جستجوجستجو
تبلیغات
تبلیغات متنی
فروشگاه کامپیوتر فیض

نازلترین قیمت بازار در حوزه کامپیوتر و لوازم جانبی

تبلیغات
تبلیغات

پرسشکده > علم و دانش > پزشکی و سلامت
پیوند همیشگی پرسش
    سلام 19 سالمه افسردگی دارم و به پزشک مراجعه کردم و خواستار دارو شدم پزشکم به من دارو دادن و ولیم ن از دارو ها استفاده نکردم و ریختمشون دور فقط 2 بار خوردمشون که یکی از قرص ها باعث می شد من در حالت توهم باشم در نتیجه من دارو ها ور رها کردم و به خودم تکیه کردم و تا اینجا خوب پیش اومدم و دارم پا می گیرم و انشالله بهتر هم می شم و به همه می فهمونم من می تونم اما متاسفانه کنترل رفتار هام رو ندارم علتش کاملا مشخص هست و اون بی توجهی مادر و پدرم در سنین کودکی هست من حسی نسبت بهشون ندارم وپدرم را که عاشفانه دوستش داشتم دیگر دوست ندارم . فرزند کوچک خانواده هستم و مادرم در زمان بار داریه من استرس های زیادی داشته اند به طوری که من در بچگی به هیچ عنوان نمی خندیدم و مادرم این موض را بارها برایم می گوید و از عجیب بودن آن می گوید دو فرزند دیگر که از من بزرگتر هستند حالت های کاملا عادی دارند اما من به خاطر اختلال در رفتارم بیشتر مورد توجه هستم به طوری که اجازه نمی دهند من حتی از خیابان رد شوم من 19 ساله می شوم وهنوز با من مثل کودکی خرد سال برخورد می شه با اینکه دو فرزند دیگر بارها بی عرضه گی خود را نشان داده اند ومن بارها نشان داده ام که می توانم اما باور نمی کنند آن دو با من یکی 5 سال و دگری 2 سال تفاوت سنی دارند . من مایلم آزادی بیشتر در خانواده به من داده شود ولی اینگونه نیست پدرم به من اعتماد می کند ولی مادرم رهایم نمی کند به طوری که حتی اگر مدرسه بروم و یا باشگاه دنبال من می آیند و این کارشون باعث شد من یکسال از زندگی تحصیلی خودم عقب بیوفتم . من به شدت خشمگین و عصبانی می شوم داد می زنم و رو در رو با مادرو پدرم درگیر می شوم و احترام هم نمی شناسم البته دست خودم نیست . حدود یکسال می شود با کسی رابطه ندارم حرف هم نمی زنم و از 24 ساعت 16 ساعت ر و باخودم و در اتاقم و پشت کامپیوتر می گذرونم وو آهنگ های غمگین گوش می دم و بی خود می زنم زیر گریه . مشت می زنم تو دیوار و به خودم اونقدر فشار عصبی وارد می کنم تا صعف کنم و بیهوش بشم و خوابم ببرم 3 بار اقدام به خود کشی داشتم . دیگه روانی بودن داره بهم ثابت می شه . نمی تونم جلوی خشمم رو بگیرم و اگر کی اذیتم کنه دستم برسه اون فرد رو آزار می دم و اگه دستم نرسه خودم رو آزار می دم . مشکل من چیست ؟ آیا بهتر نیست من رو به تیمارستان بسپارند من با هیچ انسانی برخورد نداشتم یکساله دارم فقط ریخت افراد خانواده خودم رو می بینم نه فامیل و نه دوست . من باید به تیمارستان مراجعه کنم وااونجا بمونم؟ آیا این برا من بهتر نیست؟ ؟؟؟؟؟
پزشک آنلاین در تاریخ 19 مرداد ماه سال 1393 در ساعت 12:00 ق.ظ این سوال را پرسیده است.

