جستجوجستجو
تبلیغات
تبلیغات متنی
فروشگاه کامپیوتر فیض

نازلترین قیمت بازار در حوزه کامپیوتر و لوازم جانبی

تبلیغات
تبلیغات

پرسشکده > مذهب
پیوند همیشگی پرسش
    دارم بهتون اعتماد می کنم چون دیدم که دوستام به شما مشکلشونو گفتند و حل شد. بیبنید من 2 سال و نیم پیش از اینترنت با یه پسری آشنا شدم با هم تلفنی در تماس بودیم. من رفتم مکه یه سری مطالعات کردم و مسیر زندگیم کامل عوض شد. الآن هم می بینید دارم با سؤال طرح کردن و کتاب خوندن راهمو ادامه میدم. من همون موقع تصمیم گرفتم رابطه ام با اون بابا رو قطع کنم ولی خیلی کنه بود ولم نمی کرد بهش گفتم من ازدواج کردم و اون به این بهونه از من دست برداشت. همه چیز تو این 2 سال به روالش پیش می رفت منم مثه بچه آدم داشتم زندگیمو می کردم تا اینکه دیشب زنگ زده میگه آمارتو گرفتم به یکی گفتی من ازدواج نکردم تو منو بازی دادی از این مزخرفا! منم دیدم بدجوری گیر افتادم از دهنم در رفت گفتم طلاق گرفتم و به هیچ کی هم نگفتم که ازدواج کردم. همون موقعش هم مثه ... پشیمون شدم. حالا این هی زنگ میزنه ای ام ای میده داره اذیت میکنه و ابراز علاقه! من خودم می دونم خریت کردم از اول باهاش آشنا شدم اون موقع بچه بودم عقلم نمی رسید اما الآن می فهمم چه غلطی کردم. خیلی هم می ترسم ازش، همش تهدید میکنه میگه باید به من ثابت کنی حرفاتو! اوه کلی هم ابراز علاقه کرد ولی می خواد انتفام بگیره اینم بگم اون از من فقط یه شماره تلفن موبایلمو داره و چند تا آیدی. اینم بگم رمز آی دی هام تلفن خونه ام واسه این می ترسم. حالامیشه بگید من باید چی کار کنم؟ تا اون موقع که جواب بدهید من گوشیمو خاموش می کنم جواب مسیجاشم نمیدم ولی چی کار کنم؟ دیشب هم گفته منو حلال نمی کنه نمی بخشه، الآن دو چیز منو اذیت میکنه 1- منو حلال نمیکنه 2- میخواد ازم انتقام بگیره به دادم برسید.
پرسمان در تاریخ 2 اسفند ماه سال 1389 در ساعت 08:23 ب.ظ این سوال را پرسیده است.

تعداد بازدید: 4410
گزارش تخلف
پیوند همیشگی پاسخ
با سلام از ارتباطتان ممنون و از حسن ظنتان تشکر می کنیم اما در موضوع مد نظرتان به امور زیر عمل نموده گزارش ارائه نمایید :
1- به هیچ تماس این ادم مزاحم و کلاش جواب ندهید مگر اولین تماس بعد از این جواب
2- در این تماس و هر تماسدیگر شما او را تهدید کنید که اگر دیگر تماس بگیرید شما موبایل او را به عنوان مزاحم به پلیس خواهید داد
3- از تهدید او نترسید و بدانید که او هیچ اقدامی نمی تواند انجام دهد
4- بدانید که در این ارتباط جز شما هیچ فرد دیگری ضرر نمی کند لذا باید بشدت مراقب باشید که با لطایف الحیل فریب نخورید
5- اهرم تهدید را شما باید در دسش بگیرید
6- اگر بعد ازتهدید باز هم اصرار نمود شماره او را به فردی به عنوان پلیس بدهید تا او را دعوت به کلانتری نماید
7- اگر باز هم ادامه داد از افراد محرم مانند برادر و ... کمک گرفته و با قرار گذاردن و همراه با پلیس سر قرار رفته و او را از عملش پشیمان نمایید در هر صورت از ضرب و شتم خود داری نمایید

برگرفته از پرسمان
پرسمان در تاریخ 2 اسفند ماه سال 1389 در ساعت 08:23 ب.ظ به این سوال جواب داده است.





