جستجوجستجو
تبلیغات
تبلیغات متنی
فروشگاه کامپیوتر فیض

نازلترین قیمت بازار در حوزه کامپیوتر و لوازم جانبی

تبلیغات
تبلیغات
عبارت های جستجو شدهعبارت های جستجو شده
(پوشش زن ورنگ مناسب) 

پرسشکده > مذهب
پیوند همیشگی پرسش
    دختری 22 ساله و دانشجوی مهندسی کامپیوتر در دانشگاه سراسری در تهران هستم که با یکی از هم دانشکده ای هایم قصد ازدواج دارم. ایشان در مورد رنگ پوشش من بسیار سختگیری می کنند و معتقدند فقط رنگ مشکی می تواند برای یک زن سنگین و مناسب باشد. می گوید یک زن سنگین فقط از رنگ مشکی استفاده می کند. من بارها برایش توضیح داده ام که نوع رفتار زن و طرز پوشش او اهمیت دارد و زن های زیادی در اطراف ما هستند که با رنگ لباس دیگر بسیار با شخصیت و موقر هستند و زن اگر از رنگ هایی که سبک و تحریک آمیز نباشد استفاده کند هیچ اشکالی ندارد. از نظر اسلام هم طبق مطالعه ای که داشتم پوشش زن رنگ خاصّی ندارد و الان هم در میان مسلمان‏هایی که مقید به حجاب هستند در بلاد مختلف، رنگ‏های مختلفی معمول شده است؛ من این عقیده را دارم که یک زن مسلمان می تواند با رنگ های دیگر که جلب توجه نکند به همان اندازه حجاب و وقار خود را حفظ کند. وقتی این توضیحات را به ایشان می دهم و می گویم در هیچ جای اسلام رنگ مشکی به عنوان رنگ برتر برای پوشش زن در نظر گرفته نشده و حتی با استفاده مطلق یعنی سر تا پا از رنگ مشکی احساس بدی پیدا می کنم و رنگ لباس در روحیه تأثیر مستقیم دارد حرف مرا قبول نمی کند. خود من به حجاب اعتقاد دارم و از نوع پوششی که باعث جلب توجه شود شدیدا بیزارم. معتقدم لباس زن و رفتار و وقار او، او را در جامعه حفظ می کند و مطمئنم در زمینه حجاب و پوششم کوتاهی نمی کنم. در حال حاضر که به اختیار خودم لباس می پوشم از رنگ مشکی زیاد استفاده می کنم و رنگ مشکی را هم اصلا بد نمی دانم، فقط استفاده مطلق از این رنگ را قبول ندارم. اما ایشان حتی این طرز فکر مرا نمی پذیرند و افراط می کنند. نمی دانم چگونه طرز فکر او را نسبت به این مسأله به سمت درست هدایت کنم. لطفا مرا راهنمایی کنید.
پرسمان در تاریخ 2 اسفند ماه سال 1389 در ساعت 09:09 ب.ظ این سوال را پرسیده است.

تعداد بازدید: 10634
گزارش تخلف
پیوند همیشگی پاسخ
پوشش زن رنگ خاصّی ندارد و الان هم در میان مسلمان‏هایی که مقید به حجاب هستند در بلاد مختلف، رنگ‏های مختلفی معمول شده است؛ ولی شک نیست پوشش زن باید طوری باشد که رنگ آن مایه تحریک دیگران نشود و همان طور که مردان غالباً در لباس‏ها و پوشش خود رنگ‏های سنگین انتخاب و از رنگ‏های جلف پرهیز می‏کنند و آن را به بچه‏ها واگذار می‏کنند، زنان هم در صحنه اجتماع که ظاهر می‏شوند، باید مثل مردان از رنگ‏های سنگین استفاده کنند که منشأ مفاسد نشود.