تعداد بازدید: 453
گزارش تخلف
پیوند همیشگی پاسخ
از اینکه با رفتارتون و بدون کمک گرفتن از دارو تونستید لیاقت خودتونو اثبات کنید بسیار خوشحالم. اما ظاهرا شما مسیر طولانیتری برای این امر در پیش دارید که از شما ساخته است. در این مسیر دارو به شما به اضافه رواندرمانی خیلی کمک میکند.

برگرفته از : http://www.drvalipour.ir/ (دکتر محمد والی پور)


پزشک آنلاین در تاریخ 19 مرداد ماه سال 1393 در ساعت 12:00 ق.ظ به این سوال جواب داده است.





پرسش های مرتبط:
با سلام آقای دکتر من در مورد این مسائل اصلا با پزشکم صحبت نکردهام و وقتی به این نتیجه رسیدم که سوالات سایرین را مطالعه کردهام. آیا باید این مطالب با پزشکم درمیان بگذارم؟ و مطرح کنم که دو قطبی هستم یا خیر مطالب را مطرح کنم و تشخیص رو به عهده خودشون بگذارم؟-به عنوان یک پزشک مستقل-. آیا شما با نظرمن در مورد اینکه من در کودکی بیش فعال بودهام موافق هستید؟ لطفآ همانند موارد گذشته که لطف کرده و به سوالاتم پاسخ دادهاید به این سوالم هم مجزا پاسخ دهید پیشاپیش ممنونم. چرا این بیماری در این موقع بروز کرده -26 سالگی- چرا پس از این همه مدت درمقالاتتون ذکر کرده بودید در اثر یک بیماری و حادثه خاص این بیماری بروز می کنه( من تا به این سن در محیط بسیار پر تنشی بودهام نه از جانب خانواده بلکه به خاطر مشکلات جسمانیم- از دست تقدیر و نمی دانم که با چه نام بخوانم اتفاقی برای من در دوران نوزادی پیش آمده که منجر شد که من یک سینه خود را از دست دهم یعنی اصلا رشد نکرد حال شما میزان فشار عصبی از بابت این مسئله را ارزیابی کنید که با چه مشکلاتی دسته پنجه نرم کردها مهمیشه رفتن به مهمانیها ، خرید لباس برای من مصیبت بود چون به سختی می توانستم لباسی انتخاب کنم که مناسب سن و از طرفی وضعیت ظاهر را حفظ کنم واقعآ درد آور بود و هست شاید باور نکنید ولی حقیقت محض است در سن 19 سالگی جراحی Body image برام انجام شد فرض کنید همه تو بیمارستان چطور با من رفتار کنند همه وقتی برگه پذیرش را می خوند فکر می کرد مامان را برای بستری شدهان بردیم بعد من با سر افکندکی می گفتم منم واقعآ فکر کنید یک دختر 19 ساله چه حالی می شه بعد از عمل بدتر ضربه روحی عمرم را خوردم که تا عمر دارم فراموشم نمی شه در هیچ شرایطی؛ دکتر به من گفته بود اصلآ عکس نشان داد که من یک سینه مثل اونکه سالم است برات درست می کنم ولی نتیجه بر عکس در امد یک چیز درست کرد که اصلا شبیه سینه نیست فقط از شکمم پوست و چربی ور داشت گذاشت به جای سینه مثلا عمل زیبایی بود حالا تمام بدنم پر از جای عمله در قسمت زیرین شکمم اسکاری به قطر .5 الی 1.5 سانت به وجود آمد ...... -دکتر واقعآ عمل