پرسش های مرتبط:
من دختری هستم 23 ساله که در رشته کوهنوردی به طور حرفه ای فعالیت می کردم و در رشته ادبیات فارسی در دانشگاه پیام نور رشت تحصیل می کردم. با خودم گفتم ازدواج می کنم تا به گناه نیفتم، هر جا میرم با شوهرم میرم، حدودا یک ساله با پسری که یک سال بزرگتر از خودمه ازدواج کردم، اینها به من گفتن که دیگه کوهنوردی نرو منم قبول کردم ولی گفتم می خوام دانشگاه برم و درسمو که تقریبا دو ترمش مونده تموم کنم و اینا قبول کردن. دو هفته نامزدی خوب بود، حدود 4 ماه اول عقد هم خوب بود تا اینکه ماجراها شروع شد. می گفتن دانشگاه نرو، حالا من شانس آورده بودم که دانشگام پیام نور بود و اصلا کلاس نمی رفتم فقط برای انتخاب واحد و حذف و اضافه و برای امتحانات مجبور می شدم برم دانشگاه، برای همینم باید کلی التماس می کردم. ترم پیش امتحان تربیت بدنی داشتم هر چی بهشون میگم بابا این درس منه باید برم امتحان بدم و گرنه می افتم میگفتن تربیت بدنی ام شد درس تا اینکه منو با یک ساعت تأخیر بردن امتحان که دیگه فایده ای نداشت و همه چی تموم شده بود و من مجبور شدم دوباره این ترم همین واحد رو بگیرم و رشته ای رو که می تونستم 8 ترمه تموم کنم الان به ترم 9 کشیده. من به حرف پدرم گوش ندادم و علیرغم مخالفت هاش با این آقا ازدواج کردم. ایشون اهل شهرستان رضوانشهر یکی از شهرهای استان گیلان هستن و اهل تسنن و متعصب و در خونوادشون مادر سالاری حاکمه و من اهل شهرستان انزلی در استان گیلان هستم. من نمی دونستم که سنی ها اینقدر بد هستن در واقع هیچ شناختی راجبشون نداشتم و اینو نمی دونستم که خلیفه اول اونا بود که اون جنایت ها رو در حق بی بی فاطمه(س) کردن. مادر و پدر ساده تر از خودم حتی یک لیست از جهیزیه من نگرفتن تا من اگه لازم شد مدرکی دستم باشه. وقتی الان به شوهرم میگم لیست جهازم رو می نویسم میارم امضا کنی، میگه من عمرا این کار رو نمی کنم می خواستی همون اول این کار رو میکردی. من این حرف ها رو نمی تونم به خونوادم بزنم تنها کسی که من باهاش راحتم خواهر مادر شوهرمه اگه اون نبود من تا حالا مرده بودم. من یکبار دست به خود کشی زدم و رگ دستمو زدم ولی فهمیدن و به مامانم خبر دادن و الان زنده ام. دیروز صبح به شوهرم گفتم منو ببر دانشگاه حذف و اضافه دارم آخرین وقتشه گوش نکرد منو برد گذاشت خونه مادرم منم خودم بلند شدم رفتم دانشگاه، بعد زنگ زد گفت همونجا باش که دارم میام وقتی هم که میاد یه آبروریزی میکنه پیش همه که بیا و ببین، کتکم میزنه، اذیتم میکنه. من گفتم ازدواج می کنم دیگه گناه نمی کنم ولی الان اون گناه هایی که هیچ وقت انجام نمی دادم رو مرتکب می شم، اصلا اهل غیبت نبودم ولی الان هر جا میرم پشت سر مادرشوهرم حرف میزنم. منو تو خونه زندانی می کرد و در خونه رو قفل می کرد و می رفت سر کار. با پدرش تو مغازه لوازم خونگی فروشی کار میکنه. موبایلمو که مامانم برام خریده همیشه چک میکنه وقتی اس ام اسی میاد اول اون می خونه. وقتی کسی زنگ میزنه اون جواب میده. آخه من بدبخت کاری هم نکردم که باعث بشم بهم مشکوک بشه من نمی دونم چی کار کنم نه می تونم به طلاق فکر کنم نه به مرگ و خودکشی واقعا نمی دونم چی کار کنم؟ وقتی که عقد کرده بودم پدر که از اینا اصلا خوشش نمی اومد بهم گفت قبل از این که دیر بشه بذار طلاقتو بگیرم خودم مواظبت هستم و نگهت می دارم ولی من گوش نکردم و حالا بعد از چند ماه زندگی مشترک می بینم که چه اشتباه بزرگ و احمقانه ای کردم و آینده خودمو نابود کردم و دیگه الان اصلا نمی تونم راجع به طلاق حرف بزنم آخه طلاق بگیرم بعد چی کار کنم؟ ما سه تا بچه ایم تو خونواده و من بزرگتری هستم. شما رو به خدا کمکم کنید یه راهی نشونم بدین دارم نابود میشم بهم بگین چی کار کنم خواهش می کنم کمکم کنید. معذرت می خوام که وقتتون رو گرفتم.
بنده پسری هستم 23 ساله دانشجوی زیست شناسی مشهد حدود 8 سال هست که به عمل خودارضایی معتاد هستم. من تمامی تلاش خود را برای ترک این عمل انجام داده ام با انواع سایت های مذهبی از جمله سایت شما و سایت دیگری در ارتباط بوده ام ولی به هیچ وجه نتوانسته ام این عمل را ترک کنم. شما می گویید اسلام دین کاملی است و سه راه برای جدایی از گناه به خاطر غریز ه جنسی گذاشته است:
1- عفت
2- ازدواج دائم
3- ازدواج موقت (به عنوان راه اضطراری)
من که نمی توانم عفت پیشه کنم چون در دانشگاه من فجیع ترین دخترها وجود دارند. همچنین در خانه ما ماهواره است و در ضمن اوضاع جامعه را هم که مشاهده می فرمایید. همچنین از شانس بد من، پسری خوش تیب و خوشگل هستم. به صورتی که از ورود به دانشگاه تا به حال که ترم آخرم هست به من چندین پیشنهاد سکس داده شده است که حالا خوشبختانه یا بدبختانه من قبول نکردم. ازدواج دائم هم که به علت شرایط شخصی و خانوادگی کاملا محال و نشدنی می باشد. اگرچه خیلی دوست دارم ازدواج دائم کنم. می ماند ازدواج موقت که من پس از حدود 5/1 سال تحقیق به صحت آن پی برده ام که در مورد این هم با مادرم به صورت سربسته صحبت کرد ه ام و سربسته رضایتش را جلب کرده ام ولی متأسفانه به هر دری می زنم هیچ کسی حاضر نیست شخصی را به من پیشنهاد کند. بارها و بارها به حرم مطهر رفتم و مشکل خود را مطرح کردم ولی هیچ کس به من کمک نکرد. اینقدر به من فشار آمد که حدود 4 ماه است که فکر کردم دین مشکل دارد و دین کاملی نیست بنابراین تصمیم به تعویض دینم و انتخاب دین کامل تر که همه جنبه های زندگی بشری را در بر می گیرد گرفته ام.
من خیلی برای مقابله با استمنا تلاش کردم بطوری که آثار روحی و روانی شدیدی بر روی من گذاشته است و دیگر حاضر نیستم که ذره ای رو ی خود فشار بیاورم چون می دانم که اثرات منفی زیادی روی زندگی من دارد. همچنین منکر این نیستم که استمنا اثرات منفی دارد، ولی بین بد و بدتر، بد را انتخا ب کردم. کاش اینجا بودید و می دیدید شخصی چون من که ادعای اعتماد به نفس و قدرت درونی داشت چطور به یک جوان بی رمق، خسته، کسل و ناتوان تبدیل شده است.