تردیدى نیست که برخى از رنگ‏ها دیده‏ها را خیره مى‏سازد، و پاره‏اى دیگر نگاه‏ها را از خود مى‏راند و دور مى‏سازد. اکنون سؤال مى‏شود کدامیک از این دو براى تأمین حجاب واقعى و مصونیت معنوى جامعه و خیره نکردن چشم‏ها و برنیفروختن آتش شهوت مفیدتر است؟ مگر ما در جامعه‏اى زندگى نمى‏کنیم که میلیونها جوان در اوج غریزه جنسى به سر مى‏برند و در سخت‏ترین شرایط جوانى از امکان ازدواج محرومند و کافى است با اندک جرقه‏اى شعله‏هاى غریزه در وجودشان برافروخته شود و به انواع گناهان وناراحتى‏ها مبتلا گردند؟ پس چرا به هر وسیله ممکن ـ حتى با گزینش رنگ مناسب لباس در جامعه ـ به سلامت دینى و روحى و روانى آنان کمک نکنیم و موجب جلب توجه آنان و قرارگرفتن‏شان در دام مفاسد نشویم؟ در عین حال علماى دین نسبت به خصوص رنگ‏ها تأکیدچندانى نکرده، ولى بر این مسأله پاى مى‏فشارند که لباس نباید موجب جلب توجه و عواقب سوء ناشى از آن باشد. ازاین‏رو است که در طول تاریخ زنان مسلمان به میل خود لباس مشکى را براى حجاب برگزیدند و این سنت حسنه مورد تقریر و پذیرش پیامبر(ص) و امامان(ع) قرارگرفت، زیرا آنان به این وسیله احساس امنیت و مصونیت بیشترى مى‏کردند، V}(ر.ک: حجاب در ادیان الهى، محمدى آشنانى){V.

برگرفته از پرسمان
پرسمان در تاریخ 2 اسفند ماه سال 1389 در ساعت 09:09 ب.ظ به این سوال جواب داده است.





پرسش های مرتبط:
من یک پسر 21 ساله هستم در دانشگاه شاهد ترم 6 مهندسی برق درس می خوانم الان یک ایمیل را برایتان می زنم از خدا شکایت دارم چرا جواب من را ندادی تا من مجبور شم به سایت شما میل کنم چقدر از خواستم که با یک راهنمایی یک ندایی من را کمک کنی از ائمه(ع) شکلایت دارم، درست است بدم اما شما که معدن خیر و رحمت هستید شما که نگهبانان علم هستید کمک خواستم چرا کمک نکردید چرا کمک نکردید و من را مجبور شوم که راز محرمانه ام را با نامحرمان در میان بگذارم. من مدت 5 سال است که گرفتار بیماری خودارضایی شده ام اولین باری که این عمل زشت را انجام دادم کلاس سوم دبیرستان بودم که کم کم شدت گرفت و گاهی کمتر شد و گاهی بیشتر به خدا قسم بعد از هر بار که این گناه را انجام می دهم تا مدت ها غمگین می شوم شرمنده می شوم گریه می کنم چقدر دعای عهد را خواندم و گفت که تا چهل روز عهد می بندم که دیگر این گناه را انجام ندهم و خدا من را به واسطه این چهل روز پاک دامنی از شر شیطان در امان می دارم اما همش تا 20 و چند روز می خواندم و بعد فشار این گناه مرا در کام خود می کشید. می دانستم که درمان اصلی این بیماری ازداوج است، اما من پدر و مادر فرهیخته ای نداشتم که بفهمند فرزندشان این مشکل را دارد با اینکه رفتار و حرکات من واضح و تابلو بود! تابستان سال قبل که خسته شدم وقتی به پیش امام رضا(ع) رفتم می دانستم که امام دستش باز است اگر او هر چه از خدا بخواهد می دهد، خواستم زمینه ازداوج من را فراهم کند، می دانستم هر کسی که از امام رضا(ع) چیزی در مورد ازدواج بخواهد رد نمی کند والله درخواست من حرام و یا خطا نبود که برآورده نشد و یا اینکه می گویید مصلحت نبود آیا کار خیر هم مگر می شود مصلحت نباشد؟ خواستم حداقل به خوابم بیاد یک راهنمایی بکند نام و نشان همسری را که برای من انتخاب کرده بدهد تا من جرأت پیدا کنم و به پدر و مادر بگم که زن می خواهم اما نیامد و من نا امید از دست او. بارها از خدا خواستم گفتم خدایا من زن هم نمی خواهم حداقل غریزه جنسی ام را از من بگیر تا گناه نکنم لذت نمی خواهم، کاری کن گناه نکنم این شیطان خدا نشناس هم که دست از سر مردم و جوانان بر نمی دارد خدا هم که به داد ما نمی رسد این چه جنگ نابرابری است حداقل یک نشانه ای به من خدا نشان نداد تا دلم را به او خوش کنم و بگم خدا از دور هوامون رو داره ایرادی نداره اگر صدایش را نمی شویم اگر از نزدیک امام زمان(عج) را نمی بینیم اما اونها از دور هوامون را دارند. 25 اسفند ماه با کاروان راهیان نور رفته بودم مناطق عملیاتی جنوب در طلائیه از حاج همت خواستم که به خوابم بیاد یک کم باهاش صحبت کنم درد دل کنم تا قوت بگیریم یک کم کمکم کنه اما تا حالا که نیامده در جنوب به تمام مناطقی که می رفتیم از شهداء فقط یک درخواست داشتم اون هم اینکه من را کمک کنند تا در مقابل میل جنسی ام مقاومت کنم همه حرف هایم این بود. می بینید که بدبختم من از درس و زندگی افتاده ام تا با این میل جنسی ام مقابله کنم نمی گویم امام زاده ام از فشار این میل هزار و یک سایت مستهجن را هم دیده ام که این ها فکرم را خراب کرده اند دردم را بیشتر کرده اند، اما به خدا از همان روز اول از خدا و پیامبران و شهدا خواسته ام که کمکم کنند اما نمی دانم چرا هنوز یک اشاره ای هم به من نکرده اند تا دلم را خوش کنم. خدا لعنت کند عمر را که متعه را حرام کرد خدا لعنت کنند مردم متعصب را که متعه را حرام می دانند. بدم می آید از خودم وقتی حسادت می کنم به مرد و زن جوانی که در خیابان راه می آید، از خدا به خاطر این نیازم بارها شکایت کرده ام گفته ام که خدایا تو خود بی نیازی و ما را نیازمند آفریده ای و حالا نیاز ما را برطرف نمی کنی. اکنون من هنوز از درگاه خدا ناامید نشده ام ولی روی مرز ناامیدی هستم می دانم که ناامیدی از درگاه خدا بزرگترین گناه است اما وقتی جواب آدم را بعد از این همه تلاش نمی دهد حق دارم که ناامید شود. این ها شاید یک هزار درد درون سینه ام باشد خدا می داند که چه آتشی در این دل من است اما هیچ محرمی را نیافتم تا با او صحبت کنم اصلا خجالت می کشم بگم یک چنین دردی دارم تنها خدا و ائمه(ع) را داشتم و بارها نام برایشان نوشته ام نامه برای خدا و نامه های زیادی برای امام زمان(عج) امام نمی دانم که چرا جواب هیچ کدام از نام ها های من را نداد اند مجبور شدم به سایت شما نامه بنویسم امیدوارم راه حلی عملی و شدنی برایم داشته باشید تا با یاری خدا و شما که وسیله خدا هستید از این غم و درد رهایی یابم؟ در کوی نیک نامان ما را گذر ندادند ---- گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را
من در خانواده شوهرم با یکی از برادر شوهرها و خانمشان مشکلی دارم که البته ایشان چند سالی است که با ما در یک مجموعه زندگی می کنند (اگر بخواهم از اول توضیح بدهم که مشکل ما چه بوده است خیلی وقت می برد ولی خلاصه عرض می کنم) از اول ازدواجمان برادر شوهرم گاهی در زندگیمان دخالت می کردند البته نه به طور مستقیم بلکه افکار و صحبت های ایشان روی شوهرم اثر می گذاشت و ما را به جان هم می انداخت مثلا اگر آنها می خواستند به مهمانی بروند و این مهمانی از نظر من خوشایند نبود شوهرم مجبور بود که به خاطر برادرش به این مهمانی برود و همین موضوع باعث جر و بحث ما می شد. (اما ناگفته نماند که شوهرم هم کمی گوشی است و حرف و گفته دیگران زود روی او اثر می گذارد و من واقعا مانده ام که چگونه با او