خیلی سختی بود یک هفته تو بیمارستان موندهام از شدن درد نمی تونستم نفس بکشم نمی تونستهام از تخت پایین بیام فکر می کنید من چقدر زجر کشیدم حالا که می گم زجر آور است و گریه ام می گیره چه برسه تو اون فضا باشی- خلاصه سه ماه نمی تو نستم بشبنم فقط می خوابیدم نمی تونستم از تختم بلند بشم باید یکی منو بلند می کرد بعد از سه ماه فقط یک ساعت می تونستم مدام بشینم فرض کنید من چطور به دانشگاهه می رفتم و درس می خوندهام خلاصه بعد از یک سال وضعیت جسمانی 50 درصد بهبود ی داشت ولی با آن وض روحی ؛ بگذریم باور کنید درس خوندن امتحان دادن برای من تا 2 سال پیش مصیبت بود دکتر وقتی پشت میز می نشستم شکمم که چربی و پوست ور داشته بودن تا دو سال پیش می سوخت حالا که زیاد سر پا وایمیستم جای عملم درد می کنه از همه بدتر سینه و بازو و زیر بغلم درس خوندن برای من با اعمال شاقه بود و برای قبولی تو کارشناسی ارشد و گرفتن لیسانس با این وضع درس خوندهام برای آمادکی به کنکورهای پارسه ثبت نام کرده بودهام دو هفته یک بار امتحان آزمایشی می دادایم یعنی 4 ساعت سر جلسه امتحان می نشستم وقتی بر می گشت مبه قدری سینهام بازوم درد می کرد که باور کنید دردش منو می کشد با این اوصاف من ادامه دادهام درس مرا خوندهام تو کارشناسی ارشد هم مشکلات روتین دانشجویی حین تحصیل با اساتید ،نبود رفرنس، امتحان زبن، برای دکتر پروپزال نوشتن و پذیرش گرفتن بعد لغو پذیرش به خاطر کم بودن نمره زبان و مشکلات پایان نامه ، بحث های سر جلسه دفاع ، نوشتن مقاله و........... -واقعآ ببخشید هر دفعه تصمیم می گیرم مختصر ومفید بنویسم ولی نمی تونم واقعآ سپاسگذارم برای اولین بار می تونم این حرفها رو به کسی بگم- هیچ کس از دوستان و اقوام از این مسائل خبر ندارند همه فکر می کنند من یک فرد راحتیم که به اینجا رسیدم برای همین این حرفها رو تا به حال به کسی نگفتم شما اولین نفر هستید واقعا از اینکه این فرصت رو در اختیار من قرار دادهاید ممنونم . حالا با توجه به این اوصاف چرا این بیماری در اوج ناراحتیهای من بروز نکرده و حالا بروز می کنه؟ آیا می شه تشخیص را با توجه به بکراند من تغییر و گفت که افسردگی است . می دونم در نتیجه هیچ تغییری ایجاد نمی شه و من باید درمان بشه ام. سوال آخرم هم در مورد مراجعه به روانشناس است به نظر شما با توجه به بیماری من و اینکه حتی یک ابسیلون بهبودی وجود نداشته و هر روز وضعم از روز قبل بدتر می شه و گاهآ می گم بمیرم که تا از این افکار حداقل راحت بشم را توصیه و تجویز می کنید من تا حال از پزشکم نپرسیدم و ایشون هم چیزی نگفتن.در آخر مجددا از بابت وقتی که برای خواندن و جواب دادن به سوالات من اختصاص می دهید متشکرم.