توی این 4 ماه چندین بار به حرم رفتم و زمان های زیادی را تا صبح سحر آنجا بودم به طوری که هیچ کس به من کمک نکرد و حال قسم خوردم تا زمانی که کسی دست مرا نگیرد و یا یهتر بگم آن خدایی که شما می گویید مهربان است و آن امامانی که شما خیلی دوستشان دارید دست مرا نگیرند دیگر به حرم امام رضا(ع) پا نگذارم و با خدا هم کاری نداشته باشم. این نامه را نوشتم تا بگویم افرادی چون شما که ادعای دین دار بودن و محبت می کنید هیچ کدام هیچ عشقی ندارید و همه برای پول و ... کار می کنید. هیچ کدامتان حاضر نیستید به یک جوانی مثل من کمک کنید برای همه شما متأسف هستم و امیدوارم اگر می توانستید و افرادی چون من را کمک نکردید و همچنین اگر جهنمی بود در قعر آن بسوزید و آتش سرا پای شما فرا بگیرد و آن گاه خدا به شما بگوید شما که می توانستید چرا کمک نکردید. به عنوان آخرین مطلب هم می گویم من دینی که با عقل و نیازهای طبیعی انسان مخالف هست قبول ندارم و برای خودم و همه شما آرزوی هدایت و شناخت راه حق را دارم. من هم که شرایط مناسب برایم فراهم هست می روم و به ارضای جسم، روح و جانم می پردازم. باز هم می گویم اگر قیامتی باشد من از افرادی چون شما که می تواستند مرا کمک کنند و نکردند و 8 سال رنج را برای من هموار کردند نمی گذرم. در انتها لازم است بگویم خواهشا نصیحت نکنید که گوشم پر هست.
امیدوارم من را به علت صحبت هایم ببخشید. من اصلا فرد بی ادبی نیستم و چنین قصدی نداشتم. اینها را گفتم شاید وجدان خواب شما بیدار شود. همه شما ظالمان را به خدا می سپارم.
من تا به حال دو نامه برای شما نوشته ام و هر بار درباره یک مشکلم براتون نوشتم و از شما راهنمایی خواستم؛ این بار مشکل من ضعیف شدن اعتماد به نفس من هست و فکر می کنم دلیل این موضوع بیشتر به خاطر موضوعات عاطفی باشد؛ وقتی می بینم دوستام کسانی (از جنس مخالف) رو دارند که بهشون ابراز علاقه می کنند و من حتی یک بار هم این اتفاق برام نیفتاده، فکر می کنم آدمی هستم که نمی تونم روی اطرافیانم تأثیر بذارم و براشون جذابیتی ندارم، البته با اینکه از نظر ظاهر، نمی شه گفت خیلی زیبا، ولی چهره متوسطی دارم. این موضوع باعث شده که سعی کنم توی جمع دوستانه بچه های دانشکده کمتر حضور داشته باشم و بیشتر تنهایی رو ترجیح بدهم. این مشکل روی اعتماد به نفس تحصیلی من هم تأثیر گذاشته که قبلا در مورد تحصیل این قدر اعتماد به نفسم پایین نبود. لطفا بهم بگید باید چکار کنم تا به این موضوعات زیاد اهمیت ندهم. خیلی به راهنمایی شما احتیاج دارم من خیلی منزوی شدم و خیلی هم خیال پرداز؛ من توی رؤیا اون تصویری رو از خودم می سازم که دوست دارم و اتفاقاتی رو که دوست دارم برام پیش بیاد رو تصور می کنم. (در ضمن من یک دختر 19 ساله هستم.)
