفته از پرسمان
پرسمان در تاریخ 2 اسفند ماه سال 1389 در ساعت 09:25 ب.ظ به این سوال جواب داده است.





پرسش های مرتبط:
من یک پسر 21 ساله هستم در دانشگاه شاهد ترم 6 مهندسی برق درس می خوانم الان یک ایمیل را برایتان می زنم از خدا شکایت دارم چرا جواب من را ندادی تا من مجبور شم به سایت شما میل کنم چقدر از خواستم که با یک راهنمایی یک ندایی من را کمک کنی از ائمه(ع) شکلایت دارم، درست است بدم اما شما که معدن خیر و رحمت هستید شما که نگهبانان علم هستید کمک خواستم چرا کمک نکردید چرا کمک نکردید و من را مجبور شوم که راز محرمانه ام را با نامحرمان در میان بگذارم. من مدت 5 سال است که گرفتار بیماری خودارضایی شده ام اولین باری که این عمل زشت را انجام دادم کلاس سوم دبیرستان بودم که کم کم شدت گرفت و گاهی کمتر شد و گاهی بیشتر به خدا قسم بعد از هر بار که این گناه را انجام می دهم تا مدت ها غمگین می شوم شرمنده می شوم گریه می کنم چقدر دعای عهد را خواندم و گفت که تا چهل روز عهد می بندم که دیگر این گناه را انجام ندهم و خدا من را به واسطه این چهل روز پاک دامنی از شر شیطان در امان می دارم اما همش تا 20 و چند روز می خواندم و بعد فشار این گناه مرا در کام خود می کشید. می دانستم که درمان اصلی این بیماری ازداوج است، اما من پدر و مادر فرهیخته ای نداشتم که بفهمند فرزندشان این مشکل را دارد با اینکه رفتار و حرکات من واضح و تابلو بود! تابستان سال قبل که خسته شدم وقتی به پیش امام رضا(ع) رفتم می دانستم که امام دستش باز است اگر او هر چه از خدا بخواهد می دهد، خواستم زمینه ازداوج من را فراهم کند، می دانستم هر کسی که از امام رضا(ع) چیزی در مورد ازدواج بخواهد رد نمی کند والله درخواست من حرام و یا خطا نبود که برآورده نشد و یا اینکه می گویید مصلحت نبود آیا کار خیر هم مگر می شود مصلحت نباشد؟ خواستم حداقل به خوابم بیاد یک راهنمایی بکند نام و نشان همسری را که برای من انتخاب کرده بدهد تا من جرأت پیدا کنم و به پدر و مادر بگم که زن می خواهم اما نیامد و من نا امید از دست او. بارها از خدا خواستم گفتم خدایا من زن هم نمی خواهم حداقل غریزه جنسی ام را از من بگیر تا گناه نکنم لذت نمی خواهم، کاری کن گناه نکنم این شیطان خدا نشناس هم که دست از سر مردم و جوانان بر نمی دارد خدا هم که به داد ما نمی رسد این چه جنگ نابرابری است حداقل یک نشانه ای به من خدا نشان نداد تا دلم را به او خوش کنم و بگم خدا از دور هوامون رو داره ایرادی نداره اگر صدایش را نمی شویم اگر از نزدیک امام زمان(عج) را نمی بینیم اما اونها از دور هوامون را دارند. 25 اسفند ماه با کاروان راهیان نور رفته بودم مناطق عملیاتی جنوب در طلائیه از حاج همت خواستم که به خوابم بیاد یک کم باهاش صحبت کنم درد دل کنم تا قوت بگیریم یک کم کمکم کنه اما تا حالا که نیامده در جنوب به تمام مناطقی که می رفتیم از شهداء فقط یک درخواست داشتم اون هم اینکه من را کمک کنند تا در مقابل میل جنسی ام مقاومت کنم همه حرف هایم این بود. می بینید که بدبختم من از درس و زندگی افتاده ام تا با این میل جنسی ام مقابله کنم نمی گویم امام زاده ام از فشار این میل هزار و یک سایت مستهجن را هم دیده ام که این ها فکرم را خراب کرده اند دردم را بیشتر کرده اند، اما به خدا از همان روز اول از خدا و پیامبران و شهدا خواسته ام که کمکم کنند اما نمی دانم چرا هنوز یک اشاره ای هم به من نکرده اند تا دلم را خوش کنم. خدا