با درود دگر بار آقای دکتر واقعآ از کمک های انسان دوستانه شما سپاسگذارم و امیدوارم زندگیتان قرین موفقیت باشد. من جدیدآ به نتیجه خاصی رسدم و آن این است که من در کودکی بیش فعال بودهام ؛ آیا امکان دارد که تشخیص داده نشده نتیجتآ درمان نشده و طی مرور زمان و روبرو شدن با مشکلات روزمره به این نقطه رسید؟ در صورت امکان می خواستم اندکی در مورد کودکیم توضیح دهم( بنده فرزند سوم و آخر خانوادهام هستم که دو فرزند اول و دوم هر دو پسر هستند با فاصله 8و7 سال اختلاف سنی ؛ من در کودکی واقعا یعنی در حد بینهایت شلوغ بودهام فقط می دویدم ، تند و تند و فقط یک ریز حرف می زدم به طوری که همه از دستم کلافه می شدهاند ، مامانم هر کجا منو می برد مثل اینکه زلزله رفته باشه ؛ تو مدرسه با اینکه درسم خوب بود ولی با اینکه دختر بودهام همیشه تو کلاس و مدرسه به شلوغی مشهور بودهام -کتابم رو می گذاشتم روی نرده های طبقات مدرشه تا اونها سر بخورند و جلو تر از من به سالن برسند با پسر ها خوب دعوا می کردهام همیشه جایی از بدنم کبود یا زخمی بود از بس می خوردم ین ور و اون ور خلاصه وقتی مامانم به مدرسه می آمد همه از شلوغی من نشکوه می کردند واقعا عجوبه بودهام یک بار رفتیم بالا پشت بام عکس گرفتیم ولی مچمون رو گرفتن ولی تا حالا یک بار هم از حدود اخلاقی تجاوز نکردهام به اصول خانوادهام کاملا پایبند بوده و هستم و وقتی رفتم دانشگاه به زور رفتارم را تغییر دادهام به طوری که کسانی که من را از دوران دانش جویی می شناسند فکر می کنند من دختر بسیار آرام و سربزیری بودم ولی نمی دونند من اتیش بودهام از بس شلوغ بودهام مامانم وقتی مجبور بود تنهایی بره بیرون پای منو به جایی با چیزیببنده البته من هم ساکت نمی نشستم و اون چیز و چه پارچه و چه ... به نحوی می بریدهام استاد شکستن و خراب کردن وسایل آرایش مامانم بودهام هر چی می خریدهاند 2 روز بعد من می شکستم و اگر تعریف کنم یک کتاب می شه ولی همه می گفتن چون با دو تا پسر بزرگ شدهام این جوریم اونها هم شلوغ بودهاند ولی من اعجوبه بودهام در ضمن با هوش بودهام ولی کاملا به یاد می یارم هیچ وقت درست غذا نمی خوردم و پدرم هی تذکر می داد و هی در این مورد سرزنشم می کرد و بسیار عجول و بسیار بی نظم و شلخته - حالا هم عجولم ولی نه در آن حد ولی باز بی نظمم- اولا عاشق رانندگی بودهام ممیمردهام ماشینو به من بدن -ولی حالا ماشین دارم نمی خواهم اصلا برونم بدم می یاد- واقعا فاجعه امیز می روندهام وقتی پشت چراغ قرمز وایمیستادم مثل اینکه می خواستند رالی شروع بشه دور موتور به 4 می رسید باید من از همه اول حرکت می کردهام و غیر ,عاشق ویراژ دادن و لایی کشیدن بودهام از لاین یک به سه ولی فقط زمانی این طوری رانندگی می کنم که تنها باشم اگر با والدینم باشم نمی توانم چون دعوام می کنند و می گویند چنین روش رانندگی در سآن یک خانم نیست ولی حالا که به دانشگاه می رم با 130 می رم اولا کیف می داد ولی حالا نه فقط با سرعت می رم که زود برسم و رانندگی نکنم) با این اوصاف آیا شما با نظر من در مورد بیش فعالی موافق هستید یا خیر ؟ثانیآ من وقتی نوزاد بودهام مننژیت گرفتم-2 ماهگی . سوال دومم در مورد دارویی تجویزیتان است . باید به چه میزان و با چه دوزی مصرف شود ( با عرض پوزش , من در مطالعی که کردها مموارد استفاده این دارو در افراد دو قطبی است ولی روانپزشکم به من گفتن من افسردگی شدید دارم) آیا به نظر شما من دو قطبی هستم؟ مجددا از لطف بی کران شما سپاسگذارم.