رفتار کنم و بعضی از وقت ها برادرش را به من می فروشد.) البته این یک نمونه کوچک بود. همیشه ما زن و شوهر با هم درگیر بودیم و یک سری از مسائلی که من دوست نداشتم ولی به صورت اجباری در زندگی من پیاده می شد. به هرحال در طی این سالها آن قدر مشکلات در زندگی ما آشکار شد که دیگر من تا آنجایی که توانستم خودم را از برادر و خانمشان دور نگه داشتم و شوهرم هم دیگر این موضوع برایش به اثبات رسیده و خودش هم این را فهمیده است که واقعا باید زیاد با آنها قاطی نشویم. (برادر شوهرم و خانمشان دیگر در زندگی من نفوذ کرده بودند و خانم ایشان کمی سخن چین است و تمام گزارشات زندگی من را برای فامیل شوهرم و دیگر جاری هایم بازگو کرده اند و هنوز هم می کنند.) طوری که نگاه فامیل شوهرم به ما جور دیگری است. ولی یک موضوع مرا آزار می دهد که واقعا باید با چنین افرادی که مخصوصا در نزدیکیمان هستند چه طور رفتار کنیم؟ البته عرض کردم که دیگر این خانواده برای ما مفهومی ندارند و دیگر شناخته شده هستند و بقیه همسایه ها هم تا حدی به اخلاق آنها آشنا هستند ولی خوب به هر حال دوست دارم راضی شوم که آیا این کار ما درست است که از آنها فاصله گرفته ایم و دیگر می دانیم که اگر دوباره با آنها رفت و آمد آنچنانی داشته باشیم دوباره روز از نو و روزی از نو؟ البته در این خصوص این را فهمیده ام که باید با آنها با سیاست رفتار کنم ولی همیشه ته دلم چیز دیگری است و دلم نمی خواهد با آنها زیاد مهربان باشم و حتی از سخن گفتن با خانم ایشان دوری می کنم. البته آنها هم در طی این سال ها هیچ لطفی در حق ما نکرده اند و همیشه باعث دردسر برای ما بوده اند ولی می خواهم از نظر وجدان خودم خیالم راحت باشد که آیا رفتار من با این خانواده صحیح است؟
چگونه همسرمان را به خودمان وفادارکنیم؟ صادقانه بگویم دچار شک و بدبینی به مردان شده ام احساس می کنم تمام مردان به زنانشان خیانت می کنند بسیار در فامیل موارد این چنینی داشته ایم حتی مواردی بوده که شاید به خاطر زیبایی و مذهبی بودنم به کرات مردان زن دار و متأهل در محیط کار و دانشگاه به نزدم می آیند و از من تقاضای متعه می کنند. درحالی که می دانم آنها از سر هوا و هوس چنین می کنند. وقتی می بینیم مردی این کانال شرعی را وسیله رسیدن سریع به خواسته جنسی اش می کند وقتی می بنیم زنان و دختران -حتی زنان فامیل درجه 1خودم- چنین بی حجاب و با آرایش به جامعه می آیند و دلبری مردان را می کنند وقتی می بینم مردی به زنش خیانت می کند می سوزم. از ازدواج زده میشم درحالی که میدانم به حسب شرایط خاصم به جهت حفظ ایمان و دینم باید ازدواج کنم اما اینگونه دل چرکین میشوم. شما را به خدا به خواهران بگویید که چنین بی بند و بار و بی قید به خیابان نیایند چرا ما غربی زندگی می کنیم اختلاط زن و مرد داریم اما می خواهیم اسلامی نتیجه بگیریم؟ نمی دانم هر خواستگاری که می آید می گویم این هم بعد مدتی ازت سیر میشه و میره یا زن دوم می گیره یا میره صیغه میکنه. آتیش می گیریم یه نگاهی به تلویزیون و سینمایمان بکنید. همش زن دوم همش فساد آخه چرا؟ نمی دانم چرا دچار این بدبینی شده ام بگذارید صحنه ایی را برایتان توصیف کنم. در همین نوروز و تعطیلات به مشهد سفر کرده بودم ساعت ها منتظر تاکسی بودم و نمیافتم خانومی چادری کنار ایستاد کمی بعد ماشینی که دو مرد در عقب بودند ایستاد به ناچار و اضطرار سوار شدم وقتی دو مرد رفتند آن چادری که در جلو نشسته بود دست راننده را گرفت و گفت خیلی مخلصیم نمی خواهم جملاتش را عینا بگویم اما رفتار و کلامش در شأن یک محجبه نبود حرف هایی زد که شرم می کنم بگویم راننده نیز از او استقبال کرد به من نگاهی شیطانی کرد و گفت این لعبت با توه؟ کرایه را دادم از ماشینش فرار کرد به خودم گفتم مردی به این محاسن و ظاهر مذهبی خانومی چادری اونم مشهد چند متری حرم؟ آیا واقعا می توانند آزادنه به بهانه صیغه شرعی؟ متأسفم دیگر هر مردی با محاسن می بینم هر چادری می بینم بی اختیار منزجر میشم. بینید نمیگم من خیلی پاکم نه من حضرت مریم(س) نیستم من هم جوونم تا حا دوست پسری نداشتم. اگه دیدم رابطه ام با همکاری دانشجویی داره از حد خارج میشه داره عاطفی میشه با توسل به امامان(ع) و توکل به خدا و مشاوره هایی که از دیگران یا حتی شما جلوی خودمو گرفتم. همین از همسر آینده ام هم توقع دارم اما وقتی به مادر میگم میخوام پسری باشه که دوست دختر نداشته باشه مسخره ام می کنه میگه تو این دوره زمونه همه پسرا دوست دختر دارند زن هم که می گیرند دست بر نمی دارند و ... کمرم تا میشه اینا رو می بینم. واقعا هیچ مردی نجیب تو تهران نیست؟ چرا واقعا؟ راهنمایی ام کنید.
مدت دو سال است که ازدواج کرده ام. زنم دختر عمویم است روی این حساب که او را می شناختم به خواستگاری اش رفتم. او مرا دوست نداشت اما به خاطر اصرار خوانواده اش که مرا می شناختند و به نظر آنها پسر خوبی بودم قبول کرد اوایل زندگی خیلی مشکل داشتیم سر کوچکترین مسأله خیلی بحث می کردیم ولی به خاطراینکه پسر عمویش بودم جدا نشدیم حتی به خاطر این مسائل به مشاور هم مراجعه کردم و مشاور گفت دیر آمده اید اگر در دوران عقد می آمدید می گفتم جدا شوید حال تنها راه این است که بچه دار نشوید تا ببینیم چه می شود. حال بارها همسرم پرسیده چرا به خواستگاری ام آمدی؟ گزینه های بهتر از من نیز داشتی. چرا من؟ چرا قرعه به نام من بیچاره افتاد؟ ما که در دو دنیای جدا از هم هستیم. مدتی است با پسر خاله اش که پدر و مادرش را در جنگ از دست داده آشنا شده ابتدا زنم می گفت ای کاش پیشنهاد ازدواج پسر خاله ام را در گذشته قبول می کردم اکنون چاره ای جز زندگی با من ندارد. بعضی اوقات ساعت ها با پسر خاله اش تلفنی حرف می زند چند روز که او را نبیند ابراز دلتنگی می کند. بعضی اوقات پسر خاله اش به خانه مان می آید هر گاه او می آید او خود را آرایش می کند و بهترین لباس هایش را می پوشد و از من می خواهد آنها را تنها بگذارم و به اتاق دیگری بروم. البته پسر خاله اش به من گفته چون همه اعضا خانواده اش را از دست داده به او به چشم خواهرش نگاه می کند و نسبت به او خیلی غیرت دارد. وقتی به رفتار همسرم اعتراض می کنم می گوید کسی را در این دنیا ندارد و خیلی زجر کشیده است. حال مانده ام سر در گم چه کنم؟ فعلا قید بچه را زده ام تا ببینم چه می شود. آتش به دو دست خویش در خرمن خویش من خود زده ام که را کنم دشمن خویش البته این را بگویم که ازدواج من فقط به خاطر میل جنسی بود و به چیز دیگری فکر نمی کردم از نظر ظاهر هر چند دختر زیبایی است اما مورد پسند من نبود زیرا در احادیث خوانده بودم نباید به دنبال زیبایی ظاهر رفت به همین خاطر صرفا به اصالت خانوادگی او توجه کردم نه به زیبایی که خواسته دلم بود. به پیشنهاد خانواده ام با او ازدواج کردم به امید آن که علاقه به او در من ایجاد شود که نشد.