لعنت کند عمر را که متعه را حرام کرد خدا لعنت کنند مردم متعصب را که متعه را حرام می دانند. بدم می آید از خودم وقتی حسادت می کنم به مرد و زن جوانی که در خیابان راه می آید، از خدا به خاطر این نیازم بارها شکایت کرده ام گفته ام که خدایا تو خود بی نیازی و ما را نیازمند آفریده ای و حالا نیاز ما را برطرف نمی کنی. اکنون من هنوز از درگاه خدا ناامید نشده ام ولی روی مرز ناامیدی هستم می دانم که ناامیدی از درگاه خدا بزرگترین گناه است اما وقتی جواب آدم را بعد از این همه تلاش نمی دهد حق دارم که ناامید شود. این ها شاید یک هزار درد درون سینه ام باشد خدا می داند که چه آتشی در این دل من است اما هیچ محرمی را نیافتم تا با او صحبت کنم اصلا خجالت می کشم بگم یک چنین دردی دارم تنها خدا و ائمه(ع) را داشتم و بارها نام برایشان نوشته ام نامه برای خدا و نامه های زیادی برای امام زمان(عج) امام نمی دانم که چرا جواب هیچ کدام از نام ها های من را نداد اند مجبور شدم به سایت شما نامه بنویسم امیدوارم راه حلی عملی و شدنی برایم داشته باشید تا با یاری خدا و شما که وسیله خدا هستید از این غم و درد رهایی یابم؟ در کوی نیک نامان ما را گذر ندادند ---- گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را
مدت دو سال است که ازدواج کرده ام. زنم دختر عمویم است روی این حساب که او را می شناختم به خواستگاری اش رفتم. او مرا دوست نداشت اما به خاطر اصرار خوانواده اش که مرا می شناختند و به نظر آنها پسر خوبی بودم قبول کرد اوایل زندگی خیلی مشکل داشتیم سر کوچکترین مسأله خیلی بحث می کردیم ولی به خاطراینکه پسر عمویش بودم جدا نشدیم حتی به خاطر این مسائل به مشاور هم مراجعه کردم و مشاور گفت دیر آمده اید اگر در دوران عقد می آمدید می گفتم جدا شوید حال تنها راه این است که بچه دار نشوید تا ببینیم چه می شود. حال بارها همسرم پرسیده چرا به خواستگاری ام آمدی؟ گزینه های بهتر از من نیز داشتی. چرا من؟ چرا قرعه به نام من بیچاره افتاد؟ ما که در دو دنیای جدا از هم هستیم. مدتی است با پسر خاله اش که پدر و مادرش را در جنگ از دست داده آشنا شده ابتدا زنم می گفت ای کاش پیشنهاد ازدواج پسر خاله ام را در گذشته قبول می کردم اکنون چاره ای جز زندگی با من ندارد. بعضی اوقات ساعت ها با پسر خاله اش تلفنی حرف می زند چند روز که او را نبیند ابراز دلتنگی می کند. بعضی اوقات پسر خاله اش به خانه مان می آید هر گاه او می آید او خود را آرایش می کند و بهترین لباس هایش را می پوشد و از من می خواهد آنها را تنها بگذارم و به اتاق دیگری بروم. البته پسر خاله اش به من گفته چون همه اعضا خانواده اش را از دست داده به او به چشم خواهرش نگاه می کند و نسبت به او خیلی غیرت دارد. وقتی به رفتار همسرم اعتراض می کنم می گوید کسی را در این دنیا ندارد و خیلی زجر کشیده است. حال مانده ام سر در گم چه کنم؟ فعلا قید بچه را زده ام تا ببینم چه می شود. آتش به دو دست خویش در خرمن خویش من خود زده ام که را کنم دشمن خویش البته این را بگویم که ازدواج من فقط به خاطر میل جنسی بود و به چیز دیگری فکر نمی کردم از نظر ظاهر هر چند دختر زیبایی است اما مورد پسند من نبود زیرا در احادیث خوانده بودم نباید به دنبال زیبایی ظاهر رفت به همین خاطر صرفا به اصالت خانوادگی او توجه کردم نه به زیبایی که خواسته دلم بود. به پیشنهاد خانواده ام با او ازدواج کردم به امید آن که علاقه به او در من ایجاد شود که نشد.