سلام من زنی 26 ساله هستم شش سال پیش ازدواج کردم یه دختر 4 ساله دارم .شوهرم اعتیاد دارد شاید از ده سال قبل از اینکه من وارد زندگیش شوم .شوهرم از من هم پول می دزده گوشواره های دخترم را دزدید وفروخت وبا وقاحت تمام گفت بچه خودش آنرا گم کرده در حالیکه ما اصلا از خونه بیرون نمیریم .مدام پشت در طلبکار میاد و میره .منو کتک میزنه حتی دخترمو .فحاشی میکنه .آز عالم و آدم توقع داره .فوق العاده خالی بنده تا حالا 11 بار خواسته ترک کنه چند بار عیدها اونهم زمانیکه همه دارن میخندن ومیرن میهمونی ماباید بمونیم خونه وآقا در رختخواب، تا به خیال خودش ترک کنه . خانواده اش منو مسبب بدبختی پسرشون میدونن ونسبتهای ناروا بمن میدن .پسرشون دزدی میکنه از مردم ،نیششو بمن میزنن.چند ماه پیش از فرش فروشی سر کوچه سه تا فرش گرفته که من اصلا خبر نداشتم تا اینکه در خونه آمدن وقتی به مادر شوهرم گفتم به تموم آبا و اجداد من فحش داد. من اصلا نمیدونم فرشها رو چی کار کرده . شوهرم مطمئنا از لحاظ عقلی مشکل داره وگرنه با آبروی من اینطوری بازی نمیکرد.چند روزه به دخترم فقط نون خالی دادم هیچکس نمیتونه بفهمه این یعنی چی .من حتی از مادر شوهرم بخاطر شوهرم سرکوفت میشنوم انگار من تو کارهای اون باهاش همدستم.خواستم برم کار کنم تا حداقل بچه ام از گرسنگی نمیره برای پرستاری از بچه ها در منزل مردم ولی هیچکس منو با بچه قبول نکرد حتی برای نظافت.تا حالا ده بار رفتم خونه بابام ولی هیچی عوض نشده پدر ومادرم وقتی من سه سالم بود از هم جدا شدن ومن زن بابا دارم و از پدرم دو تا پسر داره وقتی دیشب اومدم خونه اینها برادر ناتنیم بمن حمله ور شد ومن و خواهرم رو زد خواهرم دوساله از شوهرش جدا شده شوهر اونهم معتاد بو دوخانم باز.چشم وچال منو خواهرم کبود شده من شدیدا پهلوم در د میکنه امروز وقتی خواستم برگردم خونه خودم بابام نذاشت به مادر شوهرم زنگ زدم با پسرشون صحبت کنه منو نزنه من اصلا توخونه اون امنیت جانی ندارم مگه من ازش چی میخوام مادر شوهرم گفت من وپسرش اصلا براش مهم نیستیم خودمون باید مشکلاتمون رو حل کنیم .اونها فقط میخواستن برای پسرشون زن بگیرن تا از دست آزار و اذیتهای اون خلاص بشن وهیچکس رو پیشونی بلندتر از من پیدا نکردن .اونا میدونستن اون معتاده ودزدی میکنه .پدرم وبرادر ناتنی من چاره ندارن چون برادر م بتازگی قراره با دختری عقد کنه میگه این خواهرمون که طلاق گرفته برگشته اومده تو هم که وضع وحالت اینه خانواده دختری که باهاشون قراره وصلت کنم از من نمی پرسن چرا خونواده شما اینجوری ان ؟من به اون حق میدم .دکتر بخش اینها همه رو گفتم که بگم با این مرد اصلا نمیشه زندگی کرد مشکلاتی که داره خیلی بزرگه مهمتر اینکه همینکه خونواده اش اونو از سر خودشون باز کردن وبه جون من انداختن دیگه مسئولیتی در قبال من نمی بینند.در آخر یکی از آشناهام بمن گفت ازش طلاق بگیرم وقتی گفتم خونواده خودم هم منو قبول نمیکنه من کجا برگردم گفت بچه رو بده به شوهرت یا خانواده اش گفت من با کلفتی هم میتونم نون خودمو در بیارم چرا باید یه شوهر عوضی رو تحمل کنم .من توجوونی لرزش دست دارم اصلا فکرم کار نمیکنه توخوابو بیداری کابوس میبینم .بچه امو نمیتونم بسپرم دست خانواده شوهرم چه برسه به شوهرم .تا مشکل کاریم حل نشه نمیتونم بچه امو با خودم داشته باشم میدونم اونا بچه امو نگه نمیدارن بچه ام بیش فعاله وهیچکس تحمل وحود بچه ام رو نداره .من اگه کار پیدا کنم می برمش پیش خودم ولی ...دکتذ شما میگین چی کار کنم زن بابام دیشب از خونه بخاطر من قهر کرده رفته بابام وبرادرهام بامن سرسنگینند من جایی رو ندارم برم چیکار کنم آیا جایی هست از زنی که کسی رو نداره حمایت کنند.من حاضرم با معتاد جدیدی زندگی کنم ولی با این مرد عیاش و خوشگذرون و حقه بازو خالی بند نه.شما میگین چی کار کنم.دوست دارم ده سال بگیرم بخوام ..جوابمو بدین آقای دکتر بی صبرانه منتظرم.