متأسفانه در وضعیت اسفناکی قرار دارم و نیاز به راهنمایی و بدون راهنما هستم. به دلیل گذشته بد، منظورم رابطه بد پدر و مادر با هم، بی توجهی های آنها و بدبینی های مفرط آنها به هم و به من، بی ارتباطی آنها با اطرافیان و در واقع درون گرایی و مردم گریزی و لجبازی هاشون که هنوزم ادامه داره تنهایی و انزوا و درون گرایی ماحصل عمر 22-23 ساله من بوده البته قابل ذکر که من سال ها از مردها و بعضا از زن ها و مردم متنفر بودم و امروز به شدت سخت می تونم با مردم و همسن و سالام ارتباط بر قرار کنم. به دلیل ظاهری که دارم از سوم راهنمایی تاکنون خواستگارای زیاد و سمجی داشتم و دارم که یکی از آنها همکلاسی امروز منه که حرف نمی زنه و با چشم و ابرو می خواد به نتیجه دلخواهش برسه و از همه کس استفاده کرده حتی از بقیه همکلاسی های پسر و اکثر دانشجو ها هم فهمیدن. حرف زدن برای من سخته اما اول با خیال اینکه بهش فرصتی برای پیدا کردن رو و حرف زدن دادم بعد که دیدم نه جریان خیلی با اون چیزی که من فکر می کنم فرق می کنه سعی کردم مثل خودش جوابش رو بدم! (البته کلی فرصت بهش دادم تا شاید بیاد حرف بزنه که نزد!) اما اون دست بردار نیست. مطلب دیگه اینه که می دونم با بابا و مامان حرف زده اما مامانم هیچ جوری حاضر نیست حرف بزنه ولی از تیکه کنایه هاش و سوتی هاش فهمیدم ازش بدش نمیاد خلاصه تو خونه هیچ آرامش ندارم. در دانشگاه هم وضعیت بدتر، آقا 3 عاشق سینه چاک داره که تو این مدت واسم اعصاب نذاشتن. نه با کسی می تونم حرف بزنم نه می تونم ادامه بدم اعتماد به نفسم رو هم کاملا از دست دادم. من هیچ وقت به این موضوع(ازدواج) فکر نمی کردم و هیچ وقت جدیش نگرفته بودم آخه همیشه تنهایی رو ترجیح می دادم و می دم و از ازدواجم بدم میاد. به شدت احساس خستگی و افسردگی می کنم و دیگه هیچ انگیزه ای برای ادامه هیچی ندارم. لازم به ذکره بسیار حساس و عصبی و فکری شدم (بودم اما امروز شدیدتر). و اینکه با همه نفرتها، من امروز دارم دوران نقاهت یه علاقه یا عشق شکست خورده رو می گذرونم. نمی دونم اگه شما هم پیدا نمی شدید امروز باید چه می کردم؟ تنها امید به خدا و لطف اونه که هنوز رو پاهام ایستادم اما با کمر شکسته و هنوز سعی می کنم امید خودم را حفظ کنم. برای داشتن یه زندگی عادی هنوز امروز زود و من باید اول خودم رو درست کنم بعد به زندگی یکی دیگه وارد شم. یه چیز دیگه اینکه یه هم کلاسی دیگه پسر دارم که من فقط به اون به چشم برادر نگاه می کنم اما انگار اونم آره! اما می ترسم اینم یه نقشه دیگه باشه غیر از این اون خیلی بچه اس و نمی دونم می تونم بهش اعتماد کنم یا نه (تو این مدت دسته جمعی برای به خاک زدن من تمام تلاششون رو کردن البته حساب این بنده خدا کمی از بقیه جداست) لطفا کمکم کنید و در این راستا کتاب های روان شناسی رو بهم معرفی کنید.

چاپ اعلان ارسال برای دوستان مشترک شوید اضافه به دوست داشتنی ها پرسشکده خانه من باشد


کلیدواژه



 
Poseshkadeh on Google+ Porseshkadeh on Twitter Porseshkadeh on Facebook Porseshkadeh RSS Feed