چگونه همسرمان را به خودمان وفادارکنیم؟ صادقانه بگویم دچار شک و بدبینی به مردان شده ام احساس می کنم تمام مردان به زنانشان خیانت می کنند بسیار در فامیل موارد این چنینی داشته ایم حتی مواردی بوده که شاید به خاطر زیبایی و مذهبی بودنم به کرات مردان زن دار و متأهل در محیط کار و دانشگاه به نزدم می آیند و از من تقاضای متعه می کنند. درحالی که می دانم آنها از سر هوا و هوس چنین می کنند. وقتی می بینیم مردی این کانال شرعی را وسیله رسیدن سریع به خواسته جنسی اش می کند وقتی می بنیم زنان و دختران -حتی زنان فامیل درجه 1خودم- چنین بی حجاب و با آرایش به جامعه می آیند و دلبری مردان را می کنند وقتی می بینم مردی به زنش خیانت می کند می سوزم. از ازدواج زده میشم درحالی که میدانم به حسب شرایط خاصم به جهت حفظ ایمان و دینم باید ازدواج کنم اما اینگونه دل چرکین میشوم. شما را به خدا به خواهران بگویید که چنین بی بند و بار و بی قید به خیابان نیایند چرا ما غربی زندگی می کنیم اختلاط زن و مرد داریم اما می خواهیم اسلامی نتیجه بگیریم؟ نمی دانم هر خواستگاری که می آید می گویم این هم بعد مدتی ازت سیر میشه و میره یا زن دوم می گیره یا میره صیغه میکنه. آتیش می گیریم یه نگاهی به تلویزیون و سینمایمان بکنید. همش زن دوم همش فساد آخه چرا؟ نمی دانم چرا دچار این بدبینی شده ام بگذارید صحنه ایی را برایتان توصیف کنم. در همین نوروز و تعطیلات به مشهد سفر کرده بودم ساعت ها منتظر تاکسی بودم و نمیافتم خانومی چادری کنار ایستاد کمی بعد ماشینی که دو مرد در عقب بودند ایستاد به ناچار و اضطرار سوار شدم وقتی دو مرد رفتند آن چادری که در جلو نشسته بود دست راننده را گرفت و گفت خیلی مخلصیم نمی خواهم جملاتش را عینا بگویم اما رفتار و کلامش در شأن یک محجبه نبود حرف هایی زد که شرم می کنم بگویم راننده نیز از او استقبال کرد به من نگاهی شیطانی کرد و گفت این لعبت با توه؟ کرایه را دادم از ماشینش فرار کرد به خودم گفتم مردی به این محاسن و ظاهر مذهبی خانومی چادری اونم مشهد چند متری حرم؟ آیا واقعا می توانند آزادنه به بهانه صیغه شرعی؟ متأسفم دیگر هر مردی با محاسن می بینم هر چادری می بینم بی اختیار منزجر میشم. بینید نمیگم من خیلی پاکم نه من حضرت مریم(س) نیستم من هم جوونم تا حا دوست پسری نداشتم. اگه دیدم رابطه ام با همکاری دانشجویی داره از حد خارج میشه داره عاطفی میشه با توسل به امامان(ع) و توکل به خدا و مشاوره هایی که از دیگران یا حتی شما جلوی خودمو گرفتم. همین از همسر آینده ام هم توقع دارم اما وقتی به مادر میگم میخوام پسری باشه که دوست دختر نداشته باشه مسخره ام می کنه میگه تو این دوره زمونه همه پسرا دوست دختر دارند زن هم که می گیرند دست بر نمی دارند و ... کمرم تا میشه اینا رو می بینم. واقعا هیچ مردی نجیب تو تهران نیست؟ چرا واقعا؟ راهنمایی ام کنید.
مدتی پیش وقتی مادر بنده به من پیشنهاد کرد که برای ازدواج دخترخاله ام را انتخاب کنم (که دو سال از من کوچکتر است) از آن جا که علاقه ای به او نداشتم و هم این بحث مطرح شده بود جرأت کردم آن چه را مدت ها در دل داشتم با مادرم مطرح کنم و به او بگویم که به دخترخاله دیگرم (یعنی خواهر همان) علاقه مندم اما مسأله اصلی آن جا بود که او دو سال از من بزگتر است. البته دلیل این محبت این است که سالیانی از دوران کودکی ام را همبازی او بودم -به دلیل مسایل شرعی و فرهنگی بعد از 10-11 سالگی دیگر رابطه ما محدود و بعد از 13 سالگی کاملا قطع شد- مادرم می گوید این که تو به او علاقه داری اشکال ندارد ولی من مطمئنم که او به تو جواب منفی خواهد داد چون تو را مثل برادر کوچک تر خود می بیند و هرگز به عنوان همسر نمی پذیرد. حال من مانده ام چه کنم؟ از یک طرف همه می گویند ازدواج با دختر بزرگتر به صلاح نیست و وقتی چند سال از زندگی بگذرد پشیمان می شوی و همین طور در راه مطرح کردن این مسأله مشکلات زیادی وجود دارد مثلا پدرم که احتمالا مخالفت می کند و خود دختر هم که به احتمال زیاد جواب منفی می دهد. از طرفی برای گرفتن جواب مثبت فکر می کنم بعد از همه مسائل ذکر شده اگر خودم با او مواجه شوم و از او بخواهم که مرا رد نکند شاید بپذیرد اما با تمام این اوصاف از مسائلی که گفته شد می ترسم. می ترسم کار بچه گانه ای کنم و در صورت جواب منفی رابطه دو خانواده را تیره کنم و یا در صورت جواب مثبت با ورود به زندگی بعد از گذشت سالیانی پشیمان شوم و یا خلاصه با آن که او را خیلی دوست دارم می ترسم اشتباه بزرگی مرتکب شوم. از طرفی هیچ دختری در اقوام را مناسب نمی بینم و از ازدواج با غیر اقوام هم اصلا خوشم نمی آید. خواهش می کنم مرا راهنمایی بفرمایید. اطلاعات تکمیلی: من 22 ساله دانشجوی سال آخر مهندسی و دختر خاله ام 24 ساله دانشجوی ارشد است. مسأله توان مالی بنده برای شروع زندگی هم مشکلی است که شاید حداقل تا 2 سال دیگر طول بکشد.