سلام .آقای دکتر من همون موردی بودم که جراحی بینی وپلک انجام داده بودم و ناراضیم. من فقط میخواستم نوک بینی ام خوش فرم باشد وعمل بینی را به این خاطر انجام دادم ولی دکترم استخوان بینی ام که هیچ مشکلی از هیچ نظر باهاش نداشتم را هم تراشیده ودر قسمت استخوانی خیلی کوچیک شده نارضایتی از عملم بخاطر اینه که باید بمن میگفت میخواد دست به قسمت استخوانی هم بزنه در حالیکه من تصور میکردم قسمت غضروفی نوک بینی ام چیزی میلیمتری کوچک میشود .از این عمل اصلا آگاهی نداشتم دکترم هم زیاد توضیح نداد . شاید فکر کردم دکتر قسمتهای مورد دار را خودش تشخیص میدهد ووآنرا عمل میکند اصلا فکر نمیکردم دست به استخوان بزند وبهمین خاطر ما اصلا در مورد شکل بینی با هم حرف نزدیم.در مورد پلک هم دوخط زیر چشمهام افتاد ومن به آن دو خط خیلی حساس شدم به دکتر پوست مراجعه کردم گفت چیزی نیست ولی اگر خیلی برات مهمه به جراح پلاستیک مراجعه کن وقتی برای جراحی بینی وقت گرفتم مشکل این خطوط را هم گفتم دکترم گفت باید چربیهای زیر چشم شما خارج شود من دیگر باهیچ دکتر دیگری مشورت نکردم به گفته های اون اعتماد کردم وهردو عمل را باهم انجام دادم.بعد از عمل زیر چشمهام گود شد وحالت چشمهام عوض شد حالا در قسمت پلک تحتانی چشمهایم هیچ تکیه گاهی ندارد و پوست آن قسمت به حدقه چشمم چسبیده وچشمهایم در پلک پایین آن حالت پری را ندارد و فاجعه در آنجا بودکه خطوط همچنان سرجایش هست وقتی به دکترم معترض شدم که من میخواستم این حلقه های زیر چشمم برود ،حالا هم چشمهایم گود شده ،هم این چشمهای من نیست .گفت خانم شما پف داشتید ومن در اینمورد همه چیز را توضیح داده بودم گفتم یعنی بمن گفتید چشمهایم تغییر حالت میده ومن این کار را کردم .کدام آدم عاقلی قبول میکند حلقه های زیر چشمش برود بشرط اینکه حالت چشمهایش عوض شود.او دروغ گفت ولی من چطور میتوانستم ثابت کنم.البته الان با یکسال تحقیق این نتیجه ها رو گرفتم که هردو قابل حله ولی انجام این کار توسط خانواده ام غیر ممکنه چون از چند سال پیش وکار من خاطره خوشی ندارند واینکه هنوزم مدام سرزنشم میکنندبعد از اون عمل من تا یکسال اصلا از خونه بیرون نرفتم وبا هیچ کس حرف نزدم والان تقریبا سه ساله که با خانواده ام بیرون رفته ام ولی دیگه تنهایی هیچ جا نرفتم دانشگاه میرفتم که اون هم نصفه ول کردم الان سی سال دارم پسری که باهاش دوست بودم الان سی و پنج ساله است بهیچ وجه نمیتونم این بینی وچشمها را تحمل کنم حاضر هم نیستم پیش مشاور برم چون نهایتش میخواد منو راضی کنه با شرایط جدید کنار بیام ولی اگه قراره با این چهره تا آخر عمر سر کنم چرا بیرون را تحمل کنم بنظرم خونه از هرجای دیگه امن تره نهایتا مگه قراره چند سال دیگه زندگی کنم . اون پسر بار سوم یا چهارم بود که هم رو میدیدم وبمن پیشنها ازدواج داد خیلی رو راست بود دروغ نمیگفت با یکی هم قبل ازمن دوست بوده که قصد ازدواح داشتند که سر مهریه بهم خورده بوده . بعد از دیپلم شروع بکار کرده که الان در بازار یک مغازه پوشاک داره که وقتی بیست وشش سالش بوده اون مغازه رو خریده ، مرد با اراده ای یه ،رفتارهای بچگانه نداشت یک جورایی هم کار های خونه اشون وخرج خونشون با او بود ،کلا چیز بدی نداشت .فقط یک کم زیادی مغرور بودوبعد از جواب منفی من فکر میکنم خیلی منو دوست داشت که منو رها نکرد وبره .ولی الان قضیه خیلی فرق میکنه چون خیلی وقته منو ندیده وحالا که می بینه فقط تلفنی باهاش حرف میزنم رابطه امون یه جورایی سرده .
با سلام من پسری هستم 22 ساله كه فوق دیپلم حسابداری دارم و دانشجوی ترم2 حسابداری کارشناسی هستم. از طرفی نزدیك 1سال است كه خدمت سربازی را به اتمام رسانیدم، من از دختر دختر خاله ام خیلی خوشم میاید.دختری سالم هست اخلاقاً هم بد نیست از نظر ظاهر هم مشكلی ندارد و 4 سال از من كوچكتر است. تنها مشكلی كه دارد خانواده اش است البته هم خودش و هم خانواده اش بسیار مؤمن هستند و نماز و روزه شان ترك نمی شود فقط یكی اینكه یکم پولكی هستند و دیگری اینكه خیلی بین هم اختلاف دارند هم زن و شوهر هم دختر خالم با مادرش كه خاله خودم باشه و از طرفی دایی هاش كه پسر خاله هایم می باشند همینطور و زیاد اهل دردسر هستند و از همه بدتر خود خالم هست كه خیلی دخالت می كنه و دختر خالم (مادر كیس مورد نظر) هم همینطور می ترسم خیلی كنه. حال به نظر شما صادقانه و رك و رو راست به من بگین آیا این وصلت صحیح است یا خیر؟ حال به نظر شما باید چه كار كنم و چه صحبت هایی با او انجام بدهم. قابل به ذکر است که خودش دختری مومن است و بسیار مهربان فقط من به دو علت میترسم یکی به خاطر نداشتن شغل و دیگری به خاطر سن پایین از طرفی میترسم چون در سن ازدواج هست ازدواج بکند اگر بخواهم که از الان پیشنهاد بدهم شاید دیگر روم نشه با خانواده ها بیرون بریم چون همش فکر میکنند که من نسبت به دخترشون نظر دارم لطفاً راهنمایی کنید که چه کار کنم اگر به ایمیلم بفرستید خیلی بهتر است چون از سایت نمیتونم جواب بگیرم reza_morcheh@yahoo.com

چاپ اعلان ارسال برای دوستان مشترک شوید اضافه به دوست داشتنی ها پرسشکده خانه من باشد


کلیدواژه



 
Poseshkadeh on Google+ Porseshkadeh on Twitter Porseshkadeh on Facebook Porseshkadeh RSS Feed