من دختری 20 ساله و دانشجوی رشته مهندسی کامپیوتر هستم. حدود 8 ماهیست که در دانشکده با یکی از همکلاسی هایم آشنا شده ام. در ابتدا قصد راسخی برای ازدواج نداشتیم ولی حدودا 4 ماهیست که به این فکر افتادیم. به جلسات مشاوره ازدواج برای حدود 8 جلسه رفتیم برای اینکه مشکلات را بررسی کنیم. نتیجه ای که گرفتیم به صورت تقریبی مثبت بود (تقریبی چون از روند کار مشاوران راضی نبودیم و هنوز هم ادامه دارد.) به هر حال برای ما که سال دوم دانشگاه هستیم و همسن شرایط ازدواج دایم مهیا نیست. هم به دلیل تحصیل و هم به دلیل مسائل مالی و خانواده من راضی به ازدواج نیستند. (هنوز خواستگاری انجام نشده ولی خانواده ها اطلاع دارند. تا جایی که فقط می دانند که اسم هایمان چیست و طرز زندگیمان. این را هم که قصد ازدواج است می دانند.) اگر شرایط برای ازدواج دایم فراهم شود 2 سال طول می کشد و تا آن موقع احتمال گناه کردن هر دوی ما بیشتر می شود. چه بسا که الانم گناه کرده ایم و با هم تماس داشته ایم ولی راهی برای گناه نکردن و صبر برای ازدواج دایم پیدا نمی کنیم. به نظر شما باید جدا شویم یا اینکه ازدواج موقتی را انجام دهیم؟ من در مورد ازدواج موقت تحقیقاتی کردم ولی خانواده ام راضی نیستند و خود من هم احساس خوبی ندارم از این قضیه با اینکه منطقی به نظر میاد. می خواستم خواهش کنم در این ضمینه من را یاری کنید چون واقعا نمی دانم که چگونه باید ارتباطم را حفظ کنم با اینکه نمی خواهم گناهی هم انجام دهم و همچنین پیشنهادی که در مورد ازدواج موقت برایم مطرح کردند و آیا درست است یا خیر؟
من همان فردی هستم که به قول دوستم دارای نیروی عجیب هستم: 1. من هیچ گاه ادعایی مبنی بر داشتن نیروی خاص نداشتم. 2. نخواستم هیچ گاه روال زندگی کسی را بهم بریزم. لحظه ای که دوستم دچار یأس شده بود بهش امیدواری دادم که مثلا درس را پاس میشی و حدودی نمره ای را گفتم و همان شد زیرا دوست ندارم سختی کشیدن هیچ کس را ببینم و ناخواسته چیزی را که در ذهنم میاد را میگم و خودم هم تعجب می کنم وقتی دقیقا همان می شود. 3. من ادعایی بر پاکی و خوب و مقرب بودن نداشته و ندارم. فقط یک چیز را خوب می دانم که نه مرتاضم و نه غیر خدای احد و واحد کسی را می پرستم و همواره از او کمک خواستم و سعی می کنم تا جایی که می تونم شکرگزار باشم. حالا من برای شما وضعیت خودمو شرح میدم شاید بتونید کمکم کنید: من نمی دانم چه طوری اما وقتی قرار است اتفاقی بیفته متوجه میشم. اوایل فکر می کردم عادی است اما دوستام منو ترسوندند و حتی کار به جایی کشید که بهم گفتن با جن ها در ارتباط هستی اما من هیچ گاه با هیچ جنی در ارتباط نبودم. من خودم هم دلیلشو نمی دونم. لطفا کمکم کنید خودم هم از این حس سر در بیارم. اما لازمه بدونید من ادعا هیچ چیز رو ندارم. فقط گیج شدم و دوستام بهم هر توهینی می شد کردن ازشون خواستم با شما ارتباط برقرار کنند اما حالا دوستام همه منو تنها گذاشتن. فقط به جرم اینکه نخواستم دردشون رو ببینم و ناخواسته چیزهایی گفتم که خودم هم نمی دانم چطور درست بود و آنها از من ترسیدن. خواهش می کنم کمکم کنید تا لااقل خودم منشأ این حس رو بدونم.

چاپ اعلان ارسال برای دوستان مشترک شوید اضافه به دوست داشتنی ها پرسشکده خانه من باشد


کلیدواژه



 
Poseshkadeh on Google+ Porseshkadeh on Twitter Porseshkadeh on Facebook Porseshkadeh RSS Feed