من به کمک نیاز دارم من مشکل بزرگی داریم الان 1 ماهه می خوام ازدواج کنم با دختری که من رو می خواد و شغل خوبی هم دارم و درآمد بالا البته چند تا مشکل دارم اونم مشکل روحی هست من به همه بدبینم دست خودم نیست ولی چی کار کنم؟ چاره ای ندارم اینم بگم هیچ وقت بروز نمی دم فقط تو خودم می ریزم دچار وسواس فکری شدید هم هستم الان هر چی که می گن ملت من برداشت منفی دارم خودم دارم دیونه میشم ولی کاری نمی تونم بکنم سؤال های شما چون نیاز به بحث فراوان داره کامل بنویسید تا به کارشناسان بدهم تا جواب قانع کننده ای برای شما بفرستند به همین ایمیلتان الان چون این دختر برام مهم شده حرفایی که از گذشتش زده من رو به خودش بدبین کرده ببینید این دختر برادر ناتنی داره چون پدرش 3 بار ازدواج کرده و یکی فوت کرده دومی طلاق داده و سومی هم که الان باهاش زندگی می کنه. این بچه زن سومش هست از زن دومش یک برادر داره که تا پارسال تا 2-3 سال پیش همدیگرو ندیده بودن وقتی همدیگرو میبینن بزارید من این رو تموم کنم بعد واقعا راهنماییم کنید بعد برادرش کارش نزدیک به طلاق بکشه نزدیک بوده و این در حق اون خواهری می کنه و حتی چند ماه در خونه اون به اون کمک می کنه در پشتیبانی روحی و بعد هم طی مسائلی رابطشون بهم می خوره حالا این رابطه چه بوده و چه نوع پشتیبانی روحی خدا عالم است و چند بار حرفاش تغییر کرده. من موندم با یک ذهن خراب و کسی که می خوامش من همیشه فرار کردم ولی این بار نتونستم چون به خودم وابستش کردم بر فرض هم کاری کرده باشه مگه خدا راه توبه نذاشته نمی دونم و الا الان دارم به حد انفجار دیونه میشم همیشه چون برام مهم نبودن نه به کسی توهین می کردم نه حرفی می زدم ولی الان نمی دونم چی کار کنم حالا راهنماییم کنید. متأسفانه خیلی برای من مشکل داره بابا شما که احکام قرآن رو بلدید قرآنم که آرام بخشه از قرآن کمکم کنید من می گم بر فرض اگه آدم این کارو کرده باشه باید چی کار کنه؟ راه برگشت و توبه نداره؟ حتما باید مجازات بشه؟ این دیگه بدترین حالتشه. خدا از سر گناهام بگذره ولی اگه راه توبه باز باشه پس خدا اینجور افراد رو می بخشه و میشه بهشون اعتماد کرد من می دونم کاری نکرده ولی می خوام بدونم اگه آدم کاری هم کرده باشه دیگه قابل بخشش نیست یعنی خدا اونو نمی بخشه و دیگه نباید من زندگی کنم این یقین نداشتن من باعث شده که نتونم پشتش باشم و داره بهش ضربه می خوره چون وضع مالی زیاد جالبی ندارن و ما خانواده نسبتا مرفه هستیم الان پدر و مادرم موافق شدن و حتی خواستگاری هم رفتیم ولی بهم اتمام حجت کردن که باید جلو حرف مردم خودم ایستادگی کنم و پاشونو کنار میکشن!

چاپ اعلان ارسال برای دوستان مشترک شوید اضافه به دوست داشتنی ها پرسشکده خانه من باشد


کلیدواژه



 
Poseshkadeh on Google+ Porseshkadeh on Twitter Porseshkadeh on Facebook Porseshkadeh